هرگز
هرگز چه قاطعیت بی رحمی
در بند بند خویش
می پرورد
هرگز، چه واقعیت تلخ برهنه ایست.
هر حرف آن چنان خشن و سخت
گویی که حلقه ایست، چو زنجیر اعتماد.
یا
لحظه ایست چنان غمبار
در بطن خود نهفته هزاران هزار قرن سیاهی را.
هرگز
رویای تلخ برگ
یا خواب های شوم و پریش جوانه ای ست
که دندانه ی مضرس اره
آنرا تعبیر می کند.
هرگز طلسم نیست ، که یوغی به گردنی است
هرگز ، چه اعتراف صریحی است،
چون داس های کُند
راز حیات و مرگ علف را
تفسیر می کند!
هرگز نمی توان
گل زخم های خاطره ای را ز قلب کند
که در این سیاه قرن
بی قلب زیستن
آسان تر ز بی زخم زیستن
قرنی که قلب هر انسان
چندین هزار بار
کوچک تر است
از زخم های مزمن و رنجی که میکشد
هرگز.
(از دفتر حریق باد) نصرت رحمانی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر