پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۳

چه پهنه‌ایست كه افراسیاب می‌لرزد


دمی درنگ 

دلم زین شتاب می‌لرزد
چنان حباب كه بر موج آب می‌لرزد

به انزوای من آهسته‌تر بیا ای شعر
ز زخمه‌های نسیمت رباب می‌لرزد

غزال من 

چه شنیدی ز باد ای صیاد
درون مردمكت اضطراب می‌لرزد

بریز جام لبالب ز شعر تر ساقی
به پلك زنده‌ی بیدار خواب می‌لرزد

كدام مرد به میدان حریف می‌طلبد
كه زیر پای سواران ركاب می‌لرزد

كمر به چنگ تهمتن سپرد و تن برهاند
چه پهنه‌ایست كه افراسیاب می‌لرزد

چه فتنه خاست كه بر باد داده است ورق
كه دل ز گفتن حرف حساب می‌لرزد

بهانه بشكن و بنشین ز شب دمی باقی است
به زیر خرقه سبوی شراب می‌لرزد

چه غنچه‌ایست لبانت ‌، چو زنبق وحشی
به چشمه‌سار نگه كن سراب می‌لرزد

به آفتاب نگویی چه رفت با ما دوش
به كلك خسته‌ی من شعر ناب می‌لرزد.

نصرت رحمانی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر