‏نمایش پست‌ها با برچسب ویژه نوروز ١٤٠٢. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ویژه نوروز ١٤٠٢. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۴۰۲

گل پرند رنگ پاره کرد بر تن از نشاط


نوروز شاد و پیروز.



وقت ناز نوش آمد دوستداران را سلام
موسم عشرت رسیده می گساران را سلام
ابر چون دستِ کریمان وقتِ ریزش گشت راست
سبزها شاداب طبعِ فرح جویان را سلام
گل پرند رنگ پاره کرد بر تن از نشاط
جوش در طبع بهار آمد هزاران را سلام
مشک اذفر میدهد از کام ریحانهای کوه
منقبض طبعانِ قیدِ خان و مانان را سلام
آبها همرنگِ باده سبزها اندر بهار
همچو قانع بر سلامت باده خواران را سلام



یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۲

سیزده بدر شاد و فرخنده باد


من خودم سیزدهم کز همه آلم بدرم



سيزده را همه عالم بدر امروز ز شهر
ميفرمايند: ماجراى خلقت ١٢ روز طول كشيد. روز نخست خداوند خورشيد را آفريد، و زمين را هم ساخت تا دورش بگردد. زمين آنچنان زيبا بود كه بهشت، نامش نهاد. و دلش خواست تا در اين بهشت گام بزند، پس كيومرث را آفريد و در او نفس دميد.
كيومرث پس از گشتن و لذت بردن از زمين، از سكوت آن كسل شد. پس خدا نواى باد و باران و رعد و طوفان را آفريد. ولى باز كيومرث ناشاد شد، اينبار خدا صداى جويباران و پرندهگان و غرش جانوران را براى كيومرث خلق كرد.
پس از مدتى كيومرث صداها را از حفظ شده و به آنها عادت نموده و دوباره كسالت بهم زد. اينبار خدا ليلى را آفريد.
ليلى مدتى با كيومرث خوش بود ولى اينبار ليلى از كيومرث خسته شد و كسل به گوشه اى نشست. مشگل دو تا شد. كيومرث كه اكنون بسيار شاد بود، براى شاد كردن ليلى هر كارى ميكرد، ولى ليلى كسل تر ميشد تا جاييكه از كوره در رفت و زد كيومرث سى ساله را كشت. خداوند كه چنين ديد ليلى را به بد سرنوشتى دچار ساخت كه براى حفظ روحيه خواننده، اين بخش سانسور ميشود.
سپس اينبار گياهى آفريد كه هم نر بود و هم ماده. و ايندو آنچنان بهم پيچيده شده بودند كه تنها يك مار ميتوانست از بين ايندو بخزد و هيچكدام نميتوانست ديگرى را بكشد، در ضمن حوصله شان هم سر نميرفت. خداوند خوشحال از اين خلقت، آن روز را نوروز ناميد. سپس تا دوازده روز مشغول ساخت ديگر مخلوقات گشت و روز سيزدهم را به استراحت پرداخت. از آنطرف ليلى از آنجاييكه كه سانسور شد، بشكل مارى به بيرون خزيد و بين آدم و حوا خزيد و در آنجا قرار گرفت و هر سه شدند، شبيهه عصاى درمانى ابن سينا. خداوند كه چنين ديد، براى درآوردن ليلى، مجبور به جدا سازى آدم از حوا شد.
و اينكار دوازده روز خدا طول كشيد. و روز سيزدهم خداوند به استراحت و شادى نشست. و دوباره ليلى را دچار سرنوشتى بدتر از سرنوشت نخست كرد. پس از چندى دوباره ليلى از آنجاييكه سانسور شده، گريخت و به سراغ آدم و حوا رفت و به آنها روزهاى خوش بهم چسبيدهگى را يادآور شد و آنان را به جفت شدن تشويق و ترغيب كرد. و آنقدر وسوسه كرد كه ايندو جفتگيرى كرده و حوا حامله شد. خداوند كه چنين ديد، و از بقيه داستان كسى را آگاهى نيست.
اما ليلى براى انتقام از خدا، به آنها ياد داد كه روز سيزده نحس است. ولى آدم و حوا چون ديگر در بهشت نبودند، به اين مطلب هم اهميت نداده و همچنان روز سيزده را بشادى و رقص و پايكوبى و استراحت ميپردازند.

دوشنبه، فروردین ۰۷، ۱۴۰۲

جوشن نادرشاه كبير


نوروز پیروز


جوشن نادر شاه كبير در موزه ترکیه جعلی

دست صبا برفروخت، مشعلهٔ نوبهار
مشعله داری گرفت، کوکبهٔ شاخسار
ز آتش خورشید شد، نافهٔ شب نیم سوخت
قوت از آن یافت روز، خوش دم از آن شد بهار
خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهار
نایب عیسی است ماه، رنگرز شاخسار
گشت ز پهلوی باد، خاک سیه سبز پوش
گشت ز پستان ابر، دهر خرف شیرخوار
پروز سبزه دميد، بر نمط آب گیر
زلف بنفشه خميد، بر غبب جویبار
نرگس بر سر گرفت، طشت زر از بهر خون
تارک گلبن گشاد، نیشتر از نوک خار
شاه ریاحین به باغ، خیمهٔ زربفت زد
غنچه که آن دید ساخت، گنبدهٔ مشک بار
آب ز سبزه گرفت، جوشن زنگار گون
سوسن کان دید ساخت، نیزهٔ جوشن گذار
جوشن زرنگار گون و نيزه جوشن گداز هر دو كنايه از نيزه و جوشن نادر شاه كبير است كه بسيار زيباست و امروزه در موزه آناتولى قرار دارد.
جوشن بمعنى خفتان، لباس و جامه فلزى است. و با زره فرق دارد، چه زره از ورقه هاى فلزى و يا چرمى است و جوشن جامه فلزى است كه از حلقه ها و پولكهاى كوچك فلزى تشكيل شده كه مانند تورى كنار هم و رويهم چيده ميشوند و انعطاف پذيرى و آزادى فعاليت بيشترى را نسبت به زره براى دربر دارنده، فراهم ميسازد.
جوشن لباس رزم، و سپر بدن سربازان پارسى بوده و ساخت جوشن فقط و فقط مربوط به ايرانيان است و بس. پس در هركجا تصوير سربازى ديده شد كه جوشن بتن دارد، ميتوان تا صد درصد مطمئن بود كه سرباز پارسى است. در ايران تا ٢٠٠ سال پيش كه هنوز امپراتورى پارسى چنين از هم پاچيده نشده بود، هنر و علم در هر كارى حرف نخست را ميزد. مثلا همين جوشن يك شاهكار هنرى بود، چرا كه سربازان پارسى خياط هايى داشتند كه براى آنها بطور منحصر بفرد جوشن، ميساختند. و جوشن يك لباس تورى فلزى بسيار مقاوم و در عين حال سبك بود، كه پيكر سربازان پارسى را از برخورد شمشير و تير و ديگر آلات قتاله در امان ميداشت و اجازه نميداد بدن سرباز پارسى آسيب ببيند. فلزى كه در ساخت حلقه هاى كوچك جوشن بكار ميرفت بسيار سبك و مقاوم بود، احتمالا يك چيزى تو مايه هاى سیلیکون کاربید كه امروزه در ساخت هليكوپتر بكار ميرود. كاربرد شگفت انگيز جوشن هاى پارسى در آن بود كه به لطف چیدمان خاص حلقه هاى سازنده‌اش می‌توانستند از حالت انعطاف‌پذیرى كه در حالت عادى داشتند و به سرباز پارسى امكان فعاليت آزادانه را ميدادند، به حالت سخت و مقاوم و غير قابل نفوذ در زمان نبرد تغییر حالت دهند. و اين تكنيك هنوز در بين محققان امروزى بعنوان يك معما حل نشده است. پولک‌های فلزی جوشن با حلقه بهم متصل می‌شدند. به پولک‌های فلزى و پولادينى که جوشن از آن تشکیل می‌يافت غیبه گفته می‌شد. همچنين گفته ميشود كه جوشن در هزاره نخست پیش از میلاد و در دوران امپراتورى ساسانى از طرف هنرمندان پارسى ابداع شده است و اولين جوشن يافت شده در كاوشگريهاى منطقه لرستان ايران است كه از دوران امپراتورى ساسانى بجا مانده است. و جوشن انواع گوناگون داشت. در صورت فلزی بودن پولک‌ها، به آن جوشن و در صورتی که جنس لایه محافظ از چرم و ابریشم بود، بیشتر به آن خفتان و يا قزاقند گفته می‌شد. خفتان هم يكى ديگر از جامه‌هاى رزمى ايرانيان بوده است كه جامه اى هنگفت و ستبر بوده كه از چرم و ابریشمى كه توسط پارسها غير قابل نفوذ ميشده، ساخته و ضربه خنجر و شمشير را بر روى خود می‌لغزانده است و بر آن اثر نمی‌کرده است. خفتان را معمولا پليسها بر تن ميكردند و يا سربازانى كه در شهرها خدمت ميكردند.
واژه‌های قزاگند، گَبر، خفتان، قزاگنگ، قزاغند، قزاکند و قزاقند همگى مترادف واژه جوشن است. و به ارتش رضا شاه كه همگى قزاقند و يا خفتانى كه از پشم فشرده ساخته شده بود، به تن داشتند، لشگر قزاق و يا سربازانى كه قزاقند بتن دارند، ميگفتند و اين نام از همين جا گرفته شده است.
همچنين گاهى به جوشن، غیبه هم ميگفتند. و تفاوت غيبه با جوشن اينست كه حلقه ها در جوشن قابل ديدن هستند درحاليكه در غيبه، فلزات تُنُک کوچک را بر هم مينهادند و اين پولكها در ظاهر، قابل ديدن بود و نه حلقه ها. همچنين به غيبه بطور كلى، به پاره های كوچك فلزى و پولکهای آهن وپولاد که بر جوشن، در جیبه و بکتر و دیگر جامه ها و سلاحهاى فلزى بكار گرفته ميشد، ميگفتند.
همان جوشن و خود غیبه به زر
بپوشید درزیرشان چون زبر.فردوسی


جوشن نادر شاه كبير در موزه تركيه

از معروفترين جوشن هايى كه امروزه در موزه هاى دنيا ميتوان يافت جوشن نادر شاه است كه در موزه آناتولى قرار دارد. ديگر جوشنهاى دوران امپراتورى هاى ساسانى و صفوى در موزه هاى انگليس و لور فرانسه و متروپوليتن آمريكا قرار دارد.
شما را من از هر بدی جوشنم
بهین میزبانْتان به گیتی منم .فردوسى
سرو ز بالای سر، پنجهٔ شیران نمود
لاله که آن دید ساخت، گرد خود آتش حصار
یاسمن تازه داشت، مجمرهٔ عود سوز
شاخ که آن دید ساخت، برگ تمام از نثار

شنبه، فروردین ۰۵، ۱۴۰۲

دهقان و تازى، نوروز پيروز



كلمه «تازی» در پارسى از مصدر «تاختن» می‌آید. لفظ تاز بمعنی تازنده و براى حيوانات تيز رو و تيز پا مانندآهو و خرگوش بكار برده ميشود. همچنين به اسبها و سگ هايى كه در مسابقات شركت ميكنند، اسب تازى و ياسگ تازى، ميگويند. يعنى اسب و سگى كه تاخت ميزند. و یکه تازی هم كه بمعنى يك تنه تاختن، در هر ميدانى،است، از همين فعل تازى ميآيد.
همان گاو دوشان بفرمانبری
همان تازی اسبان همچون پری. فردوسی
تازی اسبان پارسی پرورد
همه دریاگذار و کوهى نورد.نظامی
ای گشته سوار جلدبر تازی
خر پیش سوار علم چون تازی ؟ناصرخسرو.
در هر زمین که راه نوردی هوای آن
از سم ّ تازیان تو مشکین غبار باد.مسعودسعد.
صهیل تازیان آتشین جوش
زمین را ریخته سیماب در گوش .نظامی.
همچنين در پارسى كلمه اى وجود دارد بنام تاژ و تاژ بمعنی چادرنشین است ، و پارسها به قبايل آواره، تاژميگفتند. همانگونه كه به روميان يون ميگفتند. و اعراب چون قادر به تلفظ حرف ژ نيستند، تاژى را تازى ميگويند. کلمه ٔ تاژ و تاز بمعنی چادر و خیمه و یاء نسبت(بدوى و عقبمانده)، و همیشه آن را مقابل دهقان ميآورند. چون دهقان بمعنى صاحب زمين است و به ايرانيان كه صاحبان زمين در دنيا بودند، دهقان ميگفتند. پس دهقان بمعنى زمينداران بزرگ و تازی بمعنی چادرنشین است ، قبايل چادرنشین که مرتبا از جايى بجاى ديگر ميروند،در مقابل دهقان که ساکن و تخته قاپو باشد.
تاژى در ابتدا بمعنی مطلق چادرنشین بوده است و سپس بمعنی خاص تری فقط بر عرب اطلاق شده است. وچون به اسب تيز رو هم تازى گفته ميشد، برخى از رندان اين تازى را به آن تازى وصل كرده و اسب تيز رو و اسب تازى را به اسب عربى ترجمه كردند. درحاليكه اعراب با اسب بطور كلى غريبه و نا آشنا بوده و هستند.
مردم چین، عرب را تاش نامند و این تاش مأخوذ ازکلمه ٔ پارسى تاژی و يا معرب آن، تازیست و این نشان میدهدکه مردم چین در ابتدا، عرب را بتوسط ایرانیان دریانورد و تجار برّی ایران شناخته اند. ایرانیان باستان تمامی يونانيان را بنام قبیله (یونیام ) نام نهادند.

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۴۰۲

شاه سپرغم


نوروز پیروز



دست صبا برفروخت، مشعلهٔ نوبهار
مشعله داری گرفت، كوكبه شاخسار
ز آتش خورشید شد، نافهٔ شب نیم سوز 
قوت از آن یافت روز، خوشدم از آن شد بهار
خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهار
نایب عیسی است ماه، رنگرز شاخسار
گشت ز پهلوی باد، خاک سیه سبز پوش
گشت ز پستان ابر، دهر خرف شیرخوار
خاك زمين در زمستان به رنگ تيره و سياه درميآيد ولى با آمدن باد صبا و بهار، لباس سبز بتن ميكند. و بلطف بارش ابر، روزگار پير خرفت دوباره مانند طفل شيرخوار ميگردد.
پروز سبزه دميد، بر نمت آب گیر
زلف بنفشه خميد، بر غبب جویبار
پروز يعنى چامه و پلاس، همان پز است. سبزه دامان خود را بر روى سنگهايى كه مانند سد جلو جويبار را گرفته اند. و گلهاى بنفشه كه قراولان لشگر بهارند، در كناره هاى جويباران از خاك سر بيرون ميكنند. غبب، غبغب.
نرگس بر سر گرفت، تشت زر از بهر خون
تارک گلبن گشاد، نیشتر از نوک خار
گلهاى نرگس كه خود زرد رنگند ولى در داخلشان سرخ است را به كسانى تشبيه كرده كه تشتهای طلايى پر از خون را، بر سر گذاشته اند.
تارك يعنى سر و گلبن يعنى گل سرخ.
شاه ریاحین به باغ، خیمهٔ زربفت زد
غنچ که آن دید ساخت، گنبدهٔ مشکبار
به گلهاى خوشبو، رياحين ميگويند، گلهايى كه عطر و رايحه نيكو دارند. شاه رياحين يعنى گلى كه از خوشبويى سالار ديگر گلهاى خوشبو است. و احتمالا گل نرگس و يا شب بو منظور خاقانى است. چرا كه نرگس و شب بو بطور معمول زرد رنگ است و بطور خودرو در دشتهاى ايران بوفور ميرويد و دشتها را شبيه خيمه هاى سفرى پادشاهان ميكند كه زربافت و زرد رنگ بوده و در دشتها بپا ميكردند.
همچنين بطور كلى به گياهان و ریاحین خوشبو شاه سپرغم (اسپرغم)ميگويند. و شاهسپرغم گونه اى از ریحان رستنیی است كه بسيار خوشبو است و به آن مطلقأ ریحان گویند. و در تاريخ آمده است که در دوران امپراتورى جهان شمول ساسانى و زمان کسری یعنی انوشیروان عادل، در نوروز، ماری بنزدیک تخت و سریر او آمد. انوشيروان راه داد تا مار بخزد. مار بجبران احترامى كه انوشيروان بدو نشان داد، از دهان خود قدری تخم خُرد سیاه بینداخت. کسری فرمود تا این تخم ها را كاشتند و از آن سپرغم و يا ريحان رست. و به اين جهت به آن شاه سپرغم گويند. در جايى ديگر آمده است: بوعلى بلعمی آورده که چون خداوند توبهٔ آدم را بپذیرفت، از شادی گریستن به آدم افتاد و سد سال از خرمی و شکر همی گریست و از آن آب چشم، که از پس توبهٔ آدم بیرون آمد، همه گل و اسپرغم‌ها و بوهای خوش برست. همچنين روايت ديگرى ميگويد:
شاه سپرغم و يا ريحان در میان مسیحیان ارتدکس به ویژه در کلیساهای یونانی، گیاهی مقدس بشمار می‌رود. مسیحیان ارتدوکس باور دارند که این گیاه در جایی که خون مسیح ریخته، روئیده و از آن هنگام عبادت و پرستش صلیب، بويژه در دوران روزهٔ بزرگ با ریحان بسیار مرسوم شده‌است. کشیشان ارتدکس از ریحان برای تطهیر آب مقدس استفاده می‌کنند و دسته‌ای از برگ‌های ریحان را روی آب مقدسی که روی حاضران در کلیسا می‌پاچند، قرار می‌دهند. آن‌ها صلیب را با دسته‌های خوشبویی از این گیاه می‌آرایند و در مراسمی دور کلیسا گردانده و دسته‌های کوچکی از این گیاه را به عبادت‌کنندگان می‌دهند.
بسیاری از افراد دسته‌های ریحان را در خانه‌های خود در در آب می‌گذارند تا رشد کند و باعث برکت و موهبت شود.
و اين ريحان و يا شاه سپرغم بواسطهٔ خواص دارويى و بوى خوشى كه دارد، تقویت قلب و اعصاب کند، در جلوگیری از برخی عفونت‌های باکتریایی مؤثر است، دانه آن برای معده درد مفید است، از اسانس ریحان بعضاً بعنوان ماده دافع حشرات نيز استفاده می‌شود پس گویا سپری است برای غم. و با الف نیز آمده و شاه اسپرغم هم به آن ميگويند. سپرغم در واقع ريحان و يا نوعی از ریحان که برگ خرد دارد و بغایت خوشبوست. و در صیدنهٔ ابوریحان بیرونی مستور است که شاهسپرغم اسم مطلق ریحان است. و آنرا شاهسپرم و شاسپرم نیز گویند. و اسپرغم و صور دیگر آن هر گیاه و میوهٔ خوشبوست و به گلهاى خوشبو گفته نميشود. شاه اسپرغم، شاهسپرغم، اسپرم، سپرم، اسپرهم نامهاى ديگر ريحان در بين ايرانيان است.
چشم سیاهت به اسپرغمی ماند
زر بمیانه همه کرانْش لآلی. خسروی
شاهسپرغم، اسپرغم یا سپرغم یا اسپرم یا اسپرهم یا سپرهم یا سپرم شاه یا اسپرم شاه یا سپرغم شاه یا شاه اسفرهم (Tanacetum balsemita) گیاهی است که آن را ریحان یا نازبو یا ضیمران گویند و به روایت بندهشن به امشاسپند شهریور ( از صفات اهورامزدا است. )اختصاص دارد. گاه بطور کلی بر هر گیاه خوشبو اطلاق می‌شود.
در ایران، اغلب بذر ریحان با تخم شربتی و دانه چیا اشتباه گرفته می‌شود. این در حالی است که این سه متفاوت از یکدیگرند و هر کدام خاصیت جداگانه‌ای دارند. از دوران باستان در ایران از تخم شربتی در نوشیدنی‌های خنک برای برطرف کردن عطش در فصل تابستان استفاده می‌شود. گاهی تخم شربتی یا دانه‌های چیا به اشتباه به عنوان بذر ریحان خریداری شده و استفاده می‌شود یا خواص مربوط به بذر ریحان به تخم شربتی نسبت داده می‌شود که در ایران فراوان است و درست نیست. تنها شباهت بذر ریحان با دانه چیا و تخم شربتی لعاب‌دار شدن هر سه است (دارای موسیلاژ است). اما خواص این سه دانه با یکدیگر فرق اساسی دارد.

چهارشنبه، فروردین ۰۲، ۱۴۰۲

نايب مانى، نوروز پيروز



دست صبا برفروخت، مشعلهٔ نوبهار
مشعله داری گرفت، کوکبهٔ شاخسار
صبا، بادى كه از شرق بغرب ميوزد. مشعله نو بهار، خورشيد. مشعله دارى، فتو سنتز در گياهان، بر اثر وزش باد و نور خورشيد. است . همچنين به خورشيد، لقب شحنه ٔ دریای عشق و يا شحنه ٔ چهارم حصار، هم داده اند، به اعتبار اینکه خورشيد، در آسمان چهارم میباشد. و مسلمين لقب شحنه ٔ چهارم کتاب را به محمد دادند، چرا كه قرآن را چهارمين كتاب الهى ميدانند.
ز آتش خورشید شد، نافهٔ شب نیم سوخت
قوت از آن یافت روز، خوش دم از آن شد بهار
نافه شب يعنى نيمه شب و نيم سوز شدنش، كنايه از كوتاه شدن شبها و طولانى تر شدن روزها(قوت يافتن روزها)پس از نوروز و اعتدال بهار است. اينجا باز هم نجوم ايرانى است كه خودنمايى كرده و كوتاه و بلند شدن شبها و روزها را به تابش خورشيد(آتش خورشيد) و گردش زمين بدور آن، نسبت ميدهد.
خامهٔ ما نیست طلع، چهره گشای بهار
نایب مانى است ماه، رنگرز شاخسار
خامه يعنى قلم. نی تحریر ، کِلک . و کلمات زیر را از صفات قلم و خامه می داند: «مشکبار، مشکبوی ، مشک سود، مشک فشان ، مشکین رقم ، نافه گشای ، پریشان رقم ، معجزرقم ، سحرآفرین ، صورت آفرین ، معنی آفرین ، دانشور، نکته سنج . سخن طراز، سخن پرداز، ترزبان ، شیرین زبان ، شعله ٔ تحریر، جهانسوز، تهی مغز، شکربار، شکرآمیز، شکرفشان ، گهربار، لؤلؤبار، ابرنوال ، سیه مست ، جادواثر». و کلمات زیر را از مشبه به های آن ذکر می کند: «طوطی ، طاووس ، کبک ، بوقلمون ، نخل ، شاخ ، جوی ، کوچه ، شمع، انگشت »
طلع يعنى جاييگاه طلوع خورشيد از پس كوه. وقتى خورشيد از پشت كوه بالا ميآيد. خامه ما نيست طلع، چهرگشاى بهار، يعنى قلم من از وصف بهار عاجز است و نميتواند تمامى زيباييهاى آنرا روشن و بازگو كند. قلم من مانند پرتو روشن ساز خورشيد نيست كه بناگاه از پشت كوه درآمده و شب را به روز تبديل سازد.
مصراع دوم كه ميگويد: نايب مانى است ماه، رنگرز شاخسار،اشاره و كنايه از كتاب ارژنگ ، كه كتاب پيغمبر راستين ايران، مانى دارد. اين كتاب سراسر با نقشهاى زيباى رنگارنگ پر شده و اينك در دست اجانب و بيگانگان غير ايرانى است.

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۴۰۱

نوروز پيروز



دست صبا برفروخت، مشعلهٔ نوبهار
مشعله داری گرفت، کوکبهٔ شاخسار
دست صبا، كنايه از باد بهارى است كه موجب بيدار شدن درختان از خواب زمستانى ميگردد. و هنگامى كه باد صبا وزيدن ميگيرد، نشان از بهار است و روشن شدن چراغ بهار و يا درخشش آفتاب و خورشيد بهارى است.
در اينجا در مصراع اول مشعله نو بهار اشاره به خورشيد دارد كه در علم نجوم ايران در گروه هفت كوكب قرار دارد. و اين هفت كوكب بنام هفت مشعله، معروفند (هفت ستاره درخشان مانند خورشيد كه در كهكشان قرار داشته و از طرف دانشمندان ايرانى كشف شده و بنام هفت كوكب ناميده ميشوند. سبعه ٔ سیاره). و در مصراع دوم، مشعله دارى اشاره به كشف تركيب شيميايى ذكرياى رازى دارد كه عامل جوانه زدن و يا بيدار شدن و يا زنده شدن، گياهان ميشود.
و مطلبى كه در اينجا بسيار جالب است اشاره خاقانى به اين دانش شگفت انگيز دانشمندان ايرانى است كه تا چه اندازه عظيم بوده است و آن شرح چگونگى جوانه زدن و زنده شدن گياهان از تركيب باد شمال و نور خورشيد است كه موجب فعل و انفعالات شيميايى در گياهان شده و موجب ساخت ماده آلى در آنها ميگردد كه در نتيجه به سنتز در آنها منجر ميگردد.اين تركيب شيميايى امروزه با نام سیکلوهپتاترین شناخته ميشود كه يك مايه آلى در سنتز گياهان است و كاشف آن ذكريايى رازى دانشمند ايران و پدر شيمى دنياست، كه در مقالات ذكريا رازى، بنام هفت مركب و يا مشعله بهارى از آن نام برده شده است. (متاسفانه نام وى بعنوان كاشف اين تركيب مطابق معمول در نسخ اصلى حذف و در برخى نسخ ديگر بنام مترجم زده شده است.) اين حلقه هفت گانه و يا هفت كوكب، و يا سیکلوهپتاترین (CHT) یک ترکیب آلی با فرمول C7H8 است. یک حلقه بسته كه از هفت اتم کربن تشكيل شده كه با سه پیوند دوگانه (همانطور که از نامش پیداست) و چهار پیوند منفرد به هم متصل شده اند. این مایع بی رنگ مورد توجه نظری مکرر در شیمی آلی بوده است. و یک لیگاند در شیمی آلی فلزی و یک واحد سازنده در سنتز آلی است. و همانگونه كه اشاره شد، مانند الكل از اكتشافات دانشمند پارسى ذكرياى رازى است.
مشعله ٔ روز، کنایه از خورشید جهان آراست. کنایه از آفتاب عالمتاب . مشعله ٔ خاوری است که آفتاب عالمتاب باشد.
مشعله ٔ صبح تو بردی به شام
کاذب و صادق تو نهادیش نام .نظامی .
و مشعله ٔ گیتی فروز هم همان خورشيد است و به طلوع خورشيد هم اطلاق ميشود. و به آن مشعله ٔ صبح هم ميگويند كه کنایه از آفتاب عالمتاب باشد
مطلب جالب ديگرى كه در اينجا مطرح ميگردد، دسته بندى باد ها در علوم پارسها است كه ضمن شگفت انگيز بودن، عامل فهم بسيارى از فعل و انفعالاتى است كه در طبيعت رخ ميدهد.
در دسته بندى بادها، باد صبا و يا، باد برین بالاترين جايگاه را دارد که جای وزیدن آن از مطلع ثریا (از شرق و جايى كه خورشيد طلوع ميكند) تا بنات نعش ( غرب) است، شرح داده شده است. بادى كه آنرا قبول هم نامند و برخلاف باد دبور است. باد صبا و يا باد برين بادی است که در بهار از مابین مشرق و شمال وزد. به آن باد پيشين هم ميگويند. همچنين باد صبا را در متونى به بادی که از زیر عرش می خیزد و به وقت صبح می وزد، نيز بيان كرده اند. بادی لطیف و خنک است ،نسیمی خوش دارد و گلها از آن بشکفد و عاشقان راز بااو گویند. و باد صبا مقابل باد دبور است.
صبا غنچه را خار در دل شکست
سهی سرو را در جهان کرد پست .فردوسی .
باد دبور يعنى باد پس پشت ، باد مغرب . باد پس پشت یعنی بادی که از مغرب بطرف مشرق وزد. باد پس . مقابل باد برین .
چرا گفت این باد را کاین دبور
چرا گفت آن باد را کان صباست .
ناصرخسرو
هر بلندی که لنگ و لوک شدست
از پس و پیش آن قبول و دبور.
مسعودسعد.
گه شناس قبول از دبور بی خبری
گه تمیز قبل از دبر نمیدانی .
خاقانی .
این شمال واین صبا و این دبور
کی بود از لطف و از انعام دور.
مولوی .
زآن شناسی باد را که آن صباست
یا دبورست این بیان آن خفاست .

شنبه، اسفند ۲۰، ۱۴۰۱

ندیدند جز خوبی از کردگار


نوروز پیروز



چو جان رفت از نامور شهريار، پسر شد بجاى پدر تاجدار
گرانمایه جمشید فرزند او، كمر بست یکدل پر از پند او
برآمد برآن تخت فرخ پدر، برسم کیان بر سرش تاج زر
کمر بست با فر شاهنشهی، جهان گشت سرتاسر او را رهی
زمانه بر آسود از داورى، بفرمان او دیو و مرغ و پری
جهان را فزوده بدو آبروی، فروزان شده تخت شاهی بدوی
منم گفت با فره‌ی ایزدی، همم شهریاری همم موبدی
بدان را ز بد دست کوته کنم، روان را سوی روشنی ره کنم
نخست آلت جنگ را دست برد، در نام جستن بگردان سپرد
به فر کیی نرم کرد آهنا، چو خود و زره کرد و چون جو شنا
چو خفتان و تیغ و چو برگستوان، همه کرد پیدا به روشن روان
بدین اندرون سال پنجاه رنج، ببرد و ازین چند بنهاد گنج
دگر پنجه اندیشه‌ی جامه کرد، که پوشند هنگام ننگ و نبرد
ز کتان و ابریشم و موی قز، قصب کرد پرمایه دیبا و خز
بیاموختشان رشتن و تافتن، به تار اندرون پود را بافتن
چو شد بافته شستن و دوختن، گرفتند ازو یکسر آموختن
چو این کرده شد ساز دیگر نهاد، زمانه بدو شاد و او نیز شاد
ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد، بدين اندرون نیز پنجاه خورد
گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش، برسم پرستندگان دانی‌اش
جدا کردشان از میان گروه، پرستنده را جایگه کرد کوه
بدان تا پرستش بود کارشان، نوان پیش روشن جهاندارشان
صفی بر دگر دست بنشاندند، همی نام نیساریان خواندند
کجا شیر مردان جنگ آورند، فروزنده‌ی لشکر و کشورند
کزیشان بود تخت شاهی بجای، وزیشان بود نام مردی بپای
بسودی سه دیگر مره را شناس، کجا نیست از کس بریشان سپاس
بکارند و ورزند و خود بدروند، بگاه خورش سرزنش نشنوند
ز فرمان، تن‌آزاده و ژنده‌پوش، ز آواز پیغاره آسوده گوش
تن آزاد و آباد گیتی بروی، بر آسوده از داور و گفتگوی
چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد، که آزاده را کاهلی بنده کرد
چهارم که خوانند اهتو خوشی، همان دست‌ورزان اباسرکشی
کجا کارشان همگنان پیشه بود، روانشان همیشه پراندیشه بود
بدین اندرون سال پنجاه نیز، بخورد و بورزید و بخشید چیز
ازین هر یکی را یکی پایگاه، سزاوار بگزید و بنمود راه
که تا هرکس اندازه‌ی خویش را، ببیند بداند کم و بیش را
بفرمود پس دیو ناپاک را، به آب اندر آمیختن خاک را
هرانچ از گل آمد چو بشناختند، سبک خشک را کالبد ساختند
به سنگ و به گج دیو دیوار کرد، نخست از برش هندسی کار کرد
چو گرمابه و کاخهای بلند، چو ایران که باشد پناه از گزند
ز خارا گهر جست یک روزگار، همی کرد ازو روشنی خواستار
بچنگ آمدش چندگونه گهر، چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر
ز خارا به افسون برون آورید، شد آراسته بندها را کلید
دگر بویهای خوش آورد باز، که دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو کافور و چون مشک ناب، چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشکی و درمان هر دردمند، در تندرستی و راه گزند
همان رازها کرد نیز آشکار، جهان را نیامد چنو خواستار
گذر کرد ازان پس به کشتی برآب، ز کشور به کشور گرفتی شتاب
چنین سال پنجه برنجید نیز، ندید از هنر بر خرد بسته چیز
همه کردنیها چو آمد بجای، ز جای مهی برتر آورد پای
به فر کیانی یکی تخت ساخت، چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی، ز هامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان میان هوا، نشسته برو شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر آن تخت او، شگفتی فرومانده از بخت او
به جمشید بر گوهر افشاندند، مران روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین، برآسوده از رنج روی زمین
بزرگان بشادی بیاراستند، می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار، بما ماند از آن خسروان یادگار
چنین سال سیصد همی رفت کار، ندیدند مرگ اندران روزگار
ز رنج و ز بدشان نبد آگهى، میان بسته دیوان بسان رهی
به فرمان مردم نهاده دو گوش، ز رامش جهان پر ز آوای نوش
چنین تا بر آمد برین روزگار، ندیدند جز خوبی از کردگار
جهان سربه‌سر گشت او را رهی، نشسته جهاندار با فرهی. فردوسى كبير

پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۴۰۱

ز ماهی به یک دم رسد در وحل ، نوروز پيروز



به مشکاب آب چون مشک زد بر قلم
زد از شام بر صبح صادق رقم
ریاحین فروش گلستان راز
در بوستان سخن کرد باز
بنام خداوند لیل و نهار
که از خاره خار آورد گل ز خار
کریم خطابخش روزی رسان
پناه کسان و کس بی‌کسان
ز هفت اطلس چرخ زنگار کار
برآورده این بیضه زرنگار
به حکمش گهر جای در کان گرفت
تن انس از آتش جان گرفت
بدان ای مه برج نیک‌اختری
سپهرت هوادار و مه مشتری
اگرچه ز خورشید شد ذره‌تاب
ولیکن نشاید شود آفتاب
مکش تیغ و گرمی مکن همچو مهر
که بر خاک راه اوفتی چون سپهر
کنون چون به دست آمدت گوهری
شوی بحر اگر با شدت لنگری
زنی طعن و جوئی ز ما برتری
نباشد چنین کارها سرسری
هر آن کو ز دریا برآرد صدف
به لنگر مکر گوهر آرد به کف
تو در چین به چشم حقارت مبین
که در ناف آهو بود مشک چین
برین ابلق این شهسوار اجل
ز ماهی به یک دم رسد در وحل
گهی بلبل از باغ بر می‌خورد
که سالی به بویش به سر می‌برد
ترا در سراپرده گر اختریست
که این بنده را کمترین دختریست
اگر با وی از مهرگوئی سخن
نگویم که سال و مهی صبر کن
اگر زانکه باشد سزاوار تو
تو شه باشی و او پرستار تو
چو در آب، لولو و در دیده، نور
چو در عرش، خورشید و در روضه، حور
به زرینه مهدش فرستی به چین
سرش برفرازی به آئین دین
بدین برج بازش رسانی چو ماه
که بازش به یک مه رسانم به شاه
چو مهلت دهد شاه ترتیب کار
بسازم به صد ریب و رنگ و نگار
تو فرزندی و تاج و تختم تراست
که جز با تو پیوند کردن خطاست
ترا نام پرسیدم از سرکشان
بدادند از ویس ویسان نشان
بود سعد را این برادر پسر
ز چینش نژادست چنین سر به سر
تو چون کرده بودی نهان نام را
چو دانست فغفور مر سام را
کنون چون که سام نریمان توئی
میان من و تو نباشد توئی
چو داماد من سام نیرم بود
مرا حکم بر جمله عالم بود
که گردی خود از نسل جمشیدشاه
بر ایوان من برفرازد کلاه
ز جمشید شاه سیامک نژاد
به رویت ازین روی باشیم شاد
تو مخدومی و ما پرستار تو
تو مطلوبی و ماه طلبکار تو
ولیکن نباشد که همچون تو شاه
کنی خانه شهریاران سیاه
فلک تا بروج بلنداختری
مرا داده بر سروران سروری
به یغما نبردم کسی را به کین
نخواهم که بدنام گردم ازین
نشاید یلانی که دین‌پرورند
که شهزادگان را به یغما برند
پریدختم آن لحظه میمون نبود
که یک لحظه از پرده بیرون نبود
بیا تا به هم بگذرانیم روز
به عشرت به پایان رسانیم روز.

چهارشنبه، اسفند ۱۷، ۱۴۰۱

براى تمامى شير زنان ميهنم كه افتخار زن بودن را جاودان كردند



ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻥ ﻭ ﻧﻌﻨﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ میكارد
براى ﻗﻤﺮی‌ها ﺩﺍﻧﻪ میپاچد
وﺑا گلها ﺣﺮﻑ میزﻧﺪ
ﻧﺎخن‌هایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺭﻧﮓ میکند
و گيسوان ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎن‌های ﺭﻧﮕﻰ میبندد
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﺰﺍﻥ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺍغ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ
ﺯﻣﺴﺘﺎن‌هاﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ میبافد
و ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﺯﻧﺪﮔﻰ
ﺍﻭ زنيست ﻛﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺵ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﺳﺖ
ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﺯن‌های ﻋﺎﺷﻖ
ﺑﻪ ﻛﺘﺎب‌ها ﻛﻮﭺ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ.
This a mans world

شنبه، اسفند ۱۳، ۱۴۰۱

به آیین نو نقش دیگر کشیم، نوروز پيروز


مقاله اى كه در زير ميآيد از اينترنت پارسى گرفته شده و متعلق به يك ناشناس است.
نوروز شروع اعتدال بهاری است یعنی لحظه‌ای است که خورشید در ابتدای ماه فروردين و يا برج حمل با عبورظاهری از استوای زمین به شمال آسمان میل می‌کند و طول شب و روز برابر می‌شود. بقول بدر چاچی شاعرقرن هشتم ولایت چاچ چاچکند، در این روز کافور خشک و مشک تر برابر می‌شوند.
آهوی آتشین روی چون در برّه در افتد
کافور خشک گردد با مشک تر برابر
آهوی آتشین روی، کنایه از خورشید، برّه همان برج حمل، کافور خشک کنایه از روز و مشک تر کنایه از شب است و این همان بامداد مورد نظر سعدى كبير و يا شیخ اجل است که لیل و نهارش تفاوتی با هم ندارند وتماشای بهار و دامن صحرایش خوش و باصفا و فرحبخش است.
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
آرامش و گشایش و انبساط خاطر حاصل از تماشای بهار از اثر حیات و جنبش دوباره یافتن طبیعت، پایان سرما و افسردگی و رسیدن مژده حیات و طلیعه نجات است، نو شدن است و توصیه به نو شدن دارد و با ادراک رمز این نو شدن است که می‌توان درس رهایی از حلقه تكرار فصل گرفت و گرنه بهار خود به تنهایی یک فصل تكرارى است و آدمی تنها با به فعلیت درآوردن استعداد نو بینی و نو گرایی می‌تواند تازه بین و تازه باش بوده ودر بی‌خبری از نو شدن نماند.
هر زمان نو می‌شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
با هر نفسی دنیایی نو برای آدمی رقم می‌خورد، استمرار و پیوستگی ظاهری این دم و بازدم‌ها به مانندپیوستگی قطرات آب در یک جوی که کالبدی واحد به خود گرفته‌اند سبب شده است که انفکاک لحظه‌ها در جسد وپیکر زندگی آدمی بچشم ظاهر نیاید و بیخبری از نو نو رسیدن لحظه‌ها را سبب شود.
عمر همچون جوی نو نو میرسد
مستمری می نماید در جسد
نوروز فرصت بیدار شدن و نو خاستن و تغییر و تجدید و نوآوری است، فرصت پاک کردن زنگار علت‌های درونی وزدودن کهنگی‌ها جهت کاستن از سایش روان است، فرصت تازه کردن دوباره ایمان است چرا که نشانی از روزخدا در نوروز هویدا است.
بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده ست
چه روز است چه روز است چنین نو
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست
قول خداوند قلم جلالدين محمد بلخى را بپذیریم و بیاییم در این ایام گشایش و آغاز طراوت و تحول از اثر زنده شدن دوباره زمین و تاثیر گذاری آن در فطرت آدمیان مروری دوباره بر درس خدا شناسى و رستاخیز و بازگشت بسوى راستى و پروردگار داشته باشیم. از خالق هستی تقاضای تعالی و رشد فضایل اخلاقی و انسانی را بکنیم و از اوبخواهیم که قلب و نظر و احوال ما را به حال احسن بگرداند و توفیق تطهیر وجود را از ديو هاى حرص و آز ونفرت و پلیدی و میل به آزار مخلوقات خدا، به ما عطا فرماید.
همنوا با ملک الشعرای بهار دفتر این نوروز را باز كنيم.
بیا تا جهان را بهم بر زنیم
بدین خار و خس آتش اندر زنیم
بجز شک نیافزود این درس و بحث
همان به که آتش به دفتر زنیم
زمان و مکان را قلم درکشیم
قلم بر سر چرخ و اختر زنیم
از این ظلمت بیکران بگذریم
در انوار بی انتها پر زنیم
چو بادام از این پوست‌های زمخت
برآییم و خود را به شکّر زنیم
از این طرز بیهوده یکسو کشیم
به آیین نو نقش دیگر کشیم
قدم بر بساط مجدد نهیم
قلم بر رسوم مقرر زنیم
در سال پیش رو نیک اندیشی و نو اندیشی و انبساط خاطر پایدار، رفیق راهتان باد.
نوروز شجريان

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۴۰۱

اندرین آتش که دارد صد بهار


اندر آ و دیگران را هم بخوان
کاندر آتش شاه بنهادست خوان
اندر آئيد اى همه، پروانه وار
اندرین آتش که دارد صد بهار
اندر آئيد و ببينيد اينچنين
سرد گشته آتش گرم مهين
اندر آئيد، اى همه مست و خراب
اندر آئيد، اى همه عين عتاب
اندر آئيد، اندر اين بحر عميق
تا كه گردد روح، صافى و رقيق

ترانه خلیج هميشگى پارس از ابی، ویدیو از سایت فاسد یوتیوب برداشته شده 
بی‌موکل بی‌کشش از عشق دوست
زانک شیرین کردن هر تلخ، ازوست
تا چنان شد کان عوانان خلق را
منع می‌کردند کآتش در میار
کاندر ایمان، خلق عاشق‌تر شدند
در فنای جسم، صادق‌تر شدند
مکر شیطان هم در او پیچید، شکر
دیو خود را هم سیه‌رو دید، شكر
آنچ می‌مالند در روی کسان
جمع شد در چهرهٔ آن ناکس، آن
آنک می‌درید جامهٔ خلق، چست
شد دریده آن او، ز ایشان درست.
مولانا

چهارشنبه، اسفند ۱۰، ۱۴۰۱

رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند، نوروز پيروز


چنان نماند، چنين نيز هم نخواهد ماند.
نوروز نزديك است و چه بخواهيم، و چه نى، ميآيد تا طبيعت را از نو بسازد. خدا اينگونه است. زيبا رويى خستگى ناپذير، خالق زيبايى، نو سازى ماهر، عاشق جان و خرد، مسرت و نشاطى روحپرور، آرامشى بوسعت اقيانوسها، تلاطمى به اندازه جهان هستى، و هزاران هزار توصيف نيك ديگر كه اگر همه موجودات جمع شوند،شايد با كمك هم بتوانند گوشه اى از عظمت او را بنويسند. خدا اينگونه است، خدايى كه ترا همانجور كه هستى، دوست دارد. و تو كه باشى كه زانوى غم بغل كنى؟
زمستان آنچنانى نماند، اينچنين بهار هم نخواهد ماند. و قلب زندگى همين حركت است. نوروز است كه ازميليونها سال پيش ميآيد، ميسازد، و ميرود. زايشى جاودانه و حركتى بى وقفه. و جان هستى همين حركت است. درجا نزدن است. روز نو ساختن است. و تا زمانى كه ميتوان از نو ساخت، و تا زمانى كه نوروز ميآيد، و تا زمانيكه خدا با ماست، نا اميدى وجود ندارد و چيزى نميميرد. از خدا الگو بگيريم و براى خدايى شدن، روز نوبسازيم.

راغب، هواى عشق