حاکم و خاربن بخش اول از دفتر دوم مثنوی مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی
ندانی که میدانی یعنی فراغت و فروتنی. یک کودک دو ساله بیش از یک دانشمند هشتاد ساله میداند. ولی نمیداند که میداند. پس در کمال فراغت بال میزید. و همه چیز را امتحان میکند و با ترس بیگانه است، رنج برایش تنها نیازمندیهای تن است و بس.
حضرت مولانا در این بخش از دفتر دوم مثنوی، همچنان تلاش دارد تا به مردم سخنانی را بگوید که موجب هدایت آنان بطرف زندگی واقعی میگردد. پس طبق معمول مثالی آورده و میفرماید: در روزگار کهن شهری بود و حاکمی و مردی توانگر و خوش گفتار، مردی که از اقشار معمولی جامعه نبود، درشت بود، این درشت بودن هم میتواند کنایه از جوان و توانا بودن مرد باشد هم مهم بودن او. و خوب گفتار بود و بطور معمول این مشخصات کسانیست که در طبقات بالای یک جامعه قرار دارند. مثلا یک سیاستمدار شناخته شده، و یا یک دارا. وچرا مولانا چنین کسی را برای حکایتش انتخاب میکند؟ برای اینکه بگوید، حاکم نمیتوانست توسط قوه قهریه و یا به زور او را وادار به انجام کاری کند.و تنها اراده مرد هست که میتواند موجب تغییر و دگرگونی گردد. یک چنین مردی در جلو خانه اش که در ضمن محل رفت و آمد همگانی هم هست، خار میکارد که مردم را بهنگام عبور از کنار خانه او میگزد. و ویژهگی این خار این است که هرچه بزرگتر میشود، خارهایش بیشتر و انبوهتر و آسیب زننده تر میشود و بن و ریشه اش ستبرتر و قوی تر.
هرچه حاکم شهر به او میگوید، و ازاو میخواهد تا خارها را زده و آنرا از سر راه مردم بزوداید، مرد با امروز و فردا کردن، کار بریدن خار را به تعویق می اندازد. مولانا ضمن نکوهش کردار زشت مردم آزاری، نتایج ناپسند و زشت، عمل و کار او را که هم به خود او برمیگردد و هم به دیگران، آسیب میرساند را بازگو کرده و برای انسانهایی که مایل به یافتن راه درست زندگی هستند، چراغی تابان میشود. و در اینجا منظور از مردم آزاری در همه زمینه ها است. دروغ پراکندن، بدعت گذاشتن، حق را ناحق کردن، باعث رسوایی و بی آبرویی مردم محترم شدن، نجیب زاده را حرامزاده نامیدن و برعکس، از زبان خدا دروغ و داستانهای ابلهانه نشر دادن و پندمی و جنگ ساختگی براه انداختن ووو، همگی از جمله مردم آزاری است. خاربن به بته خار گفته میشود. و این خاربن در صحراها بر روی زمین میخزد و از پهنا تنومند و بزرگ شده و تولی نمیکشد که گسترش یافته و همه جا را میگیرد. ایرانیان در گذشته سالی یکبار بهنگام چهارشنبه سوری با گسترش این گیاه بسیار مقاوم که رشد بسیار زیادی دارد، مبارزه کرده و آن را برای مراسم چهارشنبه سوری میکندند.
بیخهای خوی بد محکم شده
قوتِ برکندن آن، کم شده
اولین سخن بعنوان یادآوری اینست که هرچه پلیدی بیشتر و ماندگار تر شود،
مبارزه با آن سخت تر و ناممکنتر میگردد. بیخهای خوی بد یعنی ریشه های عادات و خصلتهای ناپسند آدمی مانند حسادت و خشم و غرور بیجا و کینه و مردم آزاری ووو، اگر اینها در دوران توانایی و یا جوانی آدمی، نهادینه گردند، کندن آنها از وجود آدمی بهنگام کهنسالی، بسیار دشوار است.
همچو آن شخص درشت خوش سخن
در میان ره نشاند او خار بن
مانند آن فردی که از اتفاق خوش سخن هم بود، و موجب بوجود آمدن یک پلیدی شد. فردی خبیث یک خاربن و یا بته خاری که تیغهای آن تن و جان رهگذران را میخراشد، در مقابل خانه اش میکارد
ره گذارانش ملامتگر شدند
پس بگفتندش بِکن اینرا، نکند
مردم سرزنش کنان به مرد گفتند: آقا این مایه عذاب را بکن بنداز دور، مرد نکند.
هر دمی آن خار بُن افزون شدی
پای خلق از زخم آن پر خون شدی
روز بروز بته خار بزرگتر شده و رهگذران بیشتری را می آزرد و مجروح میساخت.
چامههای خلق بدریدی ز خار
پای درویشان بخستی زار زار
درویش و توانگر از این پلیدی در عذاب بودند و رنجور.
خستن یعنی زخم کردن، بخستی یعنی زخم میکرد. چامه توانگران را پاره میکرد و پای برهنه فقرا را زخمی.
چونکه حاکم را خبر شد زین حدیث
یافت آگاهی ز کِرد آن خبیث
مردم داستان را بحاکم شهر گفتند و او را از کردار زشت و مردم آزاری آن خبیث آگاه ساختند.
چون بجد حاکم بدو گفت، این بکَن
گفت آری، برکَنم روزیش من
حاکم شهر بطور جدی ازش خواست تا درخت خار را از سر راه مردم بکند و خبیث پاسخ داد که یکروز اینکار را خواهد کرد. کنایت از اینکه «آئین به» به مردمان درس انسانیت میدهد و آنها را از توحش به مدنیت سفارش مینماید، و ابلیس صفتها نه تنها ندید و نشنید گرفته، بلکه در پلیدی بیشتر غرق شده و غلظت خباثت را به مرحله اشباء میرسانند.
مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محکم نهاد
مدتی گذشت و آن پلید وفای پیمان را هر روز بروز دیگر انداخت و بقول خود عمل نکرد. همگام با ادامه خباثت قهرمان داستان، بته خار فرصت رشد و نمو یافته و ریشه اش تنومند و ستبر گشت.
گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
پیش آ، در کار ما واپس مغژ
مرد آنقدر کار کندن درخت را به تعویق انداخت تا آن روی سگ حاکم بیرون زد و دهان ناسزا را باز کرد و به مرد گفت: ای بد قول و کژ وعده هرچه زودتر کاری که ازت خواستم را انجام ده. ودر اینکار تاخیر نکرده و امروز و فردا مکن.
کژ را کج نوشته و میخوانند، چراکه در زمان جنگ جهانی اول و بمدت فقط دو سال، بیست میلیون مردم تحصیلکرده و اصیل ایرانی در شهرهای بزرگ ایران، بر اثر بیمارئیهائی که سربازان روس و انگل استانی مریض در بین ملت ایران اپیدمی ساختند و قحطی عمدی که از ورود خوراک به شهرها جلوگیری میکردند، و کشتار های کور و دستجمعی، جان خود را از دست دادند و پس از آن هم بر اثر پریشانحالی بازماندهگان ایرانی، عوامل جهود و تورگ و عرب انگل استان بشکل آخوند عبا پوش و آخوند کرواتی در جامعه فعال شدند. و در مقام معلم اخلاق و نویسنده و پژوهشگر و شاعر و خواننده و منتقد و فعال سیاسی ووو مانند جذام به جان ریشه و هویت و فرهنگ و تاریخ و دین و آئین و زبان پارسی جامعه ایرانیان افتادند. و ناقص زبانی و بیسوادی و جهالت و نادانی و تعصب و حماقت و توحش خود را در لباس دین و خدا بملت ایران حقنه و تحمیل کردند. و نتیجه کاشت این بته خار در فتنه ۵۷ درخت تنومندی شد که چشمهای ایرانیان را کور ساخته و هر چه توسط رضاشاه نجات یافته و توسط محمد رضاشاه پهلوی فقید، آباد گشته بود، به باد فنا رفت. و این بته خار تا امروز که تقریبا نیم قرن از آن فاجعه شوم میگذرد، هنوز با قدرت جان ملت را میخراشد و میگیرد.
واژگان اصلی زبان مادر یعنی «پ، چ، ژ، گ» از جمله قربانیان وحشیهای همه چی ناقص و مغز مرده بود که تنها توحش میشناسند. پس آنقدر بالای منبر مسجد و دانشگاه این واژهگان را اشتباه بیان کرده و نوشتند تا ابتدا خرمن مردم و سپس دیگر پارسی زبانان هم کلمه ها و واژه های زیبا و پر معنای پارسی را نادرست بیان کردند. پس کژ هم شد کج!
بهرحال «وعده کژ» یعنی بد پیمانی بد عهدی و بد قولی. «پیش آ در کار ما» یعنی خواست ما را پیش ببر. در مورد صفت «واپس مغژ» میتوان مغژ را همان مغز دانست که بجای حرف «ژ» حرف «ز» قرار داده شده و آنرا عقب مانده و یا ابله معنی و مینه کرد. و یا واژه مغژ را از مصدر و ریشه، «غژ» و بمعنی شلیدن و نشسته راه رفتن، مانند کودکان و مردمان شل و غژیدن دانست و «واپس مغژ» را «شل مغز» مینه نمود.(۱) و یا از معنی مایل بودن واژه «غژ» بهره چست و واپس مَغَژ را ، پس نکش، یا عقب نرو، یا تسلیم نشو معنی نمود.