سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۴

او سخن می‌گوید و دل می‌برد


حضرت سعدی



ماه رویا روی خوب از من متاب
بی ختا کشتن چه میبینی سواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز بخواب
از درون سوزناک و چشم تر
نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوست
تشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف
ناخنش را خون مسکینان خزآب
او سخن میگوید و دل میبرد
او نمک میریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
خوی بدامان از بناگوشش بگیر
تا بگیرد جامه‌ات بوی گلاب
فتنه باشد شاهدی شمعی بدست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ
گوشمالت خورد باید چون رباب.
حضرت سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر