‏نمایش پست‌ها با برچسب نوروز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نوروز. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۴۰۵

چو جان گرامی رها شد ز تنگ


نیابی بکاخ خود اندر درنگ



نماید همی کاین جهان یک دم است
اگر شادکامی وگر خود غم است
به یک دم زدن نیست خواهی شدن
به نیکی به آید همی دم زدن
تو چندان به کاخ اندری کدخدای
کجا با تو دارد روانِ تو پای
چو جان گرامی رها شد ز تنگ
نیابی به کاخ خود اندر درنگ
تن مایگی از جهان کن پسند
دل اندر سرای سپنجی مبند



یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۵

در ستایش خرد و نوروز که خرد مطلق است


زمرد و گیه سبز هر دو همرنگند، ولیک زین به نگین دان کشند وزآن بجوال. ملت ایران زمرد است و جایگاهش در نگین انگشتر خداست. شما فکر خود و جوال کاه و یونجه خود باشید، ما با شما دوپاها فرق داریم.



چو همراه دانش نباشد خرد
نه نیک آید از دانش تو نه بد
وز آن پس دلی شسته باید ز راز
رسیده بدو راز یزدان فراز
هنر کرده در زیر او بیخ سخت
زده شاخ چون نوبهاران درخت
خرد رهبر و هوش و آرام، یار
رسیده بدو، نیک آموزگار
هوا دور از او گشته و خشم و کین
که را دیده ای با دلی این چنین؟
نبینی که را از خرد مایه نیست
سپردن بدو گنج پیرایه نیست
سپاه خرد را سخن پیشرو
که زاید همی از سخن نو به نو
خرد کرد اندر سخنها پدید
سخن دان تو بند خرد را کلید
سخن کز ره دانش آید برون
چو خرسند هرگه بود بر فزون
خرد هدیهٔ کردگار است نیز
مرا بازگو کز خرد بِه چه چیز
خرد جوشن آمد تن مرد را
خرد داروی آمد همه درد را
خرد دور دارد ز تو کار دیو
خرد بشکند تیز، بازار دیو
خرد نور آمد میان دو تن
روان است یکی و دگر دم‌زدن .

پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۴۰۴

نوروز بر تمامی پاکان روزگار همیشه پایدار


نوروز ماه گفت بجان و سر امیر، کز جان دی برآرم تا چند گه دمار



بر لشکر زمستان نوروز نامدار
کرده‌ست رای تاختن و قصد کارزار
وینک بیامده‌ست به پنجاه روز پیش
جشن سده، طلایهٔ نوروز و نوبهار
آری هر آنگهی که سپاهی شود به رزم
ز اول به چند روز بیاید طلایه‌دار
این باغ و راغ ملکت نوروز ماه بود
این کوه و کوهپایه و این جوی و جویبار
جویش پر از صنوبر و کوهش پر از سمن
راغش پر از بنفشه و باغش پر از بهار
نوروز ازین وتن سفری کرد چون ملک
آری سفر کنند ملوکان نامدار
چون دید ماهیان زمستان که در سفر
نوروز مه بماند قریب مهی چهار
اندر دوید و مملکت او بغارتید
با لشکری گران و سپاهی گزافه کار
برداشت تاجهای همه تارک سمن
برداشت پنجه‌های همه ساعد چنار



چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۴

بنام خداوند جان و خرد


کزین برتر اندیشه برنگذرد
از کودکی آموختیم، موجیم که آسودگی ما، عدم ماست. و این شد سنگ نوشته در نهانخانه جانمان. سرسختیم و ناسازگار با پلیدی.



بااینهمه بهار سر میزند. جشنواره نوروز در سراسر جهان، خورشید فرهنگ ایران را فروزان نگاه میدارد. رقص ایرانی دختران زیبای میهن زخمی، در سراسر جهان، به شعله های آتش باستانی و شادمانی چهارشنبه سوری مردمان پیوند میخورند و تا بهار دلنشین شیراز پر میکشند.
بهار را نمیتوان به بند کشید، آتش را نمیتوان حرام کرد، خورشید و مهر را نمیتوان خاموش کرد، ایران را نمیتوان کُشت.
سال نو، بهار نو میرسد. و نیایشهای یزدان پرستان در آغاز نوروز ایران، بر زبانها جوانه میزند و در میلیونها دهان گل میدهد.
یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز میکنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار میشود
زمین شکاف میخورد
بدشت سبزه میزند
هرآنچه مانده بود زیر خاک
هرآنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار میشود
به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب میشود
دهان دره ها پراز سرود چشمه سارمیشود
نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته میرسد
غریق موج کشتزار میشود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره میرسد
به هر کرانه میدود
بروی جلگه ها غبار میشود
درین بهار آه
چه یادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار میشود
نگار من
امید نوبهار من
لبی بخنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار میشود.
سیاوش کسرائی




گفتگوی سبز از رامش

دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۴۰۴

نوروز برهمه ایرانیان پیروز باد


این نکردش اختیار غیر از بحق و راستی



ابر آذاری برآمد از کران کوهسار
باد فروردین بجنبید از میان مرغزار
این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار
وآن گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار
خاک پنداری به ماه و مشتری آبستنست
مرغ پنداری که هست اندرگلستان شیرخوار
این یکی گویا چرا شد، نارسیده، چون مسیح
وآن یکی بی شوی، چون مریم، چرا برداشت بار
ابر دیبادوز، دیبا دوزد اندر بوستان
باد عنبرسوز، عنبرسوزد اندر لاله‌زار
این یکی سوزد، ندارد آتش ومجمر به پیش
وآن یکی دوزد، ندارد رشته و سوزن بکار
نافهٔ مشکست هرچ آن بنگری در بوستان
دانهٔ دُر است هرچ آن بنگری در جویبار




فردا روز آذر و یا چهارشنبه سوری است


چهارشنبه سوری برای ملت شریف و اصیل و تحت ستم ایران تا ابد پایدار باد،



از القاب حضرت زرتشت مقدس پور آذر است.
چنین خواندم که پیش پور آذر
از آتش نرگس و گل رست و ریحان. ناصرخسرو
این کعبه نور ایزد و آن سنگ خاره بود
آن کعبه پور آذر و این کردگار کرد. خاقانی

آذر نام ایزد نگاهبان آتش و یا حضرت زرتشت مقدس است. میگویند آتش در زبان در پهلوی بنام آتر، اثیر و در زبان اوستائی بنام «نار» آمده‌است. ایزد نار و یا آذر در کتاب اوستا به سبب اهمیت مقام، فرزند و یا پور اهورامزدا خوانده شده‌ که آتش را به آدمیان توسط حضرت زرتشت مقدس میرساند،

گویند پارسیان هفت آتشکده معتبر بعدد هفت کوکب سیار داشته اند. هفت آذر، که نام هفت آتشکده ٔ معروف ایران باستان است، عبارتند از: آذرمهر، آذرنوش ، آذربهرام ، آذرآئین ، آذرخُرین ، آذربرزین ، آذرزرتشت و یا آتشکده آذرگشسپ که در بلخ قرار داشته و مانند دیگر آتشکده ها، محلی بود که گنجهای باستانی ایران را در آنجا قرار داده بودند. این آتشکده مانند دیگر آتشکده ها در زمان جنگ جهانی اول توسط وحشیهای انگل ساکسون چپاول و ویران شد.
رساله هفت پیکر حکیم ایران نظامی، از این هفت آتشکده الهام گرفته است.
کهن‌ترین و قدیمی‌ترین آتشکده‌هایی که باستان‌شناسان تاکنون موفق به کشف و شناخت آن شده‌اند، متعلق به فرهنگ و تمدن اولیه بشر و حضرت زرتشت مقدس و در ایران بزرگ است. در کشور تاجیکستان در شهر تاریخی سرزم هنوز برخی از کهنترین آنها قرار دارند که دیرینگی آن آتشکده‌ها به پنج هزار و پانصد سال پیش میرسد که باور به یکتاپرستی را برای نژاد آریا در آن سامان نشان می‌دهد، اما قدیمی‌ترین آتشکده که هنوز توسط بربرها بطور کامل ویران نگشته، آتشکده نوبهار در بلخ است که قدمت آن به شش هزار سال می‌رسد. گفته میشود این آتشکده محل زندگی حضرت زرتشت مقدس بوده است. همچنین از کهنترین و بزرگترین و مهمترین آتشکده های ایرانیان در منطقه آناتولی قرار دارد که در سال ۱۹۲۲ با کمک انگلیس و روسیه از پیکر ایران جدا و به تصرف تورگها درآمد و امروزه تورگها از آنها کسب درآمد میکنند.

حدود سه هزار سال پیش یعنی در دوران امپراتوری پارسی اشکانیان مورخ ایرانی «استرابون» که در شهر آماسیه پونتوس در شمال آناتولی به دنیا آمده بود، یونان و ترکیه امروزی، بویژه منطقه کاپادوکیه و کوماژن در جنوب آناتولی را «living part of Persia» یعنی بخش زنده سرزمین پارس مینامد. بگفته وی و دیگر مورخان معتبر، در آنجا فقط زبان و فرهنگ پارسی و آئین زرتشتی وجود داشته است. وی همچنین این مناطق را سرزمین آتشکده ها و «Holy Places Of The Persian Gods» یعنی اماکن مقدس خدایان پارسی مینامد. در شمال این منطقه شهر ژیله قرار دارد که شبیه به شهر واتیکان مسیحیان کاتولیک امروزی برای زرتشتیان بوده است، چراکه این شهر را هیربد و مغان های زرتشتی اداره میکردند و مردم از دیگر مناطق برای تحصیل علوم به آنجا رفته و درجات حکمت و دانش کسب میکردند.

باستانشناسان بسیاری از آتشکده های ایرانیان که امروزه چارتاقی‌هائی از آنها باقی مانده است را آتشکده‌های دورهٔ ساسانی و سامانی و صفوی می‌دانند. بناهای آتشکده ها یا بطور کامل تخریب شده یا تغییر کاربری داده شده و به کلیسا و مسجد دگردیسی یافته اند. ولی تعدادی هم مانند چهار طاقی بازه هور، چهارتاقی نیاسر و چهارطاقی بهاران سالم مانده‌اند.






«آذر پارسی» نام سلاح شیمیائی آتش زائی بود که امپراتوری پارس در حدود سه هزار سال پیش در دوران امپراتوری ساسانی بکار می برد. «آذر پارسی» قرنها تنها توسط پارسها مورد استفاده بود و دیگران به آن دسترسی نداشتند. این سلاح بسیار مهلک بوده و ترس قابل توجهی در دشمن ایجاد میکرده‌ است. فرمول ساخت «آتش پارسی» مخفی نگه داشته شد، بطوریکه امروزه هیچکس دقیقاً نمیداند که آتش پارسی چه بوده ‌است. بنظر میرسد که «آتش پارسی» مانند بمب آتش زا و دیگر سلاحهای مدرن آتش زا عمل میکرده، به این معنی که خاموش کردن آن بسیار سخت و دشوار بوده است‌. بطوریکه ریختن آب و خاک بر روی آن باعث بیشتر شدن آتش میشده‌ است. برخی نظریه‌ها در رابطه با ترکیب مواد این آتش این است که در آن نفت، همراه با آهک، گوگرد، نیترات سدیم و نیترات پتاسیم بکار میرفته. خیلی از این مواد در مواد منفجره استفاده میشود. ابداع آتش پارسی احتمالاً بیشتر زاده به کیمیاگری بوده‌ است. ایرانیان از این آتش برای ساخت کشتی آتش و حمله به دژمن استفاده میکردند. همچنین از این آتش برای درست کردن بمب‌های آتش زا که به وسیله منجنیق میتوانستند آنها را به کشتی‌های دیگر پرتاب کنند، استفاده میشده ‌است. تلاش‌های زیادی برای ساخت دوباره این آتش انجام شده ولی تاکنون هیچ فرمول رضایت بخشی بدست نیامده. لازم است ذکر شود که آتش پارسی، با نام آتش مادی نیز شناخته می‌شد. پروکوپیوس مورخ قرن ششم ایران، در نوشته‌های خود اشاره میکند که ایرانیان روغنی خام به نام نفتا داشتند که نام خود را از واژه پارسی میانه، نفت گرفته بود و بنظر میرسد یکی از عناصر اساسی تشکیل دهنده «آتش پارسی» یا آتش باستان بوده‌ است. جان هالدون از دانشگاه پرینستون گفته سازندگان احتمالاً نفت را با رزین بدست آمده از کاج که خاصیت چسبندگی دارد مخلوط می‌کرده‌اند که در عین حال، باعث سوختن طولاتی تر و داغ تر آن میشده‌ است.

یکشنبه، اسفند ۲۴، ۱۴۰۴

در ستایش یزدان پاک


نوروز برای ملت شریف و تحت ستم ایرانزمین همواره پایدار و برقرار باد



ترا ای خردمند روشن‌روان
زبان کرد یزدان از اینسان روان
خرد داد و جان داد و پاکیزه‌هوش
دل روشن و چشم بینای و گوش
که او را به پاکی ستایش کنی
شب و روز پیشش نیایش کنی
بیاموزی آنرا که آگاه نیست
دلش را بدین بارگه راه نیست
چو دلها که بینی همه روشن است
بسا دل که در بند آهرمن است
شناسد خداوندِ خود را ستور
چرا بود باید دل و دیده کور
نگارندهٔ ماه و مهر و سپهر
چنان دان که پیداتر از ماه و مهر
از آن چت گمان آید او برتر است
وز آن کت نشان آید او دیگر است
نشان است هستیش را هرچه هست
چه بیننده چشم و چه گیرنده دست
چه باران و باد و چه ابر بهار
چه خندان گُل و لالهٔ جویبار
همه دیدنی آفریده‌ست و بس
ندید آفریننده را هیچکس
برین جهان هر زمان بر فزون
پدید آوریده ز کاف و ز نون
نه در آفرینش کسی یار او
نه رنجی مر او را ز کردار او
زمانی نبوده‌ست بی او زمان
مکان‌آفرین است و او بیمکان
گُل و برگ گُل بین که خاشاک خشک
به بار آید و ناف آهو به مشک
نه بر بازی آورد ما را پدید
نه کرسی ز بهر نشست آفرید

چهارشنبه، اسفند ۰۶، ۱۴۰۴

نوروز باشکوهتر از همیشه در راه است


بر چهره گل نسیم نوروز خوش است.



و داستان آنچنان است که چون کیومرث (حضرت زرتشت مقدس) اولین انسان و پادشاه جهان، خواست که تقویم بسازد و ایام سال و ماه و هفته و روز را نام نهد، تا مردمان تاریخ پیدایش او(اولین آدم) بر روی زمین را بدانند، پس سپهر گردان را بنگریست و دانست آن روز بامداد، آفتاب در اول دقیقه برج قوچ (حمل) است. پس مردمان گرد آورد و بفرمود که تاریخ خلقت انسان در این روز تاریخ نهادند. و چون بخواست اهورامزدا، تنها دانای آن روزگار کیومرث (حضرت زرتشت مقدس) بود، پس بفرمود بمردم که آفتاب را دو دور بود، یکی آنک هر سه سد و شست و پنچ روز و کسری از شبانه روز، به اول دقیقه برج قوچ از میان دو شاخ او باز آید و هر سال این مدت کمی تغییر یابد. پس آن را روز خلقت انسان و روزی نو نام نهاد و جشن آئین آورد و برای آدمیان به ارث گذاشت.»
گفتار او در اولین نوروز اینچنین است: «سپاس و ستایش اهورامزدا را که آفریدگار است بر هر چه هست و نیست، و دارنده زمین و زمانست و داننده آشکارا و نهانست. و آدم را بی همتا و بی انباز، بی دستور و بی نیاز، توانا و دانا آفرید. و چون بدانستم که اهورامزدا کمال خرد است، هیچ چیز نیافتم بجز «راستی» و شرافت «کلام و سخن» و رفیعتر از «دانش و قلم» چه اگر بزرگوارتر از اینها مرتبتی میبود، اهورامزدا، دوستی که برمن حق صحبت داشت و در نیک عهدی یگانه است، آنرا در سینه ام قرار میداد.
اهورامزدا برای جایگاه آدم (زمین) دوازده پرهیشته آفرید (دایره زودیاک). و آن دوازده، به چهار کار مشغول بداشت. (چهار فصل) و هر پاره به سه پرهیشته سپرد تا بر آسمانها و زمین خدمتگذار آدمی باشند. و آن دوازده پرهیشته در آسمانها و زمین میگردند و روزگار آدمی را میسازند. و این جهان برای جهان پس از این، چون خانه ای است نو، اندر سرای کهن.
و اهورامزدا آفتاب را از نور آفرید تا زمین و آسمان را برای آدمی پرورش دهند. و جهانیان چشم بر وی دارند که نوریست از نورهای اهورا و از جنس جان. و آدمیان اندر وی با جلال و شکوه نگرند و او را بزرگ دارند و حق هنر وی بدانند که در آفرینش وی، اهورامزدا را عنایت بیش از دیگران بوده است. و هر که او و جان را بزرگ دارد، مالک او و مالک جان را بزرگ داشته است.
و چون اهورامزدا بدان هنگام که فرمان فرستاد تا او ثبات گیرد، و تابش و منفعت او بهمه مخلوقات برسد، آفتاب از سر برج قوچ برفت و آسمان را بگردانید و تاریکی را از روشنائی به دو بخش مساوی تقسیم ساخت و آن آغازی شد مر تاریخ جهان را.»
نوروز پیروز هم میهن.

جمعه، فروردین ۰۱، ۱۴۰۴

نوروز بر تمامی مردم پارسا و پرهیزگار و هم میهنانم خجسته و پیروز باد


نوروز در رسید و علمهای نوبهار.



چون چتر روز گوشه فرو زد بکوهسار
بر زد سر علامت نوروز از شب آشکار
هر کوکبی بتهنیت نوروز بر فلک
در زیور شعاع برآمد عروس وار
چون برفراخت عید علامت بدست شب
نوروز در رسید و علمهای نوبهار
باد صبا مقدمه بود از سپاه گل
لشکر همی کشید بهر کوه و هر قفار
چون گوشۀ علامت عید از فلک بدید
اندیشه در گرفت و فرو شد باضطرار
تا فر خجسته رایت نوروز در رسید
از گرد راه با علم و خیل بیشمار


آهنگ نوروز از سهیل حیدری



سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۳

هفت سین نوروز رسمی هزاران ساله در ایران

نرم نرمک میرسد اینگ بهار



از سنّت نوروز و مراسم تحویل سال کهنه و ورود به سال نو، در نزد ایرانی‌ ها، میتوان به جرات ادعا کرد که، با معنی‌ تر، زیبا تر، و مفید تر در دنیا سنّت و آئین دیگری شناخته شده نیست. سال نو ایرانی‌ از وقتی‌ شروع میشود که در طبیعت، اعتدال برقرار میگردد و شبانه روز به ۱۲ ساعت روز و ۱۲ ساعت شب تقسیم میشود و این عادلانه‌ترین تقسیم در نظام طبیعت و گردش کواکب است. بعلاوه در لحظه تحویل سال کرهٔ زمین یک دور کامل به دور خورشید چرخیده است، و قرار دادن چنین لحظه و روزی بعنوان نوروز، نشانگر و اثبات دانش و آگاهی‌ و توانایی نیاکان ایرانی‌‌ها در حیطه علم و دانش ستاره شناسی‌، زمین شناسی‌، فلسفه و بطور کلی‌ دانش بشری، در بیش از ده هزار سال پیش بوده است.
این روز همچنین، زیباترین زمان و موقع برای گیاهان و نباتات بر روی زمین است، و در این روز گیاهان زیباترین شکل خود را دارند، جوانه‌‌هایی‌ که دیدارشان موجب شعف و شادی روح و روان است، زیبای طبیعت را در زمان نوروز ایرانی‌ به اوج خود میرسانند، زمین نفس می‌کشد و خرمن خرمن گًل‌های شاداب و به نهایت زیبا تحت باغبانی خدا، بر روی زمین گسترده میشوند، زمین پر از جویبار‌هایی‌ میشود که از آب شدن برف‌های کوهستان خلق شده‌اند، و آب این جویبار‌ها آنچنان حیات بخش است و جانفزا که نوشیدن تنها یک جرعه از چنین آبی که کیلومتر‌ها بر روی سنگ‌ها و سنگ ریزه‌ها غلطیده است، و از صافی و پاکی بینظیر است، هر روح مرده‌ای را زنده می‌کند. در چنین روزی که طبیعت جشنی به این باشکوهی بر پا کرده است، ایرانی‌‌ها همراه با طبیعت شادمانی میکنند، شیرینی‌ میخورند، یکدیگر را در آغوش گرفته و میبوسند، به همدیگر هدیه میدهند، و خانه‌های پاکیزهشان را با گلهای زیبا پر میکنند و بر سر سفره‌ای که با هفت معجزه طبیعت آراسته شده است، می‌‌نشینند. داشتن چنین روزی بعنوان سال نو، افتخار هر بشری است و ایرانی‌‌ها میتوانند به این امر بیش از پیش به خود ببالند.
ایرانی‌‌ها سال را با هفت معجزه طبیعت شروع میکنند، امروزه ، این هفت پدیده یعنی‌ ماهی در تنگه بلور، سیب، سیر، سنجد، سماق، سمنو، سرکه، سبزه، را به عنوان معجزات طبیعت، داروخانهٔ طبیعی و عوامل طول عمر به رسمیت می‌‌شناسند.
و برای هر ایرانی‌، واجب و لازم و دستور اخلاقی‌ و وجدانی است که شاهنامه فردوسی‌ را بعنوان معجزه ملی‌، بر سر این سفره بگذارد، تا بدین ترتیب سپاس خود را از حکیم عالیقدر ایران زمین که هزار سال است یک تنهٔ در مقابل دشمنان ایران و ایرانی‌، می‌جنگد و نام ایران و ایرانی‌ را زنده میدارد، داشته باشد.



در پیرامون هفت‌سین و دیرینگی آن نظریات بسیاری آورده‌اند. از آن جمله ابوریحان بیرونی سابقه‌ هفت‌سین را به زمان جمشید شاه می‌رساند: (بگفته اکثر باستان شناسان، جمشید شاه همام کوروش کبیر است که یک آواتار بوده و در روی کره زمین سفر کرده و بر روی آن شگفتی هائی خلق کرده که امروزه با حیرت و تحسین به آنها نگاه میشود و ساخت آنها را به فضائیان نسبت میدهند.)
چون جمشید بر آواتاری که راه خیر و برکت و بارش باران و سبز شدن گیاهان و نعمت و فراوانی را بسته بود، پیروز شد، دوباره خیر و برکت و نعمت باران و سبز شدن گیاهان ووو بر روی زمین آغاز شد. و هر کشتزار و شاخه و درختی که خشک شده بود، دوباره خرم و تازه گشت و بهمین دلیل مردم گفتند «روز نو» یعنی روز نوین و دوری تازه آغاز شده است. پس هر کس از راه تبرک و یادمان، در این روز در زمین از غلات گوناگون کاشت، سپس این رسم در ایران پایدار ماند. و برای نوروز مردم بیاد آنروز، در‌ ظرف، ها، انواع گوناگون از غلات را کاشته و سبز می‌کردند و از رویش و نمو این غلات، خوبی و بدی محصول و کشت و کار را در سالی که پیش رو داشتند حدس می‌زدند».



این یکی از اشارتی است که درباره سفره‌ هفت سین نوروز امده است. هفت غلات، هفت گرده‌ نان که از هفت‌ حبوب پخته شده باشد، هفت‌شاخه‌ گیاه، هفت جام سپید و هفت درسین سپید و سکه‌ ضرب همان سال و یک بسته اسپند بر سفر‌ه ای که جای جای آن با گلهای بهاری تزئین شده است. پس پیشینه‌ سفره‌‌ هفت‌‌سین بایستی بسیار کهن باشد، چون نقل از مأخذی است که به زمان هخامنشیان بسیار نزدیک است، یعنی بیش از چهار هزار سال پیش.





از هفت سین بگوییم. نخست این که باید دارای چه ویژگی‌ها و شرایطی باشد. هفت‌ سین باید:
شخصی که بیش از دیگر افراد خانواده، به داشتن پندار، گفتار و کردار نیک، مشخص است،(بطور معمول کودکان و نوجوانان) سفره را پهن کرده و اولین چیزی که بر روی آن میگذارد، ظرفی آب، بنشانه زندگی است. سپس آئینه و ظرفی که در آن ماهی حرکت میکند ، بنشانه خیر و برکت. ماهی از مهمترین ارکان سفره هفت سین است، و چون از هر ماهی هزاران ماهی دیگر تولید میشود از دیرباز نزد ایرانیان ماهی نشان برکت و زایش طبیعت است. و همچنین ماهی یک تاریخ کهن از رسوم و آئین و اعتقادات آریائیها و یا ایرانیان باستان را با خود دارد. درباره اهمیت ماهی نزد ایرانیان در پستهای جداگانه شرح داده ام.سپس شمع بر روی سفره قرار داده و آنرا روشن کنند، بنشانه پندار، گفتار و کردار نیک. چراکه آتش مردم پاک را نمیسوزاند.
پس از آن شیرینی برای شیرین کامی، شراب برای نشاط و خرم دلی، سیب برای سلامتی، سیر برای جلوگیری از آلودهکیهای زمین، اسپند برای جلوگیری از آلودهگی های هوا، سکه بنشانه معرفی پدر جامعه و یا آنکه جامعه را از شر دشمنان دور نگاه میدارد، (در این زمان که ایران تخت اشغال بدترین دشمنانش قرار دارد، بجای سکه از تسبیحی که با آن ذکر خدا را میگویند استفاده شود، و یا سکه هائی که بر روی ان نشانی از جمهوری عبری عربی نیست) سنجد بنشانه مقاومت در برابر دگرگونیهای طبیعت مانند سیل و زلزله و خشکسالی، چرا که هیچ گیاه خوردنی مانند سنجد در برابر تغییرات آب و هوائی مقاوم نیست. سماق بنشانه اعتدال در امور زندگی،(خوردن مقدار کمی از سماق، خون را تنظیم و معتدل میکند.) و نباید در خوردنش زیاده روی کرد. و سمنو بنشانه صبر و بردباری در زندگی، چرا که ساخت سمنو به چند ساعت و چند روز بستگی ندارد و بیش از ده روز، از زمانی که گندم را برای جوانه زدن خیس میکنند، زمان میبرد و نشان صبر ایرانی و مقاومت او در برابر شهوت خوردن است.




سماق





یکشنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۳

نوروز پیروز


فردوسی کبیر از چگونگی آفرینش براساس اوستا میگوید و هرچند گفتار این بزرگوارترین، کوتاه گشته ولی همچنان میتوان به عظمت تفکر او در هزار سال پیش پی برد. او میفرماید، پس از اینکه اهورامزدا نور و آتش و ظلمات را آفرید، از تاثیر این سه برهم، ابتدا آب و سپس دیگر موجودات از این چار پدیدار گشتند.




از آغاز باید که دانی درست
سر مایهٔ گهران از نخست
که یزدان ز ناچیز چیز آفرید
بدان تا توانایی آرد پدید
سرِ مایهٔ گهرا این چهار
بر آورده بی‌رنج و بی‌روزگار
یکی آتشی بر شده تابناک
میان آب و نور از بر تیره خاک
نخستین که آتش بجنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
و زان پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز تری فزود
چو این چار گهر بجای آمدند
ز بهر سپنجی سرای آمدند
گهرها یک اندر دگر ساخته
ز هر گونه گردن برافراخته
پدید آمد این گنبد تیز رو
شگفتی نمایندهٔ نو بنو
ابر ده و دو هفت شد کدخدای
گرفتند هر یک سزاوار جای
در بخشش و دادن آمد پدید
ببخشید دانا چنان چون سزید
فلک‌ها یک اندر دگر بسته شد
بجنبید چون کار پیوسته شد
چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ
زمین شد بکردار روشن چراغ
ببالید کوه آبها بر دمید
سر رستنی سوی بالا کشید
زمین را بلندی نبد جایگاه
یکی مرکزی تیره بود و سیاه
ستاره بر او بر شگفتی نمود
بخاک اندرون روشنایی فزود
همی بر شد آتش فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب
گیا رست با چند گونه درخت
بزیر اندر آمد سرانشان ز بخت
ببالد ندارد جز این نیرویی
نپوید چو پیوندگان هر سویی
و زان پس چو جنبنده آمد پدید
همه رستنی زیر خویش آورید
خور و خواب و آرام جوید همی
و زان زندگی کام جوید همی
نه گویا زبان و نه جویا خرد
ز خاک و ز خاشاک تن پرورد
نداند بد و نیک فرجام کار
نخواهد از او بندگی کردگار
چو دانا توانا بد و دادگر
از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر
چنین است فرجام کار جهان
نداند کسی آشکار و نهان.
فردوسی کبیر، بخشی از مقدمه شاهنامه


نوروز همایون شجریان.

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۴۰۳

که نوروز در راه است


و تا نوروز هست، زندگی باید کرد.



هر سال برسم پیشواز نوروز، سخنی را با خوانندهگان این دفتر به قلم آورده و ضمن تبریک فرا رسیدن روز نو، آرزوی سالی خوش و پیروز را برای همه پارسی زبانان و بویژه هم میهنان شریف و نجیب و با اصالت ایرانیم از درگاه ایزد پاک خواستار شده و آزادی مام وطن را در لحظه تحویل سال آرزو کردهام.

اما سالی که گذشت، بیش از تمامی سالهای اشغال سرزمین مادریمان، بر مردم شریف ایران ستم و ظلم رفته و بیگانگان دد صفت ماسک ها را کنده و بی پروا با این ملت بیپناه آنچنان ستمگری را در جلو چشم مردم دنیا روا داشته و دارند که دشمنان رقیقتر دلشان بحال این مردم برشته گشته است. و ما سکوت مردم دنیا را دیدیم و تماشاکردنشان را شنیدیم. و با این احساس روزها را گذراندیم، که گوئی همه دنیا ۴۷ سال است با ما پدر کشتگی دارد و بجبران زندگی مادی و معنوی که از ما کنده است، تا توانسته، بر پدال دشمنی فشار آورده و تا آنجا پیش رفته که تخت گاز طی طریق ظلم کرده است.
اما چرا؟
چرا تمامی «مردم کهن که ریشه هایشان تا مرکز زمین پیش رفته» دچار درد و بلا و ظلم و ستمند؟ و برعکس هرچه «علف هرز بی ریشه چند روزه» است، درحال بالا خزیدن از درختان است؟ کدامین معادله در کائنات از توازن خارج گشته، کدامین حسابرسی برهم خورده که آب زلال تا حد ناشناخته گی با لجنزار درآمیخته است؟ چگونه میشود اینهمه ظلم و پستی را دید و تحمل کرد؟ ملت ایران به کدامین گناه از تخت شکنجه گاه پایین آورده نمیشوند؟ مردم سوریه، لیبی، یمن، کنگو به چه جرمی از روی زمین حذف شدند؟
و امروز با چه زبانی میشود به مردم کهن و صاحب نوروز، فرا رسیدن روز نو را تبریک گفت؟ اینها و پرسشهای زیادی از این دست، سردرد تمامی کسانی است که انسانی می اندیشند. ولی این انسانهای شریف میبایستی یک مطلب را همیشه بیاد داشته باشند:«آنچه که در جهنم زمینی جریان دارد، باید همانجا مانند همیشه بماند» چراکه تا نقل وگل و سبزه در میان سفره است، تا جام ها از می عشق پر است، تا با نوروز هر ساله سر کوچه در یک لحظه مشخص قرار داریم،
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
و سخن آخر اینکه،
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ.
نوروز بر من، بر تو، بر ما، بر شما و بر آنها هم پیروز و شاد و فرخنده باد.





سرنای نوروزی

دوشنبه، فروردین ۰۸، ۱۴۰۱

برکن ز لوح حال تو میم محال را


نوروز پیروز




نوروز شد که شاد کند ماه و سال را
بر دستگاِه فصل دهد انتقال را
پاداش فتح فصل طبیعت ز جنس گل
بر دوش شاخه نصب نماید مدال را
چندانکه خون چکید دراین رزم لاله هم
از روی خود نشست نشان قتال را
بلبل بشاخسار بهنگام صبحدم
در گوش غنچه خواند نوای وصال را
گلشن نثار کرد به هر کس هرآنچه داشت
آری که انحصار نشاید کمال را
سرمایه ریشه بود به هر سنبلی که ُرست
آمال نیک نیک نماید مآل را
مگذار تا که خشک کند باد غفلتش
ای باغبان تو آب بده این نهال را
ما هم مگر به بریم نصیب خود از بهار
ساقی می ای بیار که گیرد ملال را
امروز نفع چیست به ما ز ارتقاء پار
اکنون ز عصر خویش بیاور مثال را
ماضی گذشته است مضارع به وعدهگاه
برکن ز اوح حال تو میم محال را
همت چو چشمه ای است نهان در نهاد مرد
کآخر فشار آب شکافد جبال را
گل قحط کس ندید چو در بوستان دهر
بلخی مکن قبول تو قحط رجال را.
اسمائیل بلخی



پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۹

ابر نوروزی زند بر سنگ چون موزه عصا


از امیر معزی



آفتاب اندر شرف شد بر جهان فرمانروا
کرد دیگرگون زمین و کرد دیگرسان هوا
داد فرمان تا کند در باغ نقاشی سحاب
کرد یاری تا کند در راغ عَطّاری صبا
گلبن از یاقوت رمّانی نهد بر سر کلاه
یاسمین از پرنیان سبز بر بندد قبا
هرکجا باشد بیابانی ز بی‌آبی چو تیه
ابر نوروزی زند بر سنگ چون موزه عصا
تا کنند از مرکبان در موج فوجی تاختن
تا کنند از آهوان در سیل خیلی آشنا
هست در عالم خلایق را کنون وقت ‌نظر
هست در صحرا بهایم را کنون جای چرا
سرخ شد منقار کبک و سبز شد سم ‌گوزن
تا توانگر گشت کوه از لاله و دشت از گیا
شنبلید و لالهٔ نعمان به روی سبزه بر
هست پنداری به مینا در، عقیق و کهربا
خصم سوسن‌ گشت نرگس‌ چشم او زان شد دُژم
عاشق‌ گل شد بنفشه‌ پشت او زان شد دو تا
بلبلان وقت سحر گویی همی دستان زنند
پیش تخت شاهِ شاهان مطربان خوش نوا
قمریان‌ گویی همی‌گویند شاه شرق را
پادشا گهر خداوندی‌، ملک جم را پادشا
آن جهانگیری که هست او بر سریر مملکت
آفتاب خسروی بر آسمان کبریا
بازوی دولت ختاب و افسر ملت لقب
از ملوک جم او دارد که هست او را سزا
بازوی نصرت به این بازو همی گردد قوی
افسر ملت به این افسر همی‌گیرد بها
بخت آلی چون بدرگاهش رسد هر بامداد
خاک درگاهش بچشم اندر کشد چون توتیا
او شه جم است و تیغ تیز او انگشتری
وین مبارک پی وزیر‌ش آصف‌ بن‌ برخیا
پهلوانان سپاهش روز بزم و روز رزم
چون پری و دیو در فرمان او فرمانروا
رای هر یک عالم آراید همی چون آفتاب
خشم هر یک دشمن او بارد همی چون اژدها
از لطافت آسمان تفضیل دارد بر زمین
هست با هر دو به تائید و سعادت آشنا
گر دلیلی باید این را تالع او بس دلیل
ور گواهی باید آن را طینت او بس ‌گوا
شد ز رای این وزیر و دانش این دو امیر
کار این خسرو عجب چون معجزات انبیا
رنجِ قارون است حاسد را ز تو روز نبرد
گنج قارون است سائل را ز تو روز اتا
با عنا باشد کسی ‌کز حکم تو تابد عنان
بی‌هوی باشد کسی کش سوی تو باشد هوا
بادِ عدل تو بگرداند بلا از دوستان
آتش شمشیر تو بر دشمنان بارد بلا
درگه میمون توکعبه است و دستت ز‌مزم است
پایهٔ تخت تو رکن است و رکاب تو صفا
از فَزَع شوریده‌ گردد رآی را تدبیر و رآی
وز نهیب اندیشهٔ خان ختا گردد ختا
بر سریرِ خسروی بادت بقای سَرمدی
تا بود خاک و هوا و آب و آتش را بقا
دشمنت را باد همچون آسیا پر آب چشم
تا همی‌گردد سپهر آبگون چون آسیا.
امیر معزی

سه‌شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۹

اگر کسری و دارا را درین ایام ره بودی


از ارزقس هروی



چه جرمست اینکه هر ساعت زروی نیلگون دریا
زمین را سایبان بندد بپیش گنبد خضرا
چو در بالا بود باشد بچشمش آب در پستی
چو در پستی بود باشد بکامش دود بر بالا
گهی از دامن دریا شود بر گوشۀ گردون
گهی از گوشۀ گردون رود زی دامن دریا
فلک کردار برخیزد، کران پر اختر روشن
صدف کردار برجوشد،میان پر لؤلؤ لالا
زموج آسمان پهنا، زچرخ چنبری گهر
زچرخ چنبری گهر، زموج آسمان پهنا
بجای قطره باران هوا او را دهد لؤلؤ
بعرض لؤلؤ مکنون زمین او را دهد مینا
هوا از چهر او گردد بسان دیده شاهین
زمین از اشک او گردد بسان سینه عنقا
سپاهش را برانگیزد، بدریا برزند غارت
مصافش را بپیوندد، بگردون برکند غوغا
از ان غارت پدید آید هوا را افسر لؤلؤ
وزین غوغا بپوشاند زمین را صدره دیبا
معنبر گردد از چهرش بعینه پیکر گردون
منور گردد از چشمش بلؤلؤ جامۀ صحرا
همی گرید ازو گردون بسان دیدهٔ وامق
همی خندد ازو صحرا بسان چهرۀ عذرا
گهی گهر برافشاند چو دست شاه گوهربخش
گهی آتش برانگیزد چو تیغ شاه در هیجا
تو گویی خدمتی سازد همی برسم نوروزی
ز شکل لؤلؤ عمان، زنقش دیدۀ صنعا

تا لاله بباغ سرنگون ساخت جرس


نوروز پیروز



نوروز شد و جهان برآورد نفس
حاصل زبهار عمر, ما را این بس
از قافلهٔ بهار آمد آواز
تا لاله بباغ سرنگون ساخت جرس.
ابوسعید ابوالخیر

دوشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۸

آزاده راست سیرت انسانی


نوروز پیروز



چو گردد هوا صافی از تیره دود
شود نورباران، سپهر کبود
فرو خُسبد این گرد و گردَد به باغ
ز فوّاره، خاکِ چمن، مُشکسود
به بار آید آن مینوی شاخسار
که بر گلشن افزود زیب و نمود
به بزم اندرون، چنگیِ خوشنواز
همی سردهد آریایی سرود
به باغ طرب، بلبل نغمه‌سنج
بنالد چو در بزمگه، چنگ و رود
شکوفا شود فرّ و فرهنگ و نام
ز بُن برفتد بیخِ هر ناستود
عروس هنر، جامه پوشد بتن
ز زرّینه‌تار و ز سیمینه‌پود
تباهی هویدا شود دیردیر
روایی نمایان شود زودزود
نه گنج آکند هرکه نابرده رنج
نه غم پرورد هرکه ناکرده سود
ببالد همی کاویانی درفش
سران را به پیشش سرآید فرود
نباشد رادان و گُندآوران
پریشان ز تیمار بود و نبود
ز بیدادِ دونان نباشد نهان
بدلها همه عقده‌ ناگشود
به ایران بنازد وطنخواه‌مرد
چنان چون «سپاهان» که بر «زنده‌رود»
شود رهنمون، «ایزدی» راه و رسم
بکام جوانمردِ رنج‌آزمود
سبک‌خیز مردانِ فرّخ‌سرشت
نشینند باهم بگفت و شنود
شود سر بسر کشور آباد مرز
ز لنگرگهِ «لنگه» تا «لنگرود»
در آن روزگارانِ فرخنده‌فال
که دور از بدی‌ها توانی غنود
سزد گر هر ایرانیِ‌ پاکزاد
به ملّت‌گرایان فرستد درود
بر آنان که در پاسِ ایران «ادیب»
نهادند، از خویشتن یادبود.
ادیب برومند


اجراى زیبای سورنای نوروز۱۳۹۷.

پنجشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۵

در زیر گلیم عشق پنهان

نوروز پیروز


برخیز که میرود زمستان
بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یکبار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه میکند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که بدوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو بمیوه میرسد دست
سهلست جفای بوستانبان.
سعدی


جمعه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۴

که نوروز آمد و گلزار بشگفت


نوروز پیروز



چو بستان تازه گشت از باد نوروز
جهان بستد بهار عالم افروز
ز آسیب صبا در جلوه شد باغ
به غارت داد بلبل خانهٔ زاغ
هوا کرد از گل آشوب خزان دور
به مشک‌تر به دل شد گرد کافور
عروس غنچه را نو شد عماری
کمر بر بست گل در پرده داری
بنفشه سر بر آورد از لب جوی
زمین گشت از ریاحین عنبرین بوی
نسیم صبحگاه از مشک بوئی
هزاران نافه در بر داشت گوئی


چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۳

کی بنفشه عهد بندد با یاسمن


نوروز پیروز



آتش و آبی بباید میوه را
واجب آید ابر و برق این شیوه را
تا نباشد برق دل و ابر دو چشم
کی نشیند آتش تهدید و خشم؟
کی بروید سبزه ذوق وصال
کی بجوشد چشمه ها ز اب زلال
کی گلستان، راز گوید با چمن
کی بنفشه عهد بندد با یاسمن
کی چناری کف گشاید در دعا
کی شکوفه سرفشاند در هوا
کی شکوفه آستین پر نثار
برفشاند گردد ایام بهار
کی ز درد لاله را رخ همچو خون
کی گل از کیسه برآرد زر برون
کی بیاید بلبل و گل بو کند
کی چو طالب، فاخته کوکو کند؟
حکیم علیقدر ایران زمین، محمد بلخی مولانا جلال دین