جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۹۴

مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی


حضرت سعدی



هر گه که بر من آن بت عیار بگذرد
سد کاروان عالم اسرار بگذرد
مست شراب و خواب و جوانی و شاهدی
هرلحظه پیش مردم هشیار بگذرد
هر گه که بگذرد بکشد دوستان خویش
وین دوست منتظر که دگربار بگذرد
گفتم بگوشه‌ای بنشینم چو عاقلان
دیوانه‌ام کند چو پری وار بگذرد
گفتم دری ز خلق ببندم بروی خویش
دردیست در دلم که ز دیوار بگذرد
بازار حسن جمله خوبان شکسته‌ای
ره نیست کز تو هیچ خریدار بگذرد
غایب مشو که عمر گران مایه ضایعست
بجز دمی که در نظر یار بگذرد
آسایشست رنج کشیدن به بوی آنک
روزی طبیب بر سر بیمار بگذرد
ترسم که مست و عاشق و بیدل شود چو ما
گر محتسب بخانه خمار بگذرد
سعدی بخویشتن نتوان رفت سوی دوست
کان جا طریق نیست که اغیار بگذرد.
حضرت سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر