‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاوش کسرائی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاوش کسرائی. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، اسفند ۲۷، ۱۴۰۴

بنام خداوند جان و خرد


کزین برتر اندیشه برنگذرد
از کودکی آموختیم، موجیم که آسودگی ما، عدم ماست. و این شد سنگ نوشته در نهانخانه جانمان. سرسختیم و ناسازگار با پلیدی.



بااینهمه بهار سر میزند. جشنواره نوروز در سراسر جهان، خورشید فرهنگ ایران را فروزان نگاه میدارد. رقص ایرانی دختران زیبای میهن زخمی، در سراسر جهان، به شعله های آتش باستانی و شادمانی چهارشنبه سوری مردمان پیوند میخورند و تا بهار دلنشین شیراز پر میکشند.
بهار را نمیتوان به بند کشید، آتش را نمیتوان حرام کرد، خورشید و مهر را نمیتوان خاموش کرد، ایران را نمیتوان کُشت.
سال نو، بهار نو میرسد. و نیایشهای یزدان پرستان در آغاز نوروز ایران، بر زبانها جوانه میزند و در میلیونها دهان گل میدهد.
یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز میکنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار میشود
زمین شکاف میخورد
بدشت سبزه میزند
هرآنچه مانده بود زیر خاک
هرآنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار میشود
به تاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب میشود
دهان دره ها پراز سرود چشمه سارمیشود
نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته میرسد
غریق موج کشتزار میشود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره میرسد
به هر کرانه میدود
بروی جلگه ها غبار میشود
درین بهار آه
چه یادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار میشود
نگار من
امید نوبهار من
لبی بخنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار میشود.
سیاوش کسرائی




گفتگوی سبز از رامش

چهارشنبه، اسفند ۱۵، ۱۴۰۳

نوروز پیروز

بهار میشود



یکی دو روز دیگر از پگاه
چو چشم باز میکنی
زمانه زیر و رو
زمینه پر نگار میشود
زمین شکاف میخورد
بدشت سبزه میزند
هر آنچه مانده بود زیر خاک
هر آنچه خفته بود زیر برف
جوان و شسته رفته آشکار میشود
بتاج کوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب میشود
دهان دره ها پراز سرود چشمه سارمیشود
نسیم هرزه پو
ز روی لاله های کوه
کنار لانه های کبک
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته میرسد
غریق موج کشتزار میشود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر کناره میرسد
به هر کرانه میدود
بروی جلگه ها غبار میشود
درین بهار، آه
چه یادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شکوفه باردار میشود
نگار من
امید نوبهار من
لبی بخنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار میشود.
سیاوش کسرائی

جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۳

قصه من و تو


سیاوش کسرائی



نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
که من بعد از چه طولانی زمانی
یافتم عشق و ترا با هم
ترا من دوست میدارم
اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام اینرا
ترا من دوست میدارم و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی
بگذریم از این سخن، بیجاست
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود
اگر بهار میدانست
برایم غنچه سرخ گلی را می شکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت، اما نمی دانست
گمان می کرد، روز آخر دیدار ما آن روز بهار است
و شاید من خودم هم این چنین بودم
پذیرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون دیدگانت پراحساس
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا
غروری سهمگین و وحشت آور بود
که از چشم تو می بارید
اثری از شهرام ناظری


شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۱

هم بدست ما شکست ما براندیشند


شرح حال روزگار امروز ما



برف میبارد
برف میبارد بروی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
درهها دلتنگ
راهها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمیشد گر ز بام کلبه‌ها دودی
یا که سوسوی چراغی
گر پیامی‌مان نمیآورد
رد پاها گر نمی‌افتاد روی جادهها لغزان
ما چه میکردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی‌خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی، روزگار ننگ
غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان
عشق، در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنۀ گُلگشتها گم شد
نشستن در شبستان شد
در شبستانهای خاموشی
می‌تراوید از گل اندیشه‌ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی‌جٌنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادهگان خامش
خیمه‌گاه دشمنان پر جوش
مرزهای مُلک
همچو سرحدات دامنگستر اندیشه، بی‌سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت
هیچ دل مهری نمی‌ورزید
هیچکس دستی بسوی کس نمی‌آورد
هیچکس در روی دیگر کس نمیخندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشکها پربار
گرم‌رو آزادهگان دربند
روسپی نامردمان در کار
انجمنها کرد دشمن
رایزنها گردهم آورد دشمن
تا بتدبیری که در ناپاک دل دارند
هم بدست ما شکست ما براندیشند
نازک‌اندیشان‌شان بیشرم
که مباداشان دگر روز بهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می‌جستند
چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو میکرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد
آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری میدهد سامان
گر به‌نزدیکی فرود آید
خانه‌هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا؟ تا چند؟
آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟
هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد
چشمها بیگفتگوئی هر طرف را جستجو می‌کرد.
پاره‌ای از چکامه آرش کمانگیر، از سیاوش کسرائی

شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۱

خوابم نمیبرد


نان و گل و سلامت و آزادی



خوابم نمیبرد
گوشم فرودگاه صداهای بیصداست
باور نمیکنی
اما
من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ بدیوار سالها
پیوسته باز میشنوم
در درون شب
من رویش گیاه و رشد نهالان
پرواز ابرها
تولد باران
تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم
آری
همواره من
تنفس دریای زنده را
تشخیص میدهم
باور نمیکنی
اما
در زیر پاشنه هر در
در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
پی جوی و هرزه پوی
احساس میکنم
حتی
از هر بلور واژه که جان میدهد بخلق
نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
این پوزه های وحشت را
له له زنان و هار