حضرت سعدی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه
که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا بخدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که بدلبری سپاری
که چو قبلهایت باشد بِه از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه بدست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گِله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی.
سعدى كبير
پاورقی:
واژه کهن پارسی هیجا یعنی کارزار، جنگ. پیکار، نبرد، معرکخ
به هیجا که گردد دلاور بود
به رزم اندرش ده برابر بود.
فردوسی
کس از لشکر ما ز هیجا برون
نیامد جز آغشته خفتان به خون.
سعدی
محمد لاريان، شعر يادوم رفت. ویدیو از سایت فاسد یوتیوب حذف شد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر