دوشنبه، اسفند ۲۵، ۱۴۰۴

نوروز برهمه ایرانیان پیروز باد


این نکردش اختیار غیر از بحق و راستی



ابر آذاری برآمد از کران کوهسار
باد فروردین بجنبید از میان مرغزار
این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار
وآن گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار
خاک پنداری به ماه و مشتری آبستنست
مرغ پنداری که هست اندرگلستان شیرخوار
این یکی گویا چرا شد، نارسیده، چون مسیح
وآن یکی بی شوی، چون مریم، چرا برداشت بار
ابر دیبادوز، دیبا دوزد اندر بوستان
باد عنبرسوز، عنبرسوزد اندر لاله‌زار
این یکی سوزد، ندارد آتش ومجمر به پیش
وآن یکی دوزد، ندارد رشته و سوزن بکار
نافهٔ مشکست هرچ آن بنگری در بوستان
دانهٔ دُر است هرچ آن بنگری در جویبار





این یکی دُری که دارد بوی مشک تبتی
وآن دگر مشکی که دارد رنگ دُر شاهوار
چنگ باز است گویی شاخک شاهسپرم
پای بَت تان است گویی برگ بر شاخ چنار
این برنگ سبز کرده پای ها را سبزفام
وآن بمشک ناب کرده چنگ ها را مشکبار
ژالهٔ باران، زده بر لالهٔ خونین نقت
لالهٔ خونین شده از ژالهٔ باران نگار
این چنین ناری کجاباشد، به زیر نار آب
وآن چنان آبی کجا باشد، به زیر آب نار
بیخته برگ سمن بر رخسار شنبلید
ریخته برگ بنفشه بر رخان گل نار
این چو روی سرخ گشته از سر دندان کبود
وآن چو روی زرد گشته روی از مژگان نثار
سوسن آزاد و شاخ نرگس بیمار جفت
نرگس خوشبوی و شاخ سوسن آزاد یار
این، چنان زرین نمکدان بربلورین مائده
وآن، چنانچون در غلاف زر سیمین گوشخار
سلسل باغی بباغ اندر همی‌ گرید بدرد
بلبل راغی براغ اندر همی‌ نالد بزار
این، زند بر چنگهای پارسیان پالیزبان
وآن، زند بر نایهای لوریان آزاد وار
زردگل بینی، نهاده روی را بر نسترن
نسترن بینی، گرفته زردگل را درکنار
این چو زرین چشم بر وی بسته سیمین چشمبند
وآن چو سیمین گوش اندر گوش زرین گوشوار
ابربینی فوج فوج اندر هوا در تاختن
آب بینی موج موج اندر میان رودبار
این، چو روز بار لشکر پیش میر میرزاد
وآن، چو روز پهن پیلان پیش شاه شهریار
خسرو عادل که هست آموزگارش گبر ایل
کرده یزدان بزرگش اختیار و بختیار
این نکردش اختیار غیر از بحق و راستی
وآن نبودش جز بخیر و جز به داد، آموزگار
دولت سعدش ببوسد هر زمانی آستین
تالع میمونش باشد هر زمانی خواستار
این دهد مژده به رادی بیحساب و بیعدد
وآن کند عهده بملکی بیکران و بیشمار
چون زند بر مهرهٔ شیران، دبوس شست من
چون زند بر گردن گردان، امود گاوسار
این کند بر دوش گردان گردن گردان چو گرد
وآن کند بر پشت شیران مهرهٔ شیران شیار
آهنین ژوبین چو آید بر دل پولاد پوش
نه منی تیغش چو آید بر سر خنجر گذار
این بدرد ترگ روئین را، چو هیزم را تبر
وآن شود در سینهٔ جنگی، چو در سوراخ مار
هر زمان حملش فرستد پادشاه شیروان
هر نفس باجش فرستد، شهریار قندهار
این، همی‌گوید که دارم ملکت از توعاریت
وآن، همی‌گوید که دارم دولت از تو مستعار
اختیار دست او، جودست جود بی‌ریا
اعتقاد رای او، زر است زر بی‌عیار
این نکرد غیر از به توفیق ازل این اعتقاد
وآن نکرد غیر از به تائید ابد آن اختیار
رایت منصور او را، فتح باشد پیشرو
تالع مسعود او را، بخت باشد پیشکار
این مراد آجلش حاصل کند، بی‌اجتهاد
وآن، هوای آجلش حاصل کند، بی‌انتظار
تا ملک را در حجاب آسمان باشد سکون
تا فلک را در غبار آسمان باشد مدار
این، کمال ملک او جوید به سعد از اختران
وآن دوام عمر او خواهد بخیر از کردگار
دست او خالی نخواهد ماند سالی هفت سد
پای او خالی نخواهد ماند ماهی سد هزار
این ز آلیگاه و آلی مسند و آلی رکاب
وآن ز مشکین جعد و مشکین باده و مشکین عذار.
منوچهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر