دوشنبه، شهریور ۰۱، ۱۴۰۰

ایزدا زباد فتنه نگهدار خاک پارس


گلستان حضرت سعدی



منّت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت.(۱)
هر نفسی که فرو میرود ممدّ حیاتست و چون برآید مفرّح ذات. پس درهر نفس دو نعمت موجودست و برهر نعمت شکری واجب.
ازدست وزبان که برآید
کز عهده شکرش بدرآید
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر بدرگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که بجای آورد
باران رحمت بیحسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده.


پرده ناموس بندگان بگناه فاحش ندرد و وظیفه روزیخواران بخطای منکر نبرد.
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد. درختان را بخلعت نوروزی قبای سبز ورق دربر کرده و اطفال شاخ را بقدوم موسم ربیع کلاه شکوفه برسر نهاده. عصاره نالی بقدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی بتربیتش نخل باسق گشته.
ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند
تا تو نانی بکف آریّ و بغفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان
هرگاه که یکی از بندگان گنهکار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت بدرگاه خداوند برآرد، ایزد تعالی در او نظر نکند. بازش بخواند. دگر باره اعراض کند. بازش بتضرّع و زاری بخواند. حق سبحانه و تعالی فرماید: دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده، همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده است و او شرمسار
عاکفان کعبه جلالش بتقصیرعبادت معترف و واصفان جمالش بتحیر منسوب که
گر کسی وصف او زمن پرسد
بیدل از بینشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیاید ز کشتگان آواز
یکی از صاحبدلان سر بجیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده. حالیکه از این معامله بازآمد، یکی از دوستان گفت: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی، گفت بخاطر داشتم که چون بدرخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بیخبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما
همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب جیب حدیثش که همچون شکر میخورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر میبرند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان، اتابک اعظم، مظفر دنیا و دین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده. لاجرم کافه انام از خواص و عوام بمحبت او گراینده اند(۲)
زانگه که ترا بر من مسکین نظرست
آثارم از آفتاب مشهور ترست
گر خود همه عیبها بدین بنده درست
هر عیب که سلطان بپسندد هنرست
گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی بدستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
همه گلهائ عالم آزمودم
ندیدم چون تو و عبرت نمودم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
و لیکن مدّتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست
تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا
امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک
مانند آستان درت مأمن رضا
بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر
بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا
ایزدا ز باد فتنه نگهدار خاک پارس
چندانکه خاک را بود و باد را بقا
یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت‌ها مناسب حال خود میگفتم:
هردم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
ای که پنجاه رفت و درخوابی
مگر این پنج روزه دریابی
خجل آنکس که رفت وکار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
خواب نوشین بامداد رحیل
بازدارد پیاده را ز سبیل
هرکه آمد عمارتی نو ساخت
رفت و منزل بدیگری پرداخت
وان دگر پخت همچنین هوسی
وین عمارت بسر نبرد کسی
یار ناپایدار دوست مدار
دوستی را نشاید این غدّار
نیک و بد چون همی بباید
مرد خنک آنکس که گوی نیکی برد
برگ عیشی بگور خویش فرست
کس نیارد ز پس تو پیش فرست
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غرّه هنوز
ای تهی دست رفته در بازار
ترسمت پر نیاوری دستار
هرکه مزروع خود بخورد بخوید
وقت خرمنش خوشه باید چید
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و منبعد پریشان نگویم
زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در درآمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده
جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد برنگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت:
کنونت که امکان گفتارهست
بگو‌ای برادر بلطف وخوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
بحکم ضرورت زبان درکشی
کسی از متعلقان منش برحسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند، تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش.
گفتا بعزت عظیم و صحبت قدیم که دم برنیارم و قدم برندارم مگر آنگه که سخن گفته شود،
بعادت مألوف و طریق معروف، که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه
صوابست و نقص رای اولوالالباب
ذوالفقار در نیام و زبان سعدی در کام
زبان در دهان‌ ای خردمند چیست
کلید در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی
که جوهر فروشست یا پیله ور
اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست
بوقت مصلحت آن به که درسخن کوشی
دو چیز طیره عقلست دم فروبستن
بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشی
فی الجمله زبان از مکالمه او درکشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق
چو جنگآوری با کسی برستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
بحکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده
پیراهن برگ بر درختان
چون جامه عید نیکبختان
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
شب را ببوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد
موضعی خوش و خرّم و درختان درهم
گفتی که خرده مینا برخاکش ریخته و عقد ثریا از تاکش آویخته
روضهٌ ماءُ نهرِها سَلسال
دوحهٌ سَجعُ طیرِها موزون
آن پُراز لاله های رنگارنگ
وین پراز میوه‌های گوناگون
باد در سایه درختانش
گسترانید فرش بوقلمون
بامدادان که خاطر بازآمد بررای نشستن غالب آمد
دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده
گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هرچه نپاید دلبستگی را نشاید.
گفتا طریق چیست؟
گفتم برای نزهت ناظران و فسحت حاضران
کتاب گلستان توانم تصنیف کردن
که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد وگردش زمان، عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند
بچه کار آیدت ز گل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
حالیکه من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت
درهمانروز اتفاق بیاض افتاد درحسن معاشرت و آداب محاورت، در لباسی که متکلمان را بکار آید، مترسّلان را بلاغت بیفزاید، فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود بحقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید گر التفات خداوندیش بیاراید نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست امید هست که روی ملال در نکشد ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست علی الخصوص که دیباچه همایونش بنام سعد ابوبکر سعد بن زنگیست.
دیگر عروس فکر من از بی‌جمالی سر برنیارد
و دیده یأس از پشت پای خجالت برندارد
و درزمره صاحبدلان متجلی نشود، مگر آنگه که متحلّی گردد بزیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیرسریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف فقرا
ملاذُ غربا
مربّی فضلا
محبُّ اتقیا
افتخار آل پارس یمینُ الملک ملک الخواص فخر الدوله والدین و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه
که ممدوح اکابر آفاقست
و مجموع مکارم اخلاق
هرکه در سایه عنایت اوست
گنهش طاعتست و دشمن دوست
بهریک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی ازآن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و درمحل عتاب، مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی درغیبت اولیتر است که در حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور
پشت دوتای فلک راست شد از خرّمی
تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را
حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین
خاص کند بنده‌ای مصلحت عام را
دولت جاوید یافت هرکه نکونام زیست
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل
حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را
تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی میرود بنابرآنست که طایفه‌ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرگمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که درسخن گفتن بطیء است. یعنی درنگ بسیار میکند و مستمع را بسی منتظر باید بودن در تقریر سخنی کند. بزرگمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که، چه گویم به از پشیمانی خوردن که، چرا گفتم
سخندان پرورده پیر کهن
بیندیشد آنگه بگوید سخن
مزن تا توانی بگفتار دم
نکو گوی اگر دیر گویی چه غم
بیندیش و آنگه برآور نفس
وزان پیش بس کن که گویند بس
بنطق آدمی بهتر است از دواب
دواب از تو به، گر نگویی صواب
فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر
اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاه بحضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیرزد
و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید
هرکه گردن بدعوی افرازد
خویشتن را بگردن اندازد
سعدی افتاده ایست آزاده
کس نیاید بجنگ افتاده
اول اندیشه وآنگهی گفتار
پای بست آمده است و پس دیوار
نخلبندم ولی نه در بستان
شاهدم من ولی نه در کنعان
لقمان را گفتند حکمت از که آموختی
گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند
مردیت بیازمای وانگه زن کن
گرچه شاطر بود خروس بجنگ
چه زند پیش باز روئین چنگ
گربه شیر است درگرفتن موش
لیک موش است درمصاف پلنگ
اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم ازعوایب زیردستان بپوشند، درافشای جرائم کهتران نکوشند، کلمه‌ای چند بطریق اختصار از نوادر وامثال وشعر وحکایات وسیر ملوک ماضی درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه برو خرج ، موجب تصنیف کتاب اینبود و باتوفیق حق.
بماند سالها این نظم وترتیب
زما هرذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کزما بازماند
که هستیرا نمیبینم بقایی
مگر صاحبدلی روزی برحمت
کند درکار درویشان دعایی
امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن، مصلحت دید تا براین روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد، از آن مختصر آمد تا بملال نینجامد.
باب اوّل: در سیرت پادشاهان
باب دوّم: در اخلاق درویشان
باب سوّم: در فضیلت قناعت
باب چهارم: در فواید خاموشی
باب پنجم: در عشق و جوانی
باب ششم: در ضعف و پیری
باب هفتم: در تأثیر تربیت
باب هشتم: در آداب صحبت
دراین مدت که ما را وقت خوش بود
زهجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود وگفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر