‏نمایش پست‌ها با برچسب فرانتس کافکا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فرانتس کافکا. نمایش همه پست‌ها

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۹۷

حامی


معلوم نبود که حامی دارم یا نه. نمیشد دراینباره اطلاعات دقیقی بدست آورد. همه صورتها سرد وعبوس بودند. سروضع بیشتر کسانی که از مقابلم رد می شدند و آنان که توی راهروها، چندبار دیدمشان، مثل زنان چاق بود. پیشبندهایی باخطوط سفید و آبی داشتند که همه هیکلشان را میپوشاند. مادام بشکمشان دست میکشیدند و با حرکاتی آهسته، اینطرف و آنطرف چرخ میزدند. حتی نتوانستم بفهمم که توی یک ساختمان دادگاه هستم یا جایی دیگر. بعضی نشانه ها میگفت که در دادگاه هستم و بعضی دیگر نه.
از جزئیات اگر چشم پوشی کنم، صدای همهمه پیوسته ای که از دور بگوش میرسید مرا بیاد دادگاه می انداخت. درست نمیشد فهمید که همهمه از کدام سمت می آید. اتاقها طوری از آن پرشده بود که احساس میکردی از هرطرف بگوش میرسد.
یا بهتر است بگویم فکر میکردی همانجا که ایستاده ای محل همهمه است. ولی چنین فکری بطور مسلم اشتباه بود. واقعیت اینبود که آن همهمه از جایی دور بگوش میرسید.
بنظرم آن راهروهای تنگ، با سقف ساده و مدور، پیچ و خمی آرام و درهایی بلند که کمی تزیین شده اند، برای محیطی کاملا آرام ساخته شده اند و احتمالا راهروی موزه یا کتابخانه است. اما گر آنجا دادگاه نیست، چرا داشتم آنجا دنبال حامی میگشتم؟ دلیلیش این بود که همه جا دنبال حامی بودم. همه جا وجود حامی ضرورت دارد. البته جاهای دیگر، بیشتر از دادگاه به حامی نیاز دارند. بهرحال فرض براینست که دادگاه مطابق قانون رأی صادر میکند. اما اگر فرض براین بود که احیانا عمل دادگاه غیرعادلانه است، زندگی کردن دیگر امکان نداشت. انسان باید مطمئن باشد که دادگاه به عالیجناب قانون، آزادی عمل داده، چرا که این تنها وظیفه ای است که باید انجام دهد. ولی خود قانون، عبارت است از شکایت، دفاع و صدور حکم و دخالت خودسرانه افراد در این زمینه گناهی نابخشودنی شمرده می شود. اما وضع در مورد مدارک جرمی که مبنای صدور حکم قرار می گیرند متفاوت است. مدارک جرم متکی بر تحقیقاتی است که در جاهای مختلف صورت گرفته، پرسش و پاسخ از خانواده و بیگانگان، دوست ها و دشمنها، توی محیط خانواده و اماکن عمومی، شهر و روستا، خلاصه هرجا که بشود. اینجاست که داشتن حامی سخت لازم می شود. حامیان بیشتر، حامیان بهتر، حامی کنار حامی، هرکدام بغل دست آن یکی ، یک دیوار زنده، چرا که حامیان موجوداتی محسوب میشوند که تکان دادنشان کار آسانی نیست. ولی شاکیان، این روباه های مکار، این راسوهای زرنگ، این موشهای نامرئی، از کوچکترین سوراخ ها رد میشوند. و حتی راهشان را از بین پاهای حامیان هم باز میکنند. بنابراین آدم باید کاملا بهوش باشد. من هم بهمین دلیل اینجا هستم. آمده ام تا حامی پیدا کنم. ولی هنوز یکی هم پیدا نکرده ام. فقط همین پیرزنها مرتب درحال رفت و آمدند. اگر با جستجو کردن، سرم را گرم نکرده بودم همینجا خوابم برده بود. آمدن به اینجا اشتباه بود. با کمال تأسف نمیتوانم نگویم که اشتباهی اینجا آمده ام. واقیعت امر اینست که باید جایی می رفتم که آدمهای زیادی دورهم جمع میشوند. آدمهایی از جاهای مختلف، از همه قشرها، همه شغلها و با هر سن و سال. باید مکانی پیدا میکردم که ازبین این افراد، آدمهای مناسب و خوش برخورد و آنها را که نسبت بمن ذهنیت مناسبتری دارند، بادقت بیشتری انتخاب کنم. ممکن است برای اینکار یک نمایشگاه بزرگ سالانه مناسبتر بنظر برسد- ولی من بجای اینکه بچنان نمایشگاهی سر بزنم، دارم دراین راهروها پایین و بالا میروم، جایی که فقط این پیرزنها دیده میشوند. تازه تعداد این پیرزنها هم آنقدر زیاد نیست، همان قبلی ها هستند که مدام مشغول رفت و آمدند. و همین تعداد کم هم باهمه آهسته حرکت کردنشان، نصیب من نشده اند. مثل ابرهای باران زا، خیلی نرم از کنارم رد میشوند. همه فکر وذکرشان متوجه یک کار نامعلوم است.
پس چرا بدون تأمل وارد خانه ای میشوم، بدون اینکه نوشته بالای درش را بخوانم؟ حالا دیگر وارد راهرو شده ام و طوری اینجا باصلابت جا خوش میکنم که یادم میرود زمانی هم بیرون از خانه بوده ام، که از پله ها هم بالا آمده ام. اما دیگر نباید برگردم، نمیتوانم چنین وقت تلف کردن و اعتراف به این که راه را عوضی رفته ام را تحمل کنم.
چیزی گفتی؟ در این زندگی کوتاه و پرشتاب که با همهمه ای درهم آمیخته شده، از پله پایین بروم؟ ممکن نیست. فرصت در نظر گرفته شده برای تو آنقدر کوتاه است گه اگر لحظه ای از آنرا ازدست بدهی کل زندگیت را ازدست داده ای. چراکه زندگی تو از این طولانیتر نمیشود. چراکه زندگی تو همیشه اندازه زمانی است که از دست میدهی. پس اگر راهی را شروع کرده ای ، همان راه را ادامه بده. درهر شرایطی، بهرحال برنده تویی. خطری تهدیدت نمیکند. شاید دست آخر سقوط کنی اما اگر درهمان قدم اول سرت را برمیگردانی و از پله های پایین میرفتی، درهمان ابتدای راه، احتمالا که نه، یقینا سقوط میکردی. بنابراین اگر اینجا، داخل راهرو چیزی نصیبت نشد، درها را بازکن، پشت درها هم اگر چیزی نبود، طبقه های دیگری هم وجود دارد، آن بالا هم اگر چیزی نبود، اشکالی ندارد، از پله های دیگری بالا برو. تا وقتی از بالا رفتن خسته نشده ای، پله ها تمام نمیشود، شاید زیر پاهای بالا رونده تو، پله ها رو بالا رشد کنند.

فرانتس کافکا
ترجمه محسن آزرم


سه‌شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۳

بيست سال بعد، بابت کارهایی كه نکرده‌ام بيشتر افسوس میخورم تا بابت كار‌هایی‌ كه کردهام


گویا امپراتور از بستر مرگ برای تو، توی منفرد، رعیت ناچیز، تویی که در برابر خورشید امپراتور سایه‌ای خُرد به حساب می‌آیی و به دورترین دورها پناه برده‌ای، آری برای تو، پیامی فرستاده است. امپراتور از پیک خود خواسته است در برابر تخت زانو بزند و سپس پیام خود را در گوش او نجوا کرده است. پیامی چنان خطیر که از پیک خواسته است آن‌را به نجوا در گوشش بازگو کند و خود، با تکان سر، درستی گفته‌ی پیک را تأیید کرده است. سپس در برابر تماشاگران مرگ خود (در برابر دیدگان یکایک بزرگان کشور که پس از فروریختن تمامی دیوارهای مانع بر پلکان گسترده و رفیع گرد آمده‌اند) پیک را مرخص کرده است.



پیک، مردی نیرومند و خستگی‌ناپذیر، بلافاصله عزیمت کرده است و گاهی با این دست و گاهی آن دست برای خود از میان انبوه جمعیت، راه را باز می‌کند. اگر با مقاومتی روبه‌رو شود، بر سینه‌ی خود به نشان خورشید اشاره می‌کند. به‌واقع، آسان و بی‌دردسر پیش می‌رود. اما توده‌ی مردم بسیار گسترده‌ است، خانه و کاشانه‌ی آنان تمامی ندارد. اگر پیک پهنه‌ای گسترده پیش‌ِ رو می‌داشت، به پرواز درمی‌آمد، راهوارتر از هر کس، چنان که تو به زودی صدای خوش‌ضربه‌ی مشت‌های او را بر در خانه‌ی خود می‌شنیدی. ولی درعوض دارد بیهوده خود را خسته می‌کند. هنوز سرگرم آن است که از میان تالارهای درونی‌ترین قصر، راهی به بیرون بگشاید. هرگز نخواهد توانست این تالارها را پشت سر بگذارد. اما حتی اگر در این کار موفق هم شود، باز کاری از پیش نبرده است. در این صورت، تازه ناچار خواهد بود برای فرود از پلکان تلاش کند، و اگر در این کار موفق شود، باز کاری از پیش نبرده است. چون تازه ناچار خواهد بود از حیاط‌های بیرونی قصر بگذرد. پس از گذر از این حیاط‌ها نوبت قصر دوم خواهد رسید که این قصر را دربرگرفته است. بعد به درازای قرن‌ها باز قصر خواهد بود و پلکان و حیاط. اگر هم سرانجام آخرین دروازه را پشت سر بگذارد - کاری که هرگز، هرگز شدنی نیست - تازه پایتخت را، این مرکز دنیا را، پیش رو خواهد داشت، مدفون زیر انبوه آوارش. از این‌جا کسی نمی‌تواند برای خود، راهی به بیرون باز کند، حتی اگر آن کس پیام مرده‌ای را همراه داشته باشد - و اما تو کنار پنجره‌ی اتاقت نشسته‌ای و در آستانه‌ی غروب، رسیدن پیام را مشتاقانه انتظار می‌کشی.

برگرفته از كتاب: فرانتس کافکا