جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۴

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن



دردا که تیر کودک چرخ از کمان گذشت
دل را درید از هم و از استخوان گذشت

اندوه ابر وار به دشت دلم گریست
سیل سرشک گشت و کران تا کران گذشت

آن زخم چیره گشت که نتوان به دل کشید
وان درد سلطه یافت که نیشش ز جان گذشت

خاکستری به جای در این دشت تیره ماند
چاووش خواند و از خم ره کاروان گذشت

صبح وداع تیره تر از شام مرگ بود
اشگی به دیده ماند سکوت از زبان گذشت

خورشید تیره گون شد و مهتاب خون گرفت
بر من همان گذشت که بر آسمان گذشت

شادی و شعر و شور و شراب و شباب و شوق
رنگ محال بود و ز چشم گمان گذشت

دام زمانه قدر و بها از کسی نخواست
با موش رفت آنچه به شیر ژیان گذشت

از خار پرس قصه که در دشت زندگی
گر کاروان گذشت، چه بر ساربان گذشت

روزی به پیر میکده گفتم که عمر چیست؟
پلکی به روی هم زد و گفتا که هان!، گذشت

گفتم که عشق چیست تهی کرد جام و گفت
بر هر کسی به شیوه ای این داستان گذشت

گفتم که مرگ مهلت دیدار میدهد؟
گفت این عروس از بر صدها جوان گذشت

گفتم که سرنوشت زند حلقه ای بدر
گفتا دریغ و درد، ز راه نهان گذشت

بعد از تو روزگار، بگویم چسان گذشت؟
آنسان که بر پرنده بی آشیان گذشت

بعد از تو روزگار ندانی چگونه بود
گر جمله سود بود، همه بزیان گذشت

ای سرخ گل، که باد ربودت ز باغ من
گفتی بباد خیره، چه بر باغبان گذشت؟

بگذار بوم وار بنالم به بام بخت
کان شعله ها بماند و شکیب توان گذشت

رفتی، برو برو به سلامت سفر ترا
اما بگو بگو که چه مارا میان گذشت؟!

هر بار قاصدی ز ره آمد، دلم تپید
دردا خموش آمد و از آستان گذشت

اینک نهاده چشم براهم که پیک مرگ
گوید که فکر توشه ره کن، زمان گذشت

دیشب بیاد گفته استادم این دو بیت
از نوک خامه بود ولی بر زبان گذشت

کافسانه حیات دو روزی نبود بیش
آنهم «کلیم» با تو بگویم، چنان گذشت

یکروز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر بکندن دل زین و آن گذشت.
نصرت رحمانی


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر