پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۴۰۴

نوروز بر تمامی پاکان روزگار همیشه پایدار


نوروز ماه گفت بجان و سر امیر، کز جان دی برآرم تا چند گه دمار



بر لشکر زمستان نوروز نامدار
کرده‌ست رای تاختن و قصد کارزار
وینک بیامده‌ست به پنجاه روز پیش
جشن سده، طلایهٔ نوروز و نوبهار
آری هر آنگهی که سپاهی شود به رزم
ز اول به چند روز بیاید طلایه‌دار
این باغ و راغ ملکت نوروز ماه بود
این کوه و کوهپایه و این جوی و جویبار
جویش پر از صنوبر و کوهش پر از سمن
راغش پر از بنفشه و باغش پر از بهار
نوروز ازین وتن سفری کرد چون ملک
آری سفر کنند ملوکان نامدار
چون دید ماهیان زمستان که در سفر
نوروز مه بماند قریب مهی چهار
اندر دوید و مملکت او بغارتید
با لشکری گران و سپاهی گزافه کار
برداشت تاجهای همه تارک سمن
برداشت پنجه‌های همه ساعد چنار




بستد عمامه‌های خز از سبز زیمران
بشکست حقه‌های زر و در میوه‌دار
در باغها نشاند، گروه از پس گروه
در راغها کشید، قطار از پس قطار
زین رومیان پنبه قبای سپید پر
زین زنگیان سرخ دهان سیاهکار
باد شمال چون ز زمستان چنین بدید
اندر تک ایستاد چو جاسوس بیقرار
نوروز را بگفت که در خاندان ملک
از فر و زینت تو که پیرار بود و پار
بنگاه تو سپاه زمستان بغارتید
هم گنج شایگانت و هم در شاهوار
معشوقگانت را، گل و گلنار و یاسمن
از دست یاره بربود از گوش گوشوار
خنیاگرانت، فاخته و عندلیب را
بشکست نای در کف و تنبور درکنار
نوروز ماه گفت بجان و سر امیر
کز جان دی برآرم تا چند گه دمار
گرد آورم سپاهی دیبای سبز پوش
زنجیر زلف و سرو قد و سلسله عذار
از ارغوان کمر کنم، از زمیران زره
از نارون پیاده و از ناروان سوار
قوس قزح کمان کنم، از شاخ بید تیر
از برگ لاله رایت و از برق ذو قفار
از ابر پیل سازم و از باد پیلبان
وز بانگ رعد آئینه پیل بیشمار
نوروز پیش از آنکه سراپرده زد به در
با لعبتان باغ و عروسان مرغزار
این جشن فرخ سده را چون طلایگان
از پیش خویشتن بفرستاد کامگار
گفتا برو به نزد زمستان به تاختن
صحرا همی‌نورد و بیابان همی‌گذار
چون اندرو رسی به شب تیرهٔ سیاه
زین آتشی بلند برافروز زروار
این عزم جنبش و نیت من که کرده‌ام
نزد شهنشه ملکان بر به اسکدار
از من خدایگان همه شرق و غرب را
در ساعت این خبر بگزار، ای خبرگزار
زنهار تا نگویی با او حدیث من
تو برزبان خویش، دگر باره زینهار
زیرا که هست حشمت او، بیش از آنکه تو
با وی سخن مواجهه گویی و آشکار
با حاجبی بگوی نهانی تو این حدیث
تا حاجب این سخن برساند به شهریار
گو: ای گزیدهٔ ملک هفت آسمان
ای خسرو بزرگ و امیر بزرگوار
پنجاه روز ماند که تا من چو بندگان
در مجلس تو آیم، با گونه گون نثار
با فال فرخ آیم و بادولت بزرگ
با فرخجسته تالع و فرخنده اختیار
با سد هزار جام می سرخ مشکبوی
با سد هزار برگ گل سرخ کامگار
با بلبلان کله سرخ چنگ زن
با یاسمینگان بسد روی مشکبار
تا تو گهی به زیر گل و گاه زیر بید
گه زیر ارغوان و گهی زیر گلنار
مستی کنی و باده خوری سال و سالیان
شکر گزی و نوش مزی شاد و شادخوار
بر سبزهٔ بهار نشینی و متربت
بر سبزهٔ بهار زند «سبزهٔ بهار»
ملک جهان بگیری، از قاف تا به قاف
مال جهان ببخشی، از عود تا به قار
توران بدان پسر دهی، ایران بدین پسر
مشرق بدین قبیله و مغرب بدان تبار
سه سد هزار شهر کنی، به ز شیروان
سه سد هزار باغ کنی، به ز قندهار
سه سد وزیر گیری، بیش از بزرگمهر
سه سد امیر بندی، بیش از سپندیار
اندر ایراگ بزم کنی، در کوش رزم
اندر روم مظالم و در زنگ اشکار
«باب ایل» کنی سرایچهٔ متربان خویش
خلخ کنی وثاق غلامان میگسار
افریقیه ستبل ستوران بارگیر
عموریه کریزگه باز و بازدار
باغ ارم شراع تو باشد، به روز خوان
بیت‌حرم رواق تو باشد به روز بار
مهتر بود خزانهٔ زر تو از خزر
بهتر بود غمتره عود تو از قمار
زرادخانهٔ تو بود هشت سد کلات
انبارخانهٔ تو بود هفت سد حصار
قیسر شرابدار تو چیپال پاسبان
خاقان رکابدار تو فغفور پرده‌دار
وانانکه مفسدان جهانند و مرتدان
از ملت جهان و توحید کردگار
مر مهترانشان را زنده کنی به گور
مر کهترانشان را زنده کنی به دار
جیهون گذاره کردی، سیهون کنی گذر
زان سو مدار کردی، زین سو کنی مدار
پل برنهادن تو به جیهون نبود پل
غل بود بود بر نهاده به جیهون بر، استوار
جز تو نبست گردن جیهون کسی به غل
واندر نراند پیل به جیهون درون هزار
دو سال، یا سه سال در آن بود، تا ببست
جسری بر آب جیهون، دارای نامدار
در مدت دو هفته ببستی تو ای ملک
جسری بر آب جیهون، به زان هزاربار
دریا بد، آن سپه که به جیهون گذاشتی
دریا نکرده بود به جیهون کسی گذار
سالار خانیان را، با خیل و با خدم
کردی همه نگون و نگون‌بخت و خاکسار
تا بر کسی گرفته نباشد خدای خشم
پیش تو ناید و نکند با تو چارچار
پوری تگین که خشم خدای اندرو رسید
او را از آن دیار دوانید باین دیار
تا گنج او خراب شد و خیل او اسیر
تا روز او سیاه شد و جان او فگار
او مار بود و مار چو آهنگ او کنی
اندر جهد ز بیم به سوراخ تنگ غار
گر شاه ما نکشت ورا بود از آن قبل
کز آر و ننگ هیچ امیری نکشته مار
یارب هزار سال ملک را بقا دهی
در عز و در سلامت و در یمن و در یسار
در زینهار خویش بداری و بند خویش
او را و خانمان و منش را بروزگار
از روی او و روی همه اولیای او
مکروه باز داری، ای ذو جلال بار.
منوچهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر