سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۴

دگر چه میخواهی


حضرت سعدی



ندانم از من خسته جگر چه میخواهی
دلم بغمزه ربودی دگر چه میخواهی
اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی
ز روزگار من آشفته‌تر چه میخواهی
ز دیده و سر من آن چه اختیار توست
بدیده هرچه تو گویی بسر چه میخواهی
شنیده‌ام که ترا التماس شعر رهیست
تو کان شهد و نباتی شکر چه میخواهی
بعمری از رخ خوب تو برده‌ام نظری
کنون غرامت آن یک نظر چه میخواهی
دریغ نیست ز تو هرچه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی دگرچه میخواهی؟
حضرت سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر