‏نمایش پست‌ها با برچسب چکامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چکامه. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۹۲

در مستی و در پاکی


چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغي که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی.

رهی معیری

دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۲

کولی من ای بهار گم شده ی من


کولی وحشی نگفتنی ام
چو گذارد
شاخه نارنج دیرمان سر گیسوی
عطر بپاشد ، بهار در دهن یاس
آب دهد کام سنگ در کف هر جوی
چشمه خورشید از غبار تن ابر
بر لب دیوار آفتاب بریزد
دختر همسایه رخت شسته سر بند
پهن کنند، تا بینی اش بگریزد
کودک ولگرد کوی ، یک نخ باریک
پیچید بر حلقه در و برهی دور
خویش نهان دارد از نگاه تو نصرت
تقه زند در گشایی بشوی ، بور
هم چو پرستو به شهر گرم دل ت
کوچ کنم تا ز عشق سرد نمیرم
باز نگه بر خطوط دست تو بندم
باز بیایم دوباره فال بگیرم
فال بگیریم ، بگویم
این خط مرگ است
لیک زنی در میان راه نشسته ست
فال بگیرم بگویم
این خط عمر است
لیک زنی ره به راه عمر بسته ست
کولی من ای بهار گم شده ی من
گوشه هر جوی رسته بته ی نعنا
پیچک لب می کشد به کاشی در گاه
کولی من ای بهار گم شده ، بازآ.

نصرت رحمانی

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۲

پیش این گلبوته زیبای داوودی


تا كند سرشار شهدی خوش هزاران بیشة كندوی یادش را
می مكید از هر گلی نوشی
بی خیال از آشیان سبز 

یا گلخانة رنگین
ـ كان ره آورد بهارانست 

وین پائیز را آیین ـ
می پرید از باغ آغوشی بآغوشی

آه... بینم پر طلا زنبور مست كوچكم اینك
پیش این گلبوته زیبای داوودی
كندویش را در فراموشی تكانده ست 

آه می بینم
یاد دیگر نیست با او

 شوق دیگر نیستش در دل
پیش این گلبوتة ساحل

برگكی مغرور و بادآورده را ماند
مات مانده در درون بیشة انبوه
بیشة انبوه خاموشی

پرسد از خود كاین چه حیرت بار افسونی ست؟
و چه جادوئی فراموشی؟
پرسد از خود آنكه هر جا می مكید از هر گلی نوشی .

مهدی اخوان ثالث

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲

هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد


دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد.

قیصر امین پور

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

گاهی‌ یادش میاید که در آغاز سوار بود، نه غبار


زن زاییده نمی‌شود, ساخته می‌شود


چه فرق می‌کند به کدام لهجه، درد می‌کشم
هربار «دوستت دارم»
مرا یاد شکم‌های برآمده می‌اندازد
و فکر می‌کنم باید به جای عشق
برای دکمه‌هایم دلیل محکم‌تری می‌آوردم

زن
زاییده نمی‌شود، ساخته می‌شود
و دختری که صدای گریه‌های عروسک تازه‌اش
از تمام شریان‌هایش عبور می‌کند،
چه دیر می‌فهمد اگر گل‌های چادر مادرش را
محکم‌تر بو می‌کرد
هیچ‌وقت گم نمی‌شد
و چه زود یاد می‌گیرد لالایی‌های تازه‌اش را
باید خرج آجرهای خانه‌اش کند
تا مدادهای رنگی دخترش
سقف‌ها را، با درد کمتری روی دیوارها بکشند

می‌دانم
قرار بود هیچ‌وقت برای تو لالایی نگویم
تا صبح‌ها به خاطر پرهای خیسِ بالشِ من
به رنگ آسمان شک نکنی
و به آوازهای غمگین پرنده‌هایی
که هرشب تخم‌های شکسته می‌گذارند

قرار بود هیچ‌وقت لالایی نگویم
چیزی نگویم
اما در گلویم آوازهای هزاران پرندۀ مرده، گیرکرده‌ست
و زندگی، دست‌هایش را
هر شب، دور گردنم قفل می‌کند و
کلیدش را
خانه‌های کوچک نقاشی‌های تو قورت می‌دهند.

لیلا کردبچه

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۲

در آفتاب پاک


در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست

در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد:

ای کاش
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه های خاک
یک روز می توانست،
همراه خویشتن
ببرد هر کجا که خواست
در روشنی باران
در آفتاب پاک.

 شفیعی کدکنی


سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۲

هرگز حضورِ حاضرِ غائب شنیده ای؟


۱
یه ماه نشده سه دفعه رفتم قم و برگشتم، دفعه‌ی آخر انگار به دلم برات شده بود كه كارها خراب می‌شود اما بازم نصفه‌های شب با یه ماشین قراضه راه افتادم و صبح آفتاب نزده، دم در خونه‌ی سید اسدالله بودم. در كه زدم عزیز خانوم اومد، منو كه دید، جا خورد و قیافه گرفت. از جلو در كه كنار می‌رفت هاج و واج نگاه كرد و گفت: "خانوم بزرگ مگه نرفته بودی؟"

روی خودم نیاوردم،‌ سلام علیك كردم و رفتم تو، از هشتی گذشتم، توی حیاط، بچه‌ها كه تازه از خواب بیدار شده بودند و داشتند لب حوض دست و رو می‌شستند، پاشدند و نگام كردند. من نشستم كنار دیوار و بقچه‌مو پهلوی خودم گذاشتم و همونجا موندم . عزیز خانوم دوباره پرسید: "راس راسی خانوم بزرگ، مگه نرفته بودی؟"

گفتم: "چرا ننه جون، رفته بودم، اما دوباره برگشتم."

عزیز خانوم گفت: "حالا كه می خواستی بری و برگردی، چرا اصلاً رفتی؟ می‌موندی این جا و خیال مارم راحت می كردی."

خندیدم و گفتم: "حالا برگشتم كه خیالتون راحت بشه، اما ننه، این دفعه بی‌خودی نیومدم، واسه كار واجبی اومدم."

بچه‌ها اومدند و دوره‌ام كردند و عزیز خانوم كه رفته رفته سگرمه‌هاش توهم می رفت، كنار باغچه نشست و پرسید: "كار دیگه‌ات چیه؟"

گفتم: "اومدم واسه خودم یه وجب خاك بخرم، خوابشو دیدم كه رفتنی‌ام."

عزیز خانوم جابجا شد و گفت: "تو كه آه در بساط نداشتی، حالا چه جوری می‌خوای جا بخری؟"

گفتم: "یه جوری ترتیبشو داده‌م." و به بقچه‌ام اشاره كردم.

عزیز خانوم عصبانی شد و گفت: "حالا كه پول داری پس چرا هی میای ابنجا و سید بیچاره رو تیغ می زنی؟ بدبخت از صبح تا شام دوندگی می كنه، جون می‌كنه و وسعش نمی‌رسه كه شكم بچه‌هاشو سیر بكنه، تو هم كه ول‌كنش نیستی، هی میری و هی میای و هر دفعه یه چیزی ازش می‌گیری."

یکشنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۹۲

هدف گم کرده در مرز سرانجامی


گامی دگر مانده ست
در هر کجا باشی
در خانه های جدول معیار انسانی
ای نقطه سرگشته خط زندگی را نیست پایانی
تا زنده ای گامی دگر مانده است


بر جای پای من نگاهی کن
راهی که خواهی رفت ، خواهی دید
چنبر زده بر زیر گامت رشته ی دامی ست
در خط دید من گذرگاهیست
روید سراب از زیر هر گامی
گامی دگر باقی ست


گامی دگر گامی
گامی چو تیری بر مسیری گنگ
در نعره اش شوق رسیدن ها
گامی هدف گم کرده در مرز سرانجامی
گامی که پاسخ بود خواهد هر سوالی را
گامی دگر مانده است


گامی دگر گامی
افسوس آن فرزانه آن سالار
خسته است
دیگر برای او
هر گام فرسنگ و فرسنگی است
با خویش می گوید
با بی نهایت کوره ره پیوندها بسته است
خط بر مدار انحرافی پوچ پیوسته است
از نقطه تا خط رمز و راز ماست
گام نهایی در گمان ماست
پندارهای بی بها راه جهان ماست
در لحظه ی آغاز
فرسنگ ها گامی ست
در فرجام
هر گام فرسنگی فرسنگی ست
پیمودن هر راه
افسانه ی بی ارتباط هیچ با پوچ است
با این همه گامی دگر مانده است


افسوس
آن فرزانه ... آن سالار ، آن رهرو
فریاد زد
گام دگر باقی ست
گام نهایی ، خنده او را برد
فرزانه ی من ، رهروی من مرد
من بودم و او ، مردگان بسیار
هنگام شستن بود و کفن و دفن
در زیر لب با خویش میگفتم
گامی دگر مانده است


گامی دگر
او را کفن کردیم
ناگاه دیدم ، وای
مولای من ، پاهای چوبین داشت
مولای من با پای چوبین اش ، سخن می راند
از صخره های تیز و از رههای پنهانی
افسانه ها می خواند
می خواند و می آموخت
گام دگر مانده است


گام دگر
گام دگر ، هر جا که هستی باز هم گامی دگر مانده است


غم در دلم بیداد کرد ، اما نگرییدم
آن همگام ، هم هرگز نمی گریید
می گریاند
احساس کردم قلبم از چوب است
از چوب ، خونین چون صلیب آنگاه
بر آن تو مصلوبی تو ای همراه
ای فرزانه ای مولا
در خویش می گفتم
گامی دگر مانده است


مقصد رسیدن نیست
رفتن رهیدن نیست
رفتن به هر بیراهه رفتن ، هرز گردیدن
چون چرخ چرخیدن
نفس تحرک خواهش کور زمان ماست
گام نهایی در نهان ماست
بعد از رسیدن ها
گامی دگر باقی ست.

نصرت رحمانی



جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۲

به همین سادگی‌


راهی پیدا کرده‌ام،
که تا ابد با هم دوست باشیم
راهم خیلی ساده‌ست
"من می‌گم چیکار کنی،
تو هم همون کارو می‌کنی.






کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد


این شهر
شهر قصه های مادربزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد !

رسول یونان



پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۲

این اجتماع ساکت بیجان


آنگاه
خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزه ها بصحراها خشکیدند
و ماهیان بدریاها خشکیدند
و خاک مردگانشرا
زان پس بخود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راهها ادامه خودرا
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی بعشق نیندیشید
دیگر کسی بفتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر بهیچ چیز نیندیشید




درغارهای تنهایی
بیهودگی بدنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون میداد
زنهای باردار
نوزادهای بیسر زاییدند
و گاهوارهها از شرم
بگورها پناه آوردند
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاههای الهی گریختند
و بره های گمشده عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشتها نشنیدند
در دیدگان آینه ها گویی
حرکات و رنگها و تصاویر
وارونه منعکس میگشت 


و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقیح فواحش
یک هاله مقدس نورانی
مانند چتر مشتعلی میسوخت 




مرداب های الکل
باآن بخارهای گس مسموم
انبوه بیتحرک روشنفکران را
بژرفنای خویش کشیدند
و موشهای موذی
اوراق زرنگار کتب را
در گنجه های کهنه جویدند
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشقهای خود
با لکه درشت سیاهی
تصویر مینمودند
مردم
گروه ساقط مردم
دلمرده و تکیده و مبهوت
در زیر بار شوم جسد هاشان
از غربتی بغربت دیگر میرفتند
و میل دردناک جنایت
در دستهایشان متورم میشد
گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی
این اجتماع ساکت بیجان را
یکباره از درون متلاشی میکرد
آنها بهم هجوم میآوردند
مردان گلوی یکدیگر را
با کارد میدریدند
و در میان بستری از خون
با دختران نابالغ
همخوابه میشدند




آنها غریق وحشت خود بودند
و حس ترسناک گنهکاری
ارواح کور و کودنشان را
مفلوج کرده بود
پیوسته در مراسم اعدام
وقتی طناب دار
چشمان پر تشنج محکومی را
از کاسه با فشار ببیرون میریخت
آنها به خود فرو میرفتند
و از تصور شهوتناکی
اعصاب پیر و خسته شان تیر میکشید
اما همیشه در حواشی میدانها
این جانیان کوچک را میدیدی
که ایستاده اند
و خیره گشته اند
بریزش مداوم فواره های آب
شاید هنوز هم
در پشت چشمهای له شده، در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده مغشوش
برجای مانده بود
که در تلاش بیرمقش میخواست
ایمان بیاورد بپاکی آواز آبها
شاید، ولی چه خالی بی پایانی
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ایمانست
آه، ای صدای زندانی
ایا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صدا ها ...

زنده یاد فروغ فرخزاد




سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۲

برای حیوان شدن، راه طولانی در پیش است.


حیوانات برای ارتباط با یکدیگر احتیاج به وسایل ابتدایی و غیر پیشرفته مثل زبان و نگاه ندارند، حیوانات حتی پیش از آنکه فکر کنند، همدیگر را می‌فهمند.

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم


.... انسان پوک
انسان پوک پراز اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور ،
سنگین ،
سرگردان . . .

فروغ فرخزاد

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۲

ندیده‌ام که کسی باشد


درباره‌ام سرود:
"قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ"
یک شب به روی صفحه‌ی کاغذ
نقش هزارپایی زد که نود پای هم نداشت
در اعتراض من خنده‌کنان گفت
آری نود اشاره‌ای ز هزار است
از این گذشته هیچ هزارپایی صد پای هم ندارد
اغراق در ضمیر بشر خفته است، شاعرجان!
وقتی که گفت: شاعرجان!
یاد جلال افتادم
یاد نادر، آواره‌ی یمگان
باری، آینده چون سرود "م و می در سا"
با بغض گفت: مگر عاقلیم ما ؟
عادت به گریه‌ی او من نداشتم
و گریه‌اش چیزی به‌سان زوزه و لبخند بود
در رنگها سپید چون بادبان سپید
برعکس من که مثل پاکت آلوده رنگ‌ وارنگم
کوته کنم
سهراب زیر سایه‌ی خود بود
سهراب بود
دیری‌ست من ندیده‌ام که کسی باشد
سی سال دوستی زمان کمی نیست
زین روی در مشرق پیاله نشستیم و گپ زدیم
با اینکه دیرگاهی‌ست
ما هردو مرده‌ایم.

نصرت رحمانی

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۹۲

زمستان است


چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است.

مهدی اخوان ثالث (میم - امید )

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۹۲

دفتر مرا دست درد می زند ورق

درد های من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
" چامه و چکامه " نیستند
تا به " رشته ی سخن " در آورم
نعره نیستند
تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟

قیصر امین پور


دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۲

آدم‌تحصیل‌كرده‌ وظیفه‌ دارد كه‌ خوش‌سلیقه‌ باشد عاشق‌ زیبایی‌ باشد



استپان‌ كلوچكف‌، دانشجوی‌ سال‌ سوم‌، توی‌ ارزان‌ترین‌ اتاق‌ یك‌مجتمع‌ بزرگ‌ آپارتمانی‌ مبله‌ می‌رفت‌ و می‌آمد و سرگرم‌ حاضر كردن‌درس‌ آناتومی‌ بود. دهانش‌ خشك‌ شده‌ بود و پیشانی‌اش‌ از فرط تلاش‌بی‌وقفه‌ برای‌ به‌ خاطر سپردن‌ مطالب‌ به‌ عرق‌ افتاده‌ بود.
هم‌اتاقش‌، آنیوتا، دختری‌ بیست‌ و پنج‌ساله‌، سبزه‌، ریزاندام‌،لاغر، رنگپریده‌ با چشمان‌ خاكستری‌ روشن‌، جلو پنجره‌ای‌ نشسته‌ بودكه‌ شیشه‌هایش‌ را نقش‌ و نگار شبنم‌های‌ یخزده‌ پوشانده‌ بود. پشتش‌را خم‌ كرده‌ بود و با نخ‌ قرمز یقه‌ پیراهن‌ مردی‌ را برودری‌دوزی‌می‌كرد. در كارش‌ عجله‌ای‌ نشان‌ نمی‌داد. ساعت‌ دیواری‌ راهروخواب‌آلود دو ضربه‌ نواخت‌. .....

..... با وجود این‌، اتاق‌ را برای‌ صبح‌ سر وسامان‌ نداده‌ بودند، لباس‌های‌ خواب‌ مچاله‌ شده‌ بود; بالش‌ها،كتاب‌ها و لباس‌ها همه‌ جا پر و پخش‌ بود. روی‌ سطل‌ بزرگ‌ پسابی‌ كه‌لبالب‌ از كف‌ صابون‌ بود، ته‌سیگارهای‌ زیادی‌ شناور بود و آت‌ وآشغال‌های‌ كف‌ اتاق‌ گویی‌ به‌عمد روی‌ هم‌ تلنبار شده‌ بود.
كلوچكف‌ تكرار كرد: «ریه‌ راست‌ از سه‌ قسمت‌ تشكیل‌ شده‌...حدود آن‌: قسمت‌ قدامی‌، در جداره‌ داخلی‌ قفسه‌ صدری‌، به‌ دنده‌چهارم‌ یا پنجم‌ می‌رسد; از پهلو به‌ دنده‌ چهارم‌ و از پشت‌ به‌ استخوان‌كتف‌... .»
كلوچكف‌ چشمانش‌ را به‌ سقف‌ دوخت‌ و سعی‌ كرد آنچه‌ راخوانده‌ مجسم‌ كند، و چون‌ نتوانست‌ تصویر روشنی‌ پیش‌ نظر بیاورد،دستش‌ را بالا آورد تا از روی‌ جلیقه‌ دنده‌های‌ فوقانی‌اش‌ را لمس‌ كند.


پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۲

ننگ و نفرت بر اشغالگران ضد ایران و ایرانی


جای دگر بدرد خورد نردبانتان



در مدت ۳۵ سال، آخوند‌ها هزاران میلیارد دلار درآمد و پول از ایران فروشی بدست آوردند و خرج سرزمینهایشان کردند، ولی‌ از اینهمه درآمد که مال خود ایرانیهاست، به اندازهٔ خرید یک نردبان خرج ایرانی‌ نکرده‌اند!
ننگ بر این سکوت حقارت انگیز و ایران به باد داه. همه ما مسئول کشته شدن بیگناهانی هستیم که در ایران زیر چنگال آخوند‌ها از بین میروند.

تُف بر شما و مرکز آتش نشانِ تان
توی سر شما بخورد نردبانِ تان
گر نردبانِ تان نشده باز، لااقلّ
ای کاش هم که باز نمیشد دهانِ تان
آتش به جان آذر و نسرین شما زدید
با لِک و لِکِ نیروی آتش نشانِ تان
آویخت شصت ساله زن از نرده های داغ
در انتظار مقدم یاری رسانِ تان
حالا دوقورت و نیم شما نیز یاقی است!
ورّاث را خبر بدهید از زیانِ تان!
تا مملکت گذرگه دزدانِ چون شماست
جای دگر به درد خورد نردبانِ تان!
توضیح و عذر و فلسفه و قصه زائد است
ما مردم از بَریم همه، داستانِ تان
بی ارزش است پیش شما، جان مردمان
بی قدرت اند مردم ما در گمانِ تان
اما به روز حادثه، از صدر تا به ذیل
سوراخِ موش میشود امّید جانِ تان
ما دیده ایم و باز ببینیم عنقریب
چسناله های رهبری و رهبرانِ تان
روزی که صبر خلق شود شعله های خشم
آتش نمیدهد به دقایق امانِ تان
باشد صلاحِ تان که به دنبال رهبری
با هم فرو روید تهِ جمکرانِ تان
یا نردبان ز چوب خرافات آورید
کاید برون ز چاه، امام زمانِ تان.
هادی خرسندی

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۹۲

شاید کبوتر ها و شاید چلچله ها


ز دهکده های جهان من
بیراهه ها از سینه ی متروك گورستان غم ها
با شاهراه شهرها پیوند می یابند
ما اشکهامان را فشاندیم
ما دستمال سبز و خیس خویشتن را
بر نرده های زنگدار این ضریح خالی از هر چیز بستیم
اما غروبی هست در بیرون و صدها مرغ بی نام
(شاید کبوتر ها و شاید چلچله ها)
در آسمان پرواز دارند
ما در غروب نامهامان اشکهامان را فشاندیم.

رضا براهنی
از یادهای بامدادان– از دفتر شبی از نیمروز