یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۴۰۵

بیاد دلاور آزادگان ایران که در تاریخ ۱۸و۱۹ دی ماه بدست غرب و نوکرانش قتلعام شدند


در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه ملت بجان رسیده ایران در تمامی شهرهای کوچک و بزرگ در گروه های چند صد هزار تنی به خیابان آمده و با آرامش و متانت و صلح آمیز خواسته های خود را فریاد زدند. در همین هنگام نوکران جهود و تورگ و عرب غرب، با کاتوشا و مسلسل و گلوله جنگی، در همه شهرها شروع به تیراندازی بطرف ملت کرده و مرد و زن و کودکان را در هجمی باورنکردنی کشتار کردند. و سپس به بیمارستانها رفته و مجروحین را برگبار بستند. و هزاران تن جوان بیگناه را دستگیر و زندانی ساخته و امروزه اعدام میکنند. و برای اینکه ملت خشمگین بیرون نیایند آمریکا و اسرائیل به همراهی اروپائیها بر سر شهرهای ایران هزاران تن بمب های آلوده ریختند. غربیها و نوکران جهود و تورگ و عربش جنایتی مرتکب شدند که مو بتن انسان سیخ میکند و تاریخ نظیر آنرا در هیچ کجای دنیا سراغ ندارد. گفتیم فراموش نمیکنیم، گفتند هدف ما هم همین است! به چنان روزی دچارتان خواهم کرد که روزی هزار بار التماس مرگ بکنید. اینبار مانند بارهای گذشته نیست.



آیا چه دیدی آن شب در قتلگاه یاران؟
چشم درشت خونین، ای ماه سوگواران!
از خاک بر جبینت خورشیدها شَتک زد
آندم که داد ظلمت فرمان تیر باران
رعنا و ایستاده، جانها بکف نهاده
رفتند و مانده برجا ما خیل شرمساران
ای یار، ای نگارین، پا تا سر تو خونین
ای خوش ترین طلیعه از صبح شب شماران
داغ تو ماندگار است، چندانکه یادگار است
از خون هزار لاله بر بیرق بهاران
یادت اگرچه خاموش، کی میشود فراموش؟
نامت کتیبه ای شد بر سنگ روزگاران
هر عاشقی که جان داد، در باغ سروی افتاد
برخاک و سرخ تر شد خوناب جوی باران
سهلش مگیر چونین، این سیبهای خونین
هر یک سری بریده است بر دار شاخساران
باران فرو نشسته است اما هنوز در باغ
خون چکه چکه ریزد از پنجه چناران
باران خون و خنجر، گفتی و شد مکرر
شاعر خموش دیگر، باران مگو، بباران.
حسین منزوی

دوشنبه، خرداد ۰۴، ۱۴۰۵

سه داستان


۱-خوکها
۲- جهودان
۳- اتحادیه اروپا



۱- داستان نخست، داستان خوکها و اشتهای سیری ناپذیر آنان است. سیری ناپذیری که این موجودات بینوا را وادار بخوردن لجن و گل و فضولات و هرچه که در دسترس او باشد، میکند. و یک مزرعه دار پرورش خوک، با اطلاع از این دانش، خوکها را در قفسی آهنین و محکم قرار داده و مرتبا در جلوی آنها خوراکی (از هر نوع) ریخته تا خوکهای بیچاره و از همه جا بیخبر، تا آنجا که توان و نفس دارند، بخورند، چراکه هرچه آنها زودتر چاقتر و ستبرتر شوند، زودتر راهی سلاخ خانه میگردند.

۲- جهودان سالها تا پس از جنگ جهانی دوم که دولت جهودی با اشغال سرزمینهای مصر تشکیل گردد، کولیهائی بودند که هر جای این دنیا میرفتند (بویژه مکانی که امروزه آنجا را اروپا مینامند و مردمانش خود را اروپائی) آنها را به فجیع ترین وضع از خود رانده و با کشتار و سنگسار و سوزاندن وادار به فرار میکردند. چرا؟ چون جهودان بغایت فقیر بودند. و بدین سبب، ناهنجار و کثیف و ناقل بیماری محسوب میشدند. و علاوه بر اینها، جهودان و یا کولیها در بین مردم دست به جیب بری و دزدی و قتل های ناجوانمردانه و مشکوک و کور میزدند. جاسوسی و خیانت جهودان به آلمانها در جنگ جهانی اول، موجب شکست آلمان و ایران گشت و سدها میلیون انسان بیگناه را بکام مرگ کشاند که بیشترین کشتار در هند و چین و ایران و اسپانیا گزارش شده است. تنها گروه مردمی که نه تنها آنها را از خود نراندند، بلکه به آنها فرصت، مکان، کار و شراکت دادند، ایران و ایرانیان بودند. و این در خاطر کهنسالان آنها هنوز هست و با مدرک و سند هم قابل اثبات است. ولی از آنجائیکه جهودان از مردم دنیا بسیار بدی دیدند، همگان را یکجور میبینند و خشم و نفرت و کینه نهادینه شده آنان دوست و دشمن نمیشناسد.

۳- سومین داستان مربوط میشود به ساخت اتحادیه اروپا. اگر از بالا به تشکیل این اتحادیه و عملکرد آن در سی سال اخیر بنگریم، خواهیم دریافت که بزرگترین فاجعه ای که برای اروپا (پس از اپیدمیهای گسترده ای مانند، جزام، تاعون و تاعون سیاه، وبا و آبله ووو، که کل اروپا نزدیک به سیصد سال درگیر آنها بود) میتوانست رخ دهد، تشکیل اتحادیه اروپا بود. این اتحادیه تمامی امور زندگی مردمی که خود را اروپائی مینامند در دست دارد، از کشاورزی مدرن! که سبب آلوده ساختن زمینهایشان و تولیدات بیماری زا است، گرفته تا پدیده ای بنام «تکنولوژی» مدرن! که از هر بیماری خطرناکتر است و کمترین نتایج آن انواع بیماری سرتان و نازائی و عقیم شدن زنان و مردان اروپائی است. و این اتحادیه، اروپائیها را در مرزهای آهنین قرار داده و در جلوی آنان همه نوع امکانات! را ریخته تا اروپائیها تا آنجا که نفس و توان دارند، بخورند و بیاشامند و چاق و چله شوند. و به آنها تلقین کرده که هر فردی به این مرزهای آهنین(قفس آهنین) نزدیک گردد، برای دزدیدن رفاه! آنان است.

این اتحادیه امروزه توسط جهودان اداره میگردد.

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۴۰۵

حاکم و مرد و خاربن بخش نخست


حاکم و خاربن بخش اول از دفتر دوم مثنوی مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی



ندانی که میدانی یعنی فراغت و فروتنی. یک کودک دو ساله بیش از یک دانشمند هشتاد ساله میداند. ولی نمیداند که میداند. پس در کمال فراغت بال میزید. و همه چیز را امتحان میکند و با ترس بیگانه است، رنج برایش تنها نیازمندیهای تن است و بس.
حضرت مولانا در این بخش از دفتر دوم مثنوی، همچنان تلاش دارد تا به مردم سخنانی را بگوید که موجب هدایت آنان بطرف زندگی واقعی میگردد. پس طبق معمول مثالی آورده و میفرماید: در روزگار کهن شهری بود و حاکمی و مردی توانگر و خوش گفتار، مردی که از اقشار معمولی جامعه نبود، درشت بود، این درشت بودن هم میتواند کنایه از جوان و توانا بودن مرد باشد هم مهم بودن او. و خوب گفتار بود و بطور معمول این مشخصات کسانیست که در طبقات بالای یک جامعه قرار دارند. مثلا یک سیاستمدار شناخته شده، و یا یک دارا. وچرا مولانا چنین کسی را برای حکایتش انتخاب میکند؟ برای اینکه بگوید، حاکم نمیتوانست توسط قوه قهریه و یا به زور او را وادار به انجام کاری کند.و تنها اراده مرد هست که میتواند موجب تغییر و دگرگونی گردد. یک چنین مردی در جلو خانه اش که در ضمن محل رفت و آمد همگانی هم هست، خار میکارد که مردم را بهنگام عبور از کنار خانه او میگزد. و ویژهگی این خار این است که هرچه بزرگتر میشود، خارهایش بیشتر و انبوهتر و آسیب زننده تر میشود و بن و ریشه اش ستبرتر و قوی تر.
هرچه حاکم شهر به او میگوید، و ازاو میخواهد تا خارها را زده و آنرا از سر راه مردم بزوداید، مرد با امروز و فردا کردن، کار بریدن خار را به تعویق می اندازد. مولانا ضمن نکوهش کردار زشت مردم آزاری، نتایج ناپسند و زشت، عمل و کار او را که هم به خود او برمیگردد و هم به دیگران، آسیب میرساند را بازگو کرده و برای انسانهایی که مایل به یافتن راه درست زندگی هستند، چراغی تابان میشود. و در اینجا منظور از مردم آزاری در همه زمینه ها است. دروغ پراکندن، بدعت گذاشتن، حق را ناحق کردن، باعث رسوایی و بی آبرویی مردم محترم شدن، نجیب زاده را حرامزاده نامیدن و برعکس، از زبان خدا دروغ و داستانهای ابلهانه نشر دادن و پندمی و جنگ ساختگی براه انداختن ووو، همگی از جمله مردم آزاری است. خاربن به بته خار گفته میشود. و این خاربن در صحراها بر روی زمین میخزد و از پهنا تنومند و بزرگ شده و تولی نمیکشد که گسترش یافته و همه جا را میگیرد. ایرانیان در گذشته سالی یکبار بهنگام چهارشنبه سوری با گسترش این گیاه بسیار مقاوم که رشد بسیار زیادی دارد، مبارزه کرده و آن را برای مراسم چهارشنبه سوری میکندند.
بیخهای خوی بد محکم شده
قوتِ برکندن آن، کم شده
اولین سخن بعنوان یادآوری اینست که هرچه پلیدی بیشتر و ماندگار تر شود،
مبارزه با آن سخت تر و ناممکنتر میگردد. بیخهای خوی بد یعنی ریشه های عادات و خصلتهای ناپسند آدمی مانند حسادت و خشم و غرور بیجا و کینه و مردم آزاری ووو، اگر اینها در دوران توانایی و یا جوانی آدمی، نهادینه گردند، کندن آنها از وجود آدمی بهنگام کهنسالی، بسیار دشوار است.
همچو آن شخص درشت خوش سخن
در میان ره نشاند او خار بن
مانند آن فردی که از اتفاق خوش سخن هم بود، و موجب بوجود آمدن یک پلیدی شد. فردی خبیث یک خاربن و یا بته خاری که تیغهای آن تن و جان رهگذران را میخراشد، در مقابل خانه اش میکارد
ره گذارانش ملامت‌گر شدند
پس بگفتندش بِکن اینرا، نکند
مردم سرزنش کنان به مرد گفتند: آقا این مایه عذاب را بکن بنداز دور، مرد نکند.
هر دمی آن خار بُن افزون شدی
پای خلق از زخم آن پر خون شدی
روز بروز بته خار بزرگتر شده و رهگذران بیشتری را می آزرد و مجروح میساخت.
چامه‌های خلق بدریدی ز خار
پای درویشان بخستی زار زار
درویش و توانگر از این پلیدی در عذاب بودند و رنجور.
خستن یعنی زخم کردن، بخستی یعنی زخم میکرد. چامه توانگران را پاره میکرد و پای برهنه فقرا را زخمی.
چونکه حاکم را خبر شد زین حدیث
یافت آگاهی ز کِرد آن خبیث
مردم داستان را بحاکم شهر گفتند و او را از کردار زشت و مردم آزاری آن خبیث آگاه ساختند.
چون بجد حاکم بدو گفت، این بکَن
گفت آری، برکَنم روزیش من
حاکم شهر بطور جدی ازش خواست تا درخت خار را از سر راه مردم بکند و خبیث پاسخ داد که یکروز اینکار را خواهد کرد. کنایت از اینکه «آئین به» به مردمان درس انسانیت میدهد و آنها را از توحش به مدنیت سفارش مینماید، و ابلیس صفتها نه تنها ندید و نشنید گرفته، بلکه در پلیدی بیشتر غرق شده و غلظت خباثت را به مرحله اشباء میرسانند.
مدتی فردا و فردا وعده داد
شد درخت خار او محکم نهاد
مدتی گذشت و آن پلید وفای پیمان را هر روز بروز دیگر انداخت و بقول خود عمل نکرد. همگام با ادامه خباثت قهرمان داستان، بته خار فرصت رشد و نمو یافته و ریشه اش تنومند و ستبر گشت.
گفت روزی حاکمش ای وعده کژ
پیش آ، در کار ما واپس مغژ
مرد آنقدر کار کندن درخت را به تعویق انداخت تا آن روی سگ حاکم بیرون زد و دهان ناسزا را باز کرد و به مرد گفت: ای بد قول و کژ وعده هرچه زودتر کاری که ازت خواستم را انجام ده. ودر اینکار تاخیر نکرده و امروز و فردا مکن.
کژ را کج نوشته و میخوانند، چراکه در زمان جنگ جهانی اول و بمدت فقط دو سال، بیست میلیون مردم تحصیلکرده و اصیل ایرانی در شهرهای بزرگ ایران، بر اثر بیمارئیهائی که سربازان روس و انگل استانی مریض در بین ملت ایران اپیدمی ساختند و قحطی عمدی که از ورود خوراک به شهرها جلوگیری میکردند، و کشتار های کور و دستجمعی، جان خود را از دست دادند و پس از آن هم بر اثر پریشانحالی بازماندهگان ایرانی، عوامل جهود و تورگ و عرب انگل استان بشکل آخوند عبا پوش و آخوند کرواتی در جامعه فعال شدند. و در مقام معلم اخلاق و نویسنده و پژوهشگر و شاعر و خواننده و منتقد و فعال سیاسی ووو مانند جذام به جان ریشه و هویت و فرهنگ و تاریخ و دین و آئین و زبان پارسی جامعه ایرانیان افتادند. و ناقص زبانی و بیسوادی و جهالت و نادانی و تعصب و حماقت و توحش خود را در لباس دین و خدا بملت ایران حقنه و تحمیل کردند. و نتیجه کاشت این بته خار در فتنه ۵۷ درخت تنومندی شد که چشمهای ایرانیان را کور ساخته و هر چه توسط رضاشاه نجات یافته و توسط محمد رضاشاه پهلوی فقید، آباد گشته بود، به باد فنا رفت. و این بته خار تا امروز که تقریبا نیم قرن از آن فاجعه شوم میگذرد، هنوز با قدرت جان ملت را میخراشد و میگیرد.
واژگان اصلی زبان مادر یعنی «پ، چ، ژ، گ» از جمله قربانیان وحشیهای همه چی ناقص و مغز مرده بود که تنها توحش میشناسند. پس آنقدر بالای منبر مسجد و دانشگاه این واژهگان را اشتباه بیان کرده و نوشتند تا ابتدا خرمن مردم و سپس دیگر پارسی زبانان هم کلمه ها و واژه های زیبا و پر معنای پارسی را نادرست بیان کردند. پس کژ هم شد کج!
بهرحال «وعده کژ» یعنی بد پیمانی بد عهدی و بد قولی. «پیش آ در کار ما» یعنی خواست ما را پیش ببر. در مورد صفت «واپس مغژ» میتوان مغژ را همان مغز دانست که بجای حرف «ژ» حرف «ز» قرار داده شده و آنرا عقب مانده و یا ابله معنی و مینه کرد. و یا واژه مغژ را از مصدر و ریشه، «غژ» و بمعنی شلیدن و نشسته راه رفتن، مانند کودکان و مردمان شل و غژیدن دانست و «واپس مغژ» را «شل مغز» مینه نمود.(۱) و یا از معنی مایل بودن واژه «غژ» بهره چست و واپس مَغَژ را ، پس نکش، یا عقب نرو، یا تسلیم نشو معنی نمود.



دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۴۰۵

کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در رود آب


کلوخ انداز تشنه از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی



کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در رود آب
بر لب رود بود، دیواری بلند
بر سر دیوار نشسته دردمند
تشنه ای مستقئی زار و نزار
عاشقی، مستی، غریبی بیقرار
در کنار نهر آبی، یک دیوار بلند قرار داشت، و بر سر دیوار یک تشنه زار و نزار نشسته بود که به رود پُر آب نمیتوانست دسترسی یابد.
عاشق و مست و غریب بودن، باهم و یکجا، از آن حالات روحی است که خدا نصیب گرگ بیابان نکند.
مستقی یعنی خواستار و طالب آب، آب خواستن. فاعل از فعل استقاء.(۱) سقاءخانه، آب انبار.
مانعش از آب، آن دیوار بود
از پی آب او چو ماهی زار بود
آنچه که سبب دوری او از آب شده بود، همان دیوار بسیار بلند بود که او بر سرش نشسته بود. و مانند ماهی که از آب به بیرون افتاده، له له میزد.
شد حجاب رود او، دیوار او
بر فلک میشد فغان زار او (۲)
واژه اوستائی «فغان» بمعنای ناله و شیون و زاری است که از جدایی و دوری سر داده شود. و هر شیون و زاری را فغان نمیگویند. تنها به آنکه در فراق و جدائی از پدیده ای، شیون سر میدهد، میگویند فغان و یا افغان میکند. و دلیل اینکه صدای فغان تشنه سر دیوار، به فلک میرسید، دیوار بود که مانع رسیدن و دور افتادن او از نهر آب شده بود. دیوار و آب و تشنه، سمبلیک حواس ششگانه و راستی و انسان است. نیازمندیهای ششگانه کالبد و افراط در خواست های تن، دلیل اصلی دور افتادن آدمی از آدمیت است. و چون ویژهگیهای مادی انسان، دستور خدمت و زنده و سالم نگاهداشتند تن و پیکر آدمیرا دارند، و به نور و اهورای او بی اعتنا هستند، مانند سد و دیواری عمل میکنند که رسیدن انسان به خدا را دشوار میسازد.
ناگهان انداخت او خشتی در آب
بانگ آب آمد به گوشش چون ختاب
آن تشنه زار، بطور اتفاقی خشتی از سر دیوار به درون نهر آب پرت کرد، و صدائی که از برخورد خشت و آب بگوشش رسید، مانند این بود که یکی او را صدا زده و مورد ختاب قرار داده است. و این کنایت از حس کردن خدا، در یک لحظه و بطور کاملا اتفاقی از طرف کسی که نور درونش تشنه ارتباط با خدا است، میباشد. و هنگامیکه این اتفاق برای فرد میافتد، بطور کلی همه چیز او تغییر میکند. و چون اینکار کاملا اتفاقی است، برخی اعتقاد دارند که این خواست و ندای خدا است، و نه آدم. درحالیکه تا آدمی تتمه انسانیتی در درونش باقی نمانده باشد، این اتفاق هرگز نخواهد افتاد. پس ابتدا خواست انسان است و نه خدا، و این همان شهر طلب حکیم و دانشمند بزرگ جهان، فرید اتار است.
چون ختاب یار، شیرین و لذیذ
مست کرد آن بانگ آبش، چون نبیذ (۳)
تشنه و زار داستان با آن صدائی که بگوشش رسید، مست و از خود بیخود گشت، تو گوئی بجای آب، کنیاک نوشید، هم دیگر تشنه نبود و هم از آن مستی و فراغت بال یافته بود.
واژه اوستائی «نبیذ» یعنی کنیاک. می که از تقطیر شراب میگیرند. و این کنیاک خاصیت مستی بیشتر از شراب دارد.
از صفای بانگ آب، آن ممتهن
گشت خشت‌انداز، واز آنجا خشت‌کن
از صدای برخورد کلوخ با آب، قهرمان بینوای داستان (آن ممتهن) هم کلوخ انداز شد و هم کلوخ کَن. هر خشتی که تشنه میکند و آنرا برای شنیدن صدای آب پرت میکرد، مست تر و خرسندتر میگشت. و این کلوخ و یا خشت که پاره آجری از خاک نپخته است، کنایت از ویژهگیهای مادی و صفات انسان است. مثلا دروغگوئی را کنار میگذاشت، پس یک خشت از دیوار و یا سد رسیدن به آب و یا خدا، کم میشد. مردم آزاری نمیکرد، خشت زفت و بزرگ دیگری کم میشد، دزدی و مال مردم خواری نمیکرد، نیمی از خشت های دیوار کنده میشدند و تاآخر.
واژه پارسی مَمتَهَن در اینجا یعنی خوار و ذلیل و بینوا.(۴)



جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۴۰۵

گرفتار شدن شاهباز در میان ویرانسرای جغدان


گم شدن باز در خانه جغدان از دفتر دوم مثنوی مولانا حسام دین ضیاء حق چلیپی حکیم دانشمند ایران.



پارسائی چو تو پاکیزه ‌دل و پاک‌ نهاد، بهتر آن است که با مردم بد ننشینی. حافظ
گرفتار شدن باز میان جغدان به ویرانه:
باز، آن باشد که باز آید به شاه
باز، کور است، آنک شد گم‌کرده راه
اهورای آدمی هنگامی آرامش دارد که با خدا باشد. و اگر بهر ترتیبی از حق جدا بماند، آرامش و خرسندی خود را از دست داده و انسان نابینائی میگردد که در تاریکی سرگردان است.
در معنای ظاهری میفرماید: باز هنگامی ارزش شاهانه دارد که بطرف ساعد شاه برگردد، و آن بازی که اینکار را نکند، یا کور است و یا گمراه و گم گشته راه، و درنتیجه ارزش شاهانه خود را از دست میدهد.
راه را گم کرد و در ویران فتاد
باز، در ویران بر جغدان فتاد
در دفتر نخست مثنوی هر جا سخن از باز و شاه شد، کنایتی بود که مولانا به خدا و اهورای آدمیان و رابطه بین ایندو داشت. مولانا میگوید، جایگاه اهوراها نزد خداوند است و اگر اینچنین نباشد، آن اهورا رسالت خود را از دست داده است.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود، روزی یک باز شکاری راه کاخ شاه را گم کرده و به ویرانه ای که محل سکونت جغدان بود، فرود آمد.
او همه نورست از نور رضا
لیک کورش کرد سرهنگ قضا
آنچه موجب این بدبختی برای باز (آن اهورا) شد، قوانین تناسخ و یا سرهنگ قضا بود که دامن او را گرفت و او را گمراه کرد، وگرنه او در اصل نور خدا است.
خاک در چشمش زد و از راه برد
در میان جغد و ویرانش سپرد
ضرب مثل خاک در چشم پاچیدن، یعنی از واقعیت دور انداختن، و یا گمراه نمودن. و میفرماید این گمراهی مانند خاکی که در چشم پاچیده میشود، سبب فرود آمدن آن شاهباز به ویرانه جغدان شد.
و این حکایت مهاجرت اجباری و پناهندهگی ایرانی تبار ها به ویرانه های متعفن و منبع میکروب غربیها، پس از فتنه۵۷ در ایران است. ایرانیانی که گمراه شده و خاک در چشمانشان پاچیدند و همه چیزشان را از آنها گرفتند.
بر سری جغدانش بر سر میزنند
پر و بال نازنینش میکنند
ولوله افتاد در جغدان که ها
باز، آمد تا بگیرد جای ما
چون سگان کوی، پر خشم و مهیب
اندر افتادند در دلق غریب
جغدان مانند سگان ولگرد و تربیت نیافته، که پر از خشم و غریو هستند، و بر سر آن غریبه که از کوچه آنها رد میشود، ریخته و جامه بر تنش میدرند، بر سر شاهباز ریخته و تحقیرش میکردند که مانند آنها نیست و پر و بال نازنینش(همه استعدادها و توانائی هایش) را میکندند و با حنجره های چرکین فریاد از خشم میزدند که این شاهباز آمده تا ویرانه ما را از ما بگیرد! سنائی دانشمند بزرگ ایران و نویسنده اصلی کمدی الهی، در این رابطه میفرماید: «باز را دست ملوک از همت آلیست جای، جغد را بوم خراب از تبع دون شد مستکن»
باز گوید، من چه در خوردم به جغد
صد چنین ویران رها کردم به جغد
شاهباز فریاد میزد که ای بیست ها، شماها در خور من نیستید و شایستگی بودن با من را ندارید، و من سدها چنین ویرانه را یکجا بشما میبخشم.
من نخواهم بود اینجا، میروم
سوی شاهنشاه خویشم میشوم
خویشتن مکشید ای جغدان که من
نه مقیمم، میروم سوی وتن
این خراب آباد در چشم شماست
ورنه ما را ساعد شه، جایگاست
شاهباز به جغدها میگفت، من اینجا نمیمانم و به پیش شاه خود بازمیگردم، چرا که جایگاه و وتن من، ساعد و بازوی شاه است. این ویرانسرای متعفن برای شما مهم و با ارزش است و از نظر من طویله ای بیش نیست. کنایت از اهورائی که در کالبد فانی گرفتار آمده و میگوید، من اینجا نمیمانم و بسوی خدای خود بازمیگردم که وتن اصلی من، نزد اوست.
و حکایت ایرانیان است که از وتن باشکوه خود دور افتاده و در ویرانه های جغدان در رنجند.



پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۴۰۵

قتلعام ایرانیان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه سال ۱۴۰۴ شمسی


نگوئید جمهوری اسلامی، بگوئید جمهوری غرب و پادو های جهود و تورگ و عربش.
از کسانیکه به نوزادان و کودکان زیر ۹سال رحم نکرده و آنها را قربانی تمایلات جنسی خود میکنند، از کسانیکه آدم میخورند، از رت های زامبی انتظاری بجز جنایت نیست. ما باید کلاه خود را محکم نگاه داریم.

تصاویری ااز فاجعه روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴ در ایران که منجر به قتلعام بیش از پنجاه هزار جوان ایرانی گشت،

هرچه بیشتر به فیلمهائی که مردم از کشتار بیرحمانه ایرانیان در دو روز شوم ۱۸ و ۱۹ دی ماه گرفته اند، نگاه میکنم، خون در رگهایم آنچنان میجوشد که بدترین بخشهای انسانی مرا به پیش کشیده و زخمهای بیشتری بر روحم مینشاند. انچنان در خشم و اندوه غرق میشوم که پایه های بارگاه خدا از خشمم میلرزد. با اینکه این اولین بار نیست که غربیها در ایران رود خون راه انداختند، و از همان دقایق اولی که وجود نحس و کثافتشان را به ملت ایران تحمیل کردند، همواره رگبار گلوله و اعدام های دست جمعی و ویرانی براه است، از تیربارانهای وحشیانه پشت بام مدرسه رفاه و تیربارانهای گروهی گسترده کردها درشهرهای کردستان ایران، در اولین ماه اشغال ایران، از جنگ عمدی با عراق و روی مین فرستادن نوجوانان و کشتار و معلول ساختن میلیونها جوان ایرانی در اولین سالهای اشغال ایران، از اعدامهای گروهی تابستان ۶۷ که نوجوانان را بطرز فجیع کشتار کردند، از اعدامهای سیستماتیک و پی در پی جوانان بدون دلیل، از جنبش سبز و ساخت کهریزکها و فجایعی که مو به تن انسانها سیخ میکند، از آبانهای خونین، از جنبش ندا آقا سلطان و جنبش مهسا، ووو، با اینحال این قتلعام دی ماه ۱۴۰۴، آنچنان وحشیانه بود که خود غربیهای روانی آدمخوار برای پوشاندن عمق فاجعه، یک جنگ زرگری با پادو های جهود و تورگ و عرب حاکم راه انداختند تا در سایه آن، توحش باورنکردنی که مرتکب شده بودند، پنهان سازند.

در روز هیجده دی ماه ۱۴۰۴ میلیونها ایرانی در سراسر ایران و در شهرهای کوچک و بزرگ، مردم به فراخوان رهبرشان یعنی پادشاه ایران رضاشاه دوم پاسخ مثبت داده و با آرامش و دست خالی به خیابانها آمده و فریاد ایران، و جاوید شاه سر دادند. و این حجم از جمعیت و اراده ملی و وفاداری به رضاشاه دوم، آنچنان لرزه ای به اندام آلوده و منبع میکروب غرب و نوکران روانی انداخت که با پیشرفته ترین سلاح های مرگبار در برابر مردم بجان رسیده ایستاده و آنان را با بیرحمی و قساوت قلب باورنکردنی، برگبار گلوله های جنگی بستند و بیش از پنجاه هزار جوان ایرانی را بخاک و خون کشیده و هزاران تن دیگر را دستگیر کردند که امروزه درحال اعدام آنها هستند. وسعت و بزرگی این توحش و جنایت ضد بشری آنچنان بود که مایه ترس خود آدمخوار ها شد. پس با سناریو جنگ آمریکا و اسرائیل با نوکران حاکم در ایران و بمباران های وحشیانه و هزاران کشته دیگر، و ترور روحی روانی ایرانیان، و نشان دادن فیلمهای مهندسی شده از این فاجعه، تلاش جنایتکارانه دیگری صورت گرفت تا آنرا کمرنگ سازند. در هیچ دوره از تاریخ، در هیچ حمله لشگر دشمن به مردم غیر نظامی، چنین توحشی تاکنون صورت نگرفته است، حتی در فاجعه جنایتکاران غربی در راواندا، دو گروه مقابل هم از نظر تجهیزات، تقریبا یکسان بودند. در فاجعه سوریه مردم در مقابل گروه های تروریستی تورگ و جهود و عرب، تکلیفشان مشخص بود و چنین بخاک و خون کشیده نشدند. در روز نوزدهم دی ماه کشتار و حمله بخانه ها و دستگیری مردم همچنان ادامه یافت و تمامی وسائل ارتباط جمعی قطع شد تا در سکوت و بیخبری مردم دنیا و بویژه ایرانیان مهاجر، ابلیس غربی روانی که دچار بیماری هاری هم گشته، آنچنان از ایرانیان کشتار کند تا از نفس بیفتد!

هان ای مردم بجان رسیده، بهم و به کودکانتان آدرس اشتباه ندهید. دُژخیمان جان و مال شما چار تا آخوند مخنث نیستند، جنایتکاران اصلی، غربیها و نوکران بغایت وحشی آنها یعنی جهود و تورگ و اعراب هستند. خاک تو چشم خود و کودکانتان نپاچید و آنان را دچار همان خواب خرگوشی که ما را دچار آن ساختند، نکنید. اگر در زمان شاه فقید، ما از جنایات هولناکی که غربیها به مردم ایران در زمان جنگ جهانی اول روا داشتند، اگاه میشدیم، اگر میدانستیم که چگونه غربیها بیست میلیون ایرانی را با بیرحمی تمام و قساوت قلب باورنکردنی، قتلعام کردند، هیچگاه با دیدن یک مو زرد متعفن، نیشمان تا بناگوش باز نمیشد و بهترین پذیرايی را از آنان نمیکردیم که هیچ، فاجعه ای بنام فتنه ۵۷ هم در کشورمان رخ نمیداد. پس به کودکانتان نگوید جمهوری اسلامی و اخوند دژمن ما هستند، بگوید غرب و نوکران جهود و تورگ و عربش هستند که ما را با لذت و اشتیاقی تهوع آور، میکشند و خانه مان را ویران ساخته و مالمان را میبرند. جمهوری اسلامی برای آیندهگان وجود ندارد، بلکه اینبار غربی قحبه زاده احتمالا در جامه و پلاس دیگری، مثلا دانشگاهی، هنرمند، ورزشکار، دلسوز مردم، رئیس انجمن خیریه ووو، و ظاهری بجز آخوند انگل، ظاهر شده و کودکان شما را میفریبند. به کودکانتان یاد بدهید، هرجا یک غربی متعفن وحشی دیدند، روی برگردانده و از او فاصله بگیرند، یاد بدهید، هرکه به پارسی سخن گفت، الزامان ایرانی نیست، و احتمال غربی و وحشی و مزدور بودنش بسیار است، چراکه این لجاره ها گاهی از خود ایرانیان بهتر، به پارسی سخن میگویند.

پس از ۴۷سال قتل و غارت یک ملت بیگناه، امروز پاسخ میلیونها ایرانی بجان رسیده و ندای رهائی آنان از چنگال اشغالگران جنایتکار و ابلیس منش غربی را، با رگبار گلوله های آتشزا و بمبارانهای هولناک و با بیرحمی کامل میدهند. ابلیسانی که به کوچک و بزرگ ما رحم نمیکنند. بیش از پنجاه هزار مردم غیرنظامی را ظرف دو روز، در سرزمین خودشان بطرز وحشیانه بخاک و خون میکشند. و چون زمینی و توسط هزاران مامور جنایتکار و قاتلان حرفه ای سازمانهای اطلاعاتی غرب و انگل استان و نوکران ننگین جهود و تورگ و عرب حرامزاده سراپا مسلح، حریف یک ملت بجان رسیده نمیشوند، پس جنگ زرگری براه انداخته و بمدت شست روز پی در پی بر سر آنان بمب ریخته و آنها را در گروه های بزرگ قتلعام میکنند. تکه پاره کردن یک مدرسه از فرشتگان معصوم ۷ تا ۱۱ ساله در میناب و یک کشتی ملوانان جوان ایرانی بیخبر در هزاران کیلومتر دورتر از ایران و در آبهای بین مللی با موشک، نمونه هائی از این قتلعام های وحشیانه ابلیس هاست.

مردم به کودکان ایرانزمین این محبت و خدمت را کرده و برای یکبار در تاریخ معاصر، به آنان ابلیسهای واقعی را معرفی کنید. غربیها انسان نیستند، درندهگانی متعفنند که ماسک آدمها را به چهر دارند. و این ماسک هر زمان به یک شکل جدید و نو درمیآید. از این قحبه زادهگان وقیح و لجاره های گدا گشنه، انتظاری بجز جنایت نداشته باشید.

من به مردمم اعتماد کامل دارم. و میدانم با ملتی خلاق و با استعداد و مبتکر نمیشود درافتاد و جان بدر برد. کافیست این ملت به حقیقت اگاه گردد و دشمنان اصلی خود را بشناسد، بعد از آن دیگر هیچ بمب و ابزار قتالی حریف او نخواهد شد.

مردم بر تک تک شما واجب است که برای حفظ جان و مال خود و کودکانتان بجنگید. نه با تظاهرات، نه با حرف و نه با رو و دست باز و خالی. ختا را تکرار کردن نتایج فاجعه آور درپی خواهد داشت. ختای ۴۷ساله را دوباره و دوباره تکرار نکنید. ما با حکومت خودی طرف نیستیم که با تظاهرات صلح آمیز و متمدنانه خواستهایمان را مطرح کنیم. زمان شاه فقید ایرانی و میهن پرست نیست که مزدوران در خیابان مرگ بر شاه بگویند و شاه در تلویزیون از آنها بخاطر اشتباهات نکرده عذرخواهی کند و بعد هم بگوید بفرماید این شما و این بهشت وعده داده شده! ما با یک گله آدمخوار طرفیمم که به نوزادان رحم نمیکنند، بردهگان جنسی آنها زیر ۹ سال سن دارند، و قربانی کردن آدمها دین و خدایشان است. اینها تنها چیزی که میشناسند جنایت است و بس.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۴۰۵

حسد بردن حشم به ندیم خاص بخش دوم


حسد بردندامیران شاه به ندیم محبوب او، بخش دوم از دفتر دوم مثنوی حسام دین ضیاء حق چلیپی.



مولانا در این بخش هم مانند بخش پیشین میفرماید: با خدا باش پادشاهی کن، بی خدا باش هرچه خواهی کن. یعنی بیان این مطلب مهم که اهورای آدمیان از هم باخبرند و دربرخورد باهم واکنش نشان میدهند. بدین ترتیب که، واکنش های ناآشنایان به همدیگر و احساسات بی دلیل آدما به هم، نظیر: مهر و دوستی، قهر و آشتی، عشق و نفرت، خشم و کین، حقد و حسد، فرار و نزدیکی ووو، از تاثیرات این آگاهی است. مثلا، اهورای آدما هنگامیکه به یک اهورای پاک میرسند، اگر خود نیز تا حدودی بری از آلودهگی باشند، به آن انسان توجه و مهر و احترام و دوستی و عشق بی دلیل نشان میدهند، و این همان معنای پادشاهی است. و اگر خود دارای اهورای آلوده باشند، دچار حسادت بیمورد و نفرت بیدلیل و خشم جانکاه نسبت به پرهیزگار میگردند. و اگر اهورای پاک به اهورای فردی خبیث برخورد کند، او هم بیدلیل از خبیث دوری میجوید. و البته دو خبیث در برخورد بهم، جنگی هولناک را شروع میکنند. و دو پاک نهاد، عاشق هم میشوند. و این معنای هرچه خواهی کن است.
قصهٔ شاه و امیران و حسد
بر غلام خاص و سلپان خرد
دور ماند از جر، جرار کلام
باز باید گشت و کرد آنرا تمام
به داستان پادشاه و ندیم ویژه و محبوب او که بر اثر پر حرفی به تاخیر افتاد، میپردازیم و آنرا بپایان میبریم.
جر یعنی کشیدن. جرار کلام یعنی پر حرف. کسی که سخن و کلام را کش میدهد.
باغبان ملک با اقبال و بخت
چون درختی را نداند از درخت
یک باغبان کارکشته و با تجربه، درخت شناس است. و خداوند که باغبان ملک هستی است، تمامی مخلوقاتش را بخوبی میشناسد. و اهوراهائی که بارها تناسخ را تجربه کرده اند، اهورای دیگران را میشناسند و براساس پاکی و یا ناپاکی آن، واکنش نشان میدهند.
آن درختی را که تلخ و رد بود
و آن درختی که یکش هفصد بود
کی برابر دارد اندر مرتبت
چون ببیندشان به چشم عاقبت
و آن اهورای پلید را با آن اهورای نورانی یکجا قرار نداده و یکسان برخورد نمیکنند. یعنی اهوراها نسبت به آگاهی که از هم میآبند بهم توجه نشان میدهند.
باغبان به درختان از روی بهره ای که دارند، رسیدگی میکند. مثلا درخت کاج رسیدگی ندارد، در چار گوش باغ چار درخت کاج میکارند تا مرزهای باغ را نشان باشند و سپس آنها را به امان طبیعت رها ساخته و پی کار خود را میگیرند. ولی هنگامیکه پای درخت رز در میان است، کار بطور کلی فرق میکند. با دقت او را هرس کرده، داربست برایش بسته، کود و آبیاری و مراقبت کامل میشود. در گذشته در ایران کنار هر درخت انگور یکنوع درخت یا درختچه مخصوص کاشته میشد که کار خدمتکار درخت را داشت و بطور طبیعی به درخت انگور مواد خوراکی میرساند. این تکنیک پرورش که در تاکستانهای ایران انجام میگرفت و باعث بی نظیر بودن مزه و مرغوبیت انگور و شراب بدست آمده از آن میشد، توسط فرانسویها دزدیده و به فرانسه برده و مطابق معمول که هرچه بردند، باقیمانده را در ایران نابود ساختند، این شیوه پرورش انگور هم از ایران برچیده شد.(و شاید هنوز در شیراز باشد، من بیخبرم)
پس رسم این است که با همه موجودات نسبت به ارزشمندی آنها، و نتایجی که ببار خواهند آورد، برخورد و رفتار میشود.
کان درختان را نهایت چیست بر
گرچه یکسانند این دم در نظر
با اینکه همه اهوراها یکسانند، ولی غلظت پاکیشان یکی نیست و آنچه که در آینده خواهند کشت و چه بر و بار و نتیجه ای ببار خواهند آورد، را از پیش میدانند.
نشاء درختان با اینکه همگی یک اندازه اند، با اینحال به آن درختی که میدانند، در آینده، بَر و میوه میدهد، از همان کوچکی، نگاه و مراقبت ویژه دارند.
شمس کاو ینظر بنور حق شد است
از نهایت وز نخست آگه شد است
حضرت زرتشت مقدس (شمس) که بنور اهورامزدا منور گشت، از تمامی تاریخ گذشته و آینده دنیا باخبر شد. و دانای دانایان و خردمند خردمندان گشت. و اهورا شناس بزرگ اوست. و او میدانست که بر سر ارواح چه خواهد آمد. پس اوستا را نوشت و برای مردمان بجا گذاشت تا از راه حق گمراه نگردند. و اینرا نوشت که من آینده را میدانم، پس از نادرستی پرهیز کنید. بدین سبب آنهائیکه کتاب اوستا را در اختیار دارند، تصورشان از این گفته حضرت زرتشت این است که او پیشگو بوده است. بنابراین تلاش میکنند، از روی اوستا به برخی از اتفاقات آینده آگاهی پیدا کنند! و چون اوستا را کسی میفهمد که دارای پندار و گفتار و کردار نیک باشد و غربیها که اوستای اصلی را در اختیار دارند، اکثرا چهر تمام قد ابلیس هستند و بعید است که در بین آنها کسی توانا به فهم اوستا باشد، تنها کاری که از دستشان برمیآید، ترجمه گوگلی آن و تقسیم ترجمه های ناقص آن به کتب مختلف و سپس نوشتن نام جعلی غربی، عبری، عربی در پای آن کتب است. همانکاری را که در سد سال گذشته با دیگر کتب دانشمندان ایران کرده اند. یعنی بطور کلی، کپی و تقلب و نااصلی و نادرستی و دروغ و خدع و بی ریشگی و خیانت به تاریخ و فرهنگ بشری.
چشم او ینظر بنور حق شده
پرده‌های جهل را خارق بده
چشم آخربین ببست از بهر حق
چشم آخِربین گشاد اندر سبق
حضرت زرتشت که توسط اهورامزدا نورانی و دانای دانایان گشت و پرده های جهل و نادانی را کنار زده و اهورا شناس (آخِربین) گشت. وآنچه که در آینده دیده بود را در اوستا نوشت و اینکار را بخاطر حق کرد، و در عوض پیشگیری پیش از پیشآمد کرد. یعنی برای آن اتفاقات بدی که در آینده قرار است برای بشر اتفاق افتد، و او را گمراه سازد و اهورایش را آلوده سازد، از پیش راه حل را نوشت تا بلکه آدما بخود آمده و آنچه که قرار است رخ دهد را تغییر دهند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق) و یا برای اینکه اهوراها به پلیدی دچار نگردند، اوستا را نوشت و «آئین به» و یا سفارش به پندار و گفتار و کردار نیک» کرد تا از پیش از دچار شدن آدما به پلیدی، جلوگیری کند.(چشم آخِربین گشاد اندر سبق)
خارق در اینجا یعنی شکافتن.


اتارود در قوس و قزح و یا رنگین کمان در برج دوشیزه اثر دارد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۴۰۵

هان ای ملت شریف ایران از هیچ چیز نترس چراکه اشغالگران از همه چیز میترسند


زنده باد ایران و ایرانی.



و یک گله ابلیس پست تر از بیست، نیم قرن است با حنجره های چرکین و با وقاحت لجاره ها و قحبه زاده ها، بر سرزمین اهورائی و پاک خدا، ایران بزرگ، چنگ انداخته و نکبت وجودشان را بما تحمیل کرده اند. و امروزه بخاطر ترس از بپاخاستن ملت ایران در جهت بازپس گیری سرزمینشان از چنگ گدا گشنه های جنایتکار و نفرت انگیز و مشمئز کننده اروپائی از یکسو و اسرائیل و آمریکائیهای روانی و قاتل و وحشی، از سوی دیگر، با براه انداختن نمایش جنگ زرگری، باهم، در پنهان مشغول کشتار ایرانیانند. اینترنت را بستند تا هم جنایات هولناکشان نسبت به ملت ایران پنهان بماند، و هم وسیله ای برای اتفاق و اتحاد ملت بجان رسیده ایران نگردد. از شرق اوباشی بیشرم از افغانستان و پاکستان، از غرب وحشیهای عرب و تورگ بیشرف و بیرحم و درنده، از جنوب تروریست های عرب بغایت وحشی و ابله و از شمال هم رئیس همه جنایتکارها یعنی پوتین، شبانه روز و چار چشمی ملت ایران را زیر نظر گرفته اند تا مبادا موج عظیم ایرانیان، زیر و روی اشغالگران کثیف را بباد دهند. هرچه در رسانه های فاسدشان نشر میدهند دروغ و ننگ محض است. حقیقت این است که تمامی وحشیگریهایشان برای تداوم اشغالگری و کشتار ملت ایران است و بس.

ز دانائی بنالد مردم دانا


ز سیری کرده قی در هند راجه، گرسنه خفته «‌روسو» در اروپا



ز دانایی بنالد مردم دانا
که دانا را خرد بندی است برپا
ز سیری کرده قی در هند، راجه
گرسنه خفته «‌روسو» در اروپا
فرو ماند به کرباسی کشاورز
مخنث گام بگذارد به دیبا
عزیز بی‌جهت در خز و توزی
یتیم بی‌پدر بر خار و خارا
اگر قسمت ‌بسعی است و به کوشش
چنان کاندر قران فرمود مولا
چرا پیوسته قومی در تنعم
چرا همواره جمعی در تقلا
چرا یک قوم در زببنده ملبس
چرا یک قوم در چرکینه چوخا
به یک‌ ‌دم‌ روکفلر بی‌زحمت و رنج
ربوده قسمت یک عمر جولا