‏نمایش پست‌ها با برچسب گلستان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گلستان. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۹۷

ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد


حضرت سعدی



ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی بحیف و توانگرانرا دادی بطرح!
صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:
ماری تو که هر کرا بینی بزنی
یا بوم که هر کجا نشینی بکنی!
زورت ار پیش میرود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زورمندی مکن بر اهل زمین
تا دعائی بر آسمان نرود
ظالم از این سخن برنجید و روی درهم کشید و بر او التفات نکرد که گفته اند: (غرور آدمی‌ را بگناه و بیخبری میکشاند.)
تا شبی آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت و از بستر نرمش بخاکستر گرم نشاند.
اتفاقا همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همیگفت: ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟
گفت: از دود دل درویشان.
حذر کن ز دود درونهای ریش
که ریش درون عاقبت سر کند
بهم بر مکن تا توانی دلی
که آهی جهانی بهم برکند.

بر تاج شاه کیخسرو نبشته بود:
چه سالهای فراوان و عمرهای دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
چنانکه دست بدست آمدست ملک بما
بدستهای دگر همچنین بخواهد رفت.
حضرت سعدی «گلستان» باب نخست.

جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۹۵

آدمی دگرگونی نمیابد و نمیرد بلکه از صورتی بصورت دیگر درمیآید


باب هفتم از گلستان حضرت سعدی



یکی را از وزرا را پسری کودن بود. پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی می کن، مگر که عاقل شود. روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود، پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا دیوانه کرد.
چون بود اصل گهری قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل نکو نخواهد کرد
آهنی را که بد گهر باشد
خر عیسی گرش به مکه برند
چون بیاید هنوز خر باشد.
گلستان سعدی ، باب هفتم در تأثیر تربیت

پنجشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۱

پند گیر و کاربند و گوشدار


گلستان حضرت سعدی



یکی‌ از خدمتکاران عمرو لیث، که از طرف امپراتور اسماعیل سامانی، حکمران سیستان بود، بدلیلی‌ از دربار او فرار کرده بود، خدمتکاران دیگر را فرستادند و او را باز آوردند. وزیر با او دژمنی داشت و به عمرو لیث گفت که او را بکشد تا درس عبرتی برای دیگران شود، تا دیگر کسی‌ از خدمت حکمران فرار نکند.
گماشته در پیش عمرو، بخاک افتاد و بگفت: هر حکمی که بدهی‌، حق داری که تو خداوندی و از دستور خدا نمیتوان سر پیچی‌ کرد.
هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
بنده چه دعوی کند حکم، خداوند راست
اما چون نان و نمک ترا خورده‌ام ، نمیخواهم خون من گردن تو افتد و روز رستاخیز دامنت را بگیرد. پس اجازه بده اول این وزیر را بکشم و آنگاه بقساس خون او دستور بده مرا بکشند تا بحق کشته باشی‌.
ملک خندید و به وزیر گفت، نظرت چیه؟
وزیر گفت: ای خداوند جهان بخاطر خدا از این دریده چشم، بگذر و او را سدق سر گور پدرت آزاد کن، تا مرا به بلایی دچار نکند.
گناه از من است که پند حکما و بزرگان را فراموش کرده ام، که میگویند وقتی‌ بجنگ سنگ انداز میروی، سر خودت را شکستی، و وقتی‌ بطرف دشمن تیر انداختی، بدان که هدف تیرش قرار گرفتی‌.
چو کردی با کلوخ انداز پیکار
سر خود را بنادانی شکستی
چو تیر انداختی بروی دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستی
گلستان سعدی باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت شمارهٔ ۲۳
پاروقی:
عمرو لیث صفاری دومین فرمانروای سلسله صفاری بود که در شرق و جنوب ایران از طرف حکومت مرکزی حکومت میکرد (۸۷۹-۹۰۱ میلادی - از سال ۲۶۵ تا ۲۸۹ هجری، بر سیستان حکومت داشت)
او برادر کوچک یعقوب لیث بود و پا بپای برادر بزرگترش جنگید و بعدها در سال ۸۷۵ میلادی از طرف یعقوب فرماندار هرات شد . پس از مرگ یعقوب، بفرمان شاهنشاه ایران اسماعیل سامانی، عمرو جانشین برادرش و پادشاه صفاریان در اقلیم خراسان شد . در سال ۹۰۱ میلادی نبردی میان او و امپراتوری سامانی که بر کلّ جهان آنزمان فرمانروایی می‌کرد، درگرفت. در این نبرد عمرو لیث از شاهنشاه اسماعیل سامانی شکست خورد و اسیر شد. شاه اسماعیل وی را به بغداد فرستاد. عمرو لیث پس از مدتی در تبعید در سال ۹۰۲ میلادی بدست گماشته اش کشته شد.

شنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۱

مردنت به که مردم آزاری


گلستان حضرت سعدی



موبدی زرتشتی که در نزد خدا آبروی عظیمی‌ داشت و هر چه درخواست میکرد از طرف خدا اجابت میشد و محبوب پروردگار بود، به بغداد رسید.
جاسوسان، به «خاژ یوسف» تاجر ظالم و ستمگر بغداد، خبر ورود او را دادند. بخواندش و به او گفت: دعای خیری بر من کن.
موبد گفت: خدایا جانش بستان.
گفت، از بهر خدای این چه دعا است؟
گفت، این دعای خیرست ترا و جمله مردم را.
ای زبر دست زیر دست آزار
گرم تا کی‌ بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به، که مردم آزاری
(‌ای دارای تسلط و برتری که زیر دست آزار و ضعیف کشی
فکر میکنی‌ تا کی‌ میتونی‌ ظلم کنی‌؟)
گلستان سعدی، باب اول، حکایت یازدهم