‏نمایش پست‌ها با برچسب چکامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چکامه. نمایش همه پست‌ها

جمعه، فروردین ۰۸، ۱۴۰۴

فاتحان مغلوب


داستانهای زیادی است که نمیدانیم.




من تنها نمیآیم
با من بسیاری هستند
ما جنگلها را وجب بوجب میگردیم
از رودخانه ها میگذریم
کشتیهاشان را به آتش میکشیم
سامانه نقب های زیرزمینی شان را منهدم میکنیم
شهر را اشغال میکنیم
آنها بی ستیزه تسلیم میشوند
ما اسلحه هایشان را میگیریم
آنها از خود دفاع نمیکنند
آذوغه شان را مصادره میکنیم
آنها اعتراض نمیکنند
ما ورودی خانه هایشان را گل میگیریم
آنها درها را بتکان تکان در نمیآورند
ما آبهای آشامیدنی شان را مسموم میکنیم
آنها پشت پنجره ها آواز میخوانند
من میروم
اما پیش از آن
جرعه ای از آبشان را خواهم نوشید!
فاتح مغلوب، هورست بینک

جمعه، تیر ۰۳، ۱۴۰۱

زندهگان مرده ایم



عید جم شد ای فریدون خو، بت ایرانپرست
مستبدی خوی ضحاکیست، این خو، نه زدست

حالیا کز سلم و تور انگلیس و روس هست
ایرج ایران سراپا، دستگیر و پای بست

به که از راه تمدن ترک بی مهری کنی
در ره مشروطه اقدام منوچهری کنی

این همان ایران که منزلگاه کیکاوس بود
خوابگاه داریوش و مامن سیروس بود

جای زال و رستم و گودرز و گیو و طوس بود
نی چنین پامال جور انگلیس و روس بود

اینهمه از بی حسی ما بود کافسرده ایم
مردهگان زنده، بلکه زندهگان مرده ایم

این وطن رزم آوری مانند قارون دیده است
وقعه گرشاسپ و جنگ تهمتن دیده است

هوشمندی همچو جاماس و پشوتن دیده است
شوکت گشتاس و دارایی بهمن دیده است

هرگز این سان ، بی کس و یار و بی یاور نبود
هیچ ایامی چو اکنون ، عاجز و مضطر نبود

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۴۰۱

نبات با حیوان بیخ و شاخند وبارشان انسان


راه‌های پر زحمتی هست برای کشتن انسان می‌توانید وادارش کنید الواری را بِبَرَد تا نوک تپه، و میخکوبش کنید.
برای انجام صحیح این کار، شما نیاز دارید به جمعی از جحودان صندل به پا، خروسی که بانگ سر بدهد، خرقه‌ای برای تشریح اندام، کمی سرکه و مردی برای کوبیدن میخ‌ها سر جایشان.

یا می‌توانید فولادی با طولی مشخص انتخاب کنید،که به شیوه‌ای سنتی شکل داده شده، تراش یافته، و سعی کنید فرو کنیدش در قفسی فلزی که او به تن دارد. اما برای این کار، شما نیاز دارید به اسب‌های سفید، درختان کهن، مردانی با تیر و کمان، حداقل دو پرچم، یک شاهزاده، و یک قصر که در آن ضیافت بگیرید.

در زمان رهایی از نجیب‌زادگی، می‌توانید که اگر باد موافق باشد، گازهایی بر او بدمید. اما در اینصورت، شما نیاز دارید به چند متر از خاک گل آلود، تقسیم شده به چند گودال، و نیازی به ذکر نیست که پوتین‌هایی سیاه، چاله‌های بمب‌ها، مقدار بیشتری خاک، آفت طاعون موش‌ها، دو جین آواز و چند کلاهِ گِردِ ساخته از فولاد،

در عصر هواپیما، می‌توانید پرواز کنید چند متر بالای سرِ قربانی و از شرش خلاص شوید با فشار یک شاسی. در اینصورت، تمام چیزی که احتیاج دارید یک اقیانوس است، دو نظام حکومتی، دانشمندان ملت، چند کارخانه، یک قاتل دیوانه و زمینی که هیچ‌کس برای سال‌های مدید به آن احتیاج نداشته باشد.
همانطور که در آغاز گفتم، راه‌های پر زحمتی هست برای کشتن انسان. ساده‌ترین، بی‌واسطه‌ترین، و تمیزترینش همین که ببینید او جایی در میانه قرن بیستم زندگی می‌کند و همانجا رهایش کنید.
آندره برتون

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۴۰۱

در عالم درویشی از کفر همین دارم


رنج که میکشد، زشت میشود، رنج از پلیدیست و موجب بخودآیی و بخودآیی خوب نیست، آگاهی خوب نیست، خوردن سیب از درخت خوب نیست، با اهریمن همراه بودن خوب نیست، رانده شدن خوب نیست، به امان هیچ رها شدن خوب نیست.

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۴۰۱

ایران من ایران من



آوازخوانی در شبم سرچشمه‌ خورشید تو
یار و دیار و عشق تو سرچشمه ‌امید تو
ای صبح فروردین من ای تکیه گاه آخرین
ای کهنه سرباز زمین جان جهان ایران ‌زمین
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من ایران من ایران من
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن
ایران من ایران من ایران من ایران من

ای داغ دیده بازگو بلخ و سمرقندت چه شد
صدهاجفا ای مادرم دیدی و مهرت کم نشد

از خون سربازان تو گلگون شده رویت وطن
ای سرو سبز بی‌ خزان ای مهر تو در جان و تن
ای مادرم ایران زمین آغاز تو پایان تویی
بر دشت من باران تویی در چشم من تابان تویی
ایران من ایران من آن مهر جاویدان تویی

ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن
دور از تو بادا اهرمن ایران من ایران من ایران من ایران من
ای در رگانم خون وطن ای پرچمت ما را کفن

دوراز تو بادا اهرمن ایران من ایران من ایران من ایران من
در ظلمت جانکاه شب مرغ سحر خوان منی
در حصر هم آزاده ‌ای تنها تو ایران منی
اینجا صدای روشنت در آسمان پیچیده است
گویی لبانت را خدا روز ازل بوسیده است
ای مرغ حق در سینه ‌ات با شور خود بیداد کن
آوازخوان شب شکن بار دگر فریاد کن

ظلم ظالم جور صیاد آشیانم داده برباد
ای خدا ای فلک ای طبیعت شام
تاریک ما را سحر کن
ای خدا ای فلک ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن.


ایران من همایون شجریان

چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۴۰۱

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق



نمیشود حافظ خواند و لبخند نزد.
مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکایتیست که عقلش نمی‌کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
 که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
 به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
 ببین که تا به چه حدم همی‌کند تحمیق.
حافظ شیرازی

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۴۰۱

باد بگل بر بَزید گل به گل اندر غژید



زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید
باد بگل بر بَزید گل به گل اندر غژید
 یاسمن لعل پوش سوسن گوهر فروش
بر زنخ پیلگوش نقطه زد و بشکلید
 دی به دریغ اندرون ماه به میغ اندرون
رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید
 سرکش بربست رود باربدی زد سرود
وز می‌ سوری درود سوی بنفشه رسید.

کسایی مروزی

شنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۰

چون چرخ پر ستاره کند باغ را بهار



دی بامداد عيد که بر صدر روزگار
هر روز عيد باد به تاييد کردگار
بر عادت از وثاق بصحرا برون شدم
با يک دو آشنا هم از ابناء روزگار
در سر خمار باده و بر لب نشاط می
در جان هوای صاحب و در دل وفای يار
اسبی چنانکه دانی زير از ميانه زير
وز کاهلی که بود نه سک سک نه راهوار
در خفت و خيز مانده همه راه عيدگاه
من گاه زو پياده و گاهی برو سوار
نه از غبار خاسته بيرون شدی بزور
نه از زمين خسته برانگيختی غبار
راضی نشد بدان که پياده شوم ازو
از فرط ضعف خواست که بر من شود سوار
گه طعنه ای ازين که رکابش دراز کن
گه بذله ای از آن که عنانش فرو گذار
من واله و خجل به تحير فرو شده
چشمی سوی يمينم و گوشی سوی يسار
تا طعنه که ميدهدم باز طيرگی
تا بذله که مي کندم باز شرمسار

دوشنبه، آذر ۲۹، ۱۴۰۰

گر رود سر برنگردد سرنوشت




سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید اینبار کمی بهتر نوشت
عاشقی را غرق درباور نوشت
غصه هارا قصه ای دیگر نوشت
از کجا این باور آمد که گفت
گر رود سر برنگردد سرنوشت
گل بکاریم از دل گل، گل برآریم
در زمستان در بهاران زیر باران گل بکاریم
گر بخواهیم گر نخواهیم
باغبان روزگاریم
گر تو روزی راز این بازی بدانی
نکته رمزش بخوانی
لحظه های زندگی چون موج دریاست
گرچه سرد و سخت زیباست
موج این دریا گرت از سر گذشته است سرنوشتت سرگذشت است
برفراز فله باور سفر کن
بال خود را بازتر کن
همچو حافط پایکوبان و غزلخوان
لشکر غم را بسوزان
در فلک سقفی نمانده اینزمانه
پر بزن تا بیکرانه
سرنوشت را باید از سر نوشت
شاید اینبار کمی بهتر نوشت
سرنوشت اثری از انوشیروان روحانی
ترانه سرا: فارا شیرازی
تنظیم: رضا روحانی
بازخوانی: توحید عظیمی



سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۹

ز خوف دره خاموش, نهفته جنبش پیکر


چشم‌ها مغز را خالى از تعقل ميكنند
عقلشان بچشمشانست

از كارهاى خوبى كه نکردند
عشقى كه ندادند و يا اوقاتى كه بيهوده تباه کردند،
خشمگین نیستند،
بلكه خشم از تهى بودن ابديست
آن نابودى كه بطرفش حركت میکنند
ناپديد شدنی نیست

نه اينجا و نه هيچ جاى ديگر
بزودى چيزى برای ترسيدن نيست
واقعيت و دروغى نيست
از هيچ چيزى پروایی نيست

مذهب تلاش خود را كرد تا بترساند
فلسفه و يا آن -جاده ابريشم باشكوه- كوشيد بگويد ما نميميريم
بلكه از صورتى بصورت ديگر درخواهيم آمد
و آن ادعا كه ميگويد آدم عاقل نبايد از چيزى كه ناشناخته است بترسد
و يا ترس از ناشناخته‌ها
و درست همين ناشناخته‌ها هستند كه باعث ترس آدميند
نابينايى، ناشنوايى، دستها در شوق سطحى براى لمس كردن
نه بويى و نه مزه اى، نه موضوعى كه بشود به آن انديشيد، نه عشقى ، نه رابطه اى،
يك اغما كه كسيرا ياراى بيدارى از آن نيست،

و اينچنين خواهد بود
درست مثل لكه پاك نشدنى كه همواره در جلوى چشم قرار دارد

يك سرماى منجمد كننده كه اراده را كرخ ميكند
چيزهايى كه هرگز اتفاق نمیفتاد، بوقوع خواهد پیوست.

مریم.

شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۹

یک تلنگر بشعور همه باید میخورد


اینجهان ساکت و زیبا شده تا آمده‌ای
بیشتر عاشق و شیدا شده تا آمده‌ای

دل همه فکر خودش بود و بسی غرق طمع
نگران همه عالم شده تا آمده‌ای

داشت میمرد زمین زانهمه بیمهری ما
نفسی آمد و زنده شده تا آمده‌ای

رفته بود عشق و محبت ز دل و خاطره ما
همچو مهمان عزیزی شده تا آمده‌ای

مست پیروزی خود بود بر عالم بیداد
رویش از هیبت تو کم شده تا آمده‌ای

همه جا داشت خرافات خدایی میکرد
مات و درمانده و عاجز شده تا آمده‌ای

فکر آزادی انسان ز ستم بود محال
تازگی قابل مطرح شده تا آمده‌ای

یک تلنگر بشعور همه باید میخورد
یک کم عالم بخودش آمده تا آمده‌ای.

صادق ستوده


یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۹۹

داستان رفته گان

ما ماجرای رفته گان را داستان دیدیم




آیا گمان کردیم
تنها گنهکارانِ پیش ازما
مشمول آیات بلا بودند؟
تنها ثمود و عاد
از فرط بدکاری بزاری مبتلا بودند؟
بار گناه رفتگان آیا
سنگینتر ازما بود؟
یا خون ما رنگینتر از آنان؟
ما ماجرای رفتگان را داستان دیدیم
ما سنگ باران عقوبت را
اوهام عهد باستان دیدیم
اما خدا با خرده ویروسی
ناگه بترسی سایه گستر مبتلامان کرد
در چنگ کابوسی
از مرگ هم بدتر، رهامان کرد
شاید توانستیم
از چنگ این ویروس بگریزیم
شاید بکام مرگ بشتابیم
اما خدا را شکر دانستیم
چون ذره، ناچیزیم
در دره های کهکشان، چون کرم شب تابیم.
افشین عل

جمعه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۹

آنچه را عین حرام است، دوا میبینم


در جبین کرونا نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

لرزه بر دل مفکن‌ ای ملک الموت که تو
مرگ میبینی و من راز بقا می‌بینم

انکسی را که بحق هیچ ندارد باور
سرِ سجاده و مشغول دعا میبینم

کس ندیده‌ست از آن منبر و مسجد بیشک
اثری را که من از این کرونا میبینم

هردم از فیض وجودش شده جهلی‌ معدوم
با که گویم که در این صحنه چه‌ها میبینم

عصر بی‌ رونقی دکه و دکان شیوخ
بنده در طالع سعد علما میبینم

آنچه در شهر حلال است، شده آن مایه درد
آنچه را عین حرام است، دوا میبینم

خبر از رانت و فساد حضرات اصلا نیست
واقعا کم شده، یا بنده خطا میبینم

زیرو رو کرده جهانرا هنر این ویروس
ضربه را لشگر پنهان خدا میبینم

ثمری را که ۴۰ روزه ببار آورده
بهتر از کار ۴۰ سال شما میبینم

دوستان تهمت و برچسب به شاعر نزنید
که من او را ز خرافات رها میبینم.

محمد حسینی، آخوند شاعر که در پاسخ وی، یکی‌ از فرهیختهگان با الهام از شعر ایرج میرزا میگوید: 

شیخ مکار، ابیات شعر تو شیرینند
لیکن مردم گشنه به قبر پدرت میرینند.

Farhad koocheha tarikan

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۹

هر بامداد بر تو چو عيدی خجسته باد


ای عيد دين و دولت عيدت خجسته باد
ايامت از حوادث ايام رسته باد
گلزار باغ چرخ که پژمردگيش نيست
در انتظار مجلس تو دسته دسته باد
بازار مصر جامع ملک از مکان تو
تا باره نهم ز جهان رسته رسته باد
الا ز شست عزم تو تير قدر قضا
بر هر نشانه ای که زند باز جسته باد
گر نشو بيخ امن بود جز به باغ تو
از شاخهاش در تبر فتنه دسته باد
ور آبروی ملک رود جز بجوی تو
زاب فساد کل ورق کون شسته باد
در هيچکار بی تو فلک را مباد خوض
پس گر بود نخست رضای تو جسته باد
کيوان موافقان ترا گر جگر خورد
نسرين چرخ را جگر جدی مسته باد
ور مشتری جوی ز هوای تو کم کند
يکباره مرغزار فلک خوشه رسته باد
مريخ اگر بخون حسود تو تشنه نيست
زنگار خورده خنجر و جوشن گسسته باد
ور در شود بر وزن بدخواهت آفتاب
گرد کسوف گرد جمالش نشسته باد
ور زهره جز ببزم تو خنياگری کند
جاويد دف دريده و بربط شکسته باد
ور نامه ای دهد نه به پروانه تو تير
شغلش فرو گشاده و دستش ببسته باد
ماه ار نخواهد آنکه وبد نعل مرکبت
از ناخن محاق ابد چهره خسته باد
واندر هرآنچه رای تو کرد اقتضای آن
تقدير جز بعين رضا ننگرسته باد
تا رسم تهنيت بود اندر جهان بعيد
هر بامداد بر تو چو عيدی خجسته باد
بادام وار چشم حسود تو آژده
وز ناله بازمانده دهان همچو پسته باد.
انوری 


اجراى زیبای سورنای نوروز ۱۳۹۷ - Norouz 1397

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۸

که امشب شب عیده


با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز
از شام تو قدر آید و از صبح تو نوروز

از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک
وز تابش روی تو برآید دو شب از روز

بر گرد یکی گرد دل ما و در آن دل
گر جز غم خود یابی آتشزن و بفروز

هرچند همه دفتر عشاق بخواندیم
با اینهمه در عشق تو هستیم نوآموز

در مملکت عاشقی از پسته و بادام
بوس تو جهانگیر شد و غمزه جهانسوز

تا دیدهٔ ما جز بتو آرام نگیرد
از بوسه‌ش مهری کن و ز غمزه‌ش بردوز

با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم
یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز.

سنایی



هٔایده ـ شب عشق

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۸

الهی سال نویین بتو فرخنده باشد


 الا ای دلربای خوش بیا کامد بهاری خوش
شراب تلخ مارا ده که هست اینروزگاری خوش

سزد گر ما بدیدارت بیاراییم مجلس را
چو شد آراسته گیتی به بوی نوبهاری خوش

همی بوییم هر ساعت همی نوشیم هر لحظه
گل اندر بوستانی نو مل اندر مرغزاری خوش

گهی از دست تو گیریم چون آتش می صافی
گهی در وصف تو خوانیم شعر آبداری خوش

کنون در انتظار گل سراید هر شبی بلبل
غزلهای لطیف خوش به نغمه‌های زاری خوش

شود صحرا همه گلشن شود گیتی همه روشن
چو خرم مجلس عالی و باد مشکباری خوش.

سنایی


هایده نوروز آمد

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۸

گاه آنکه ما را بحقیقت میرساند خود از آن عاریست


دلتنگیهای آدمی را، باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی ناریخته میماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده
اعتراف بعشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم
که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود
برای تو و خویش روحی که اینهمه را درخود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوییم

گاه آنکه ما را بحقیقت میرساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد

از بخت یاری ماست شاید
که آنچه که میخواهیم
یا بدست نمیآید
یا از دست میگریزد

میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد
و آسمان آغاز میشود
میخواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

حس میکنم و میدانم دست میسایم
و میترسم باور میکنم
و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد

چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری

پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود
امواج این دریای طوفان خیز
برآنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
بخلوت لنگرگاهت درآیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
بجای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش میکشیم
بار دیگران را
بجای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهاییست
نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

هر مرگ اشارتیست بحیاتی دیگر
اینهمه پیچ اینهمه گذر اینهمه چراغ اینهمه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن
به راهم, خودم, هدفم و بتو!
وفایی که مرا و ترا
بسوی هدف راه مینماید

جویای راه خویش باش
از اینسان که منم در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار میکنیم
حقیقت را آزادی را خود را
در میان راه میبالد
و ببار مینشیند

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۸

این تن‌ اگر کم تندی


این تن‌ اگر کم تندی، راه دلم کم زندی
راه بدی تا نشدی، اینهمه گفتار مرا...
مولانا

این تن‌ اگر کم تندی = این تن‌ اگر کمتر پروریده شود.
راه دلم کم زندی = راهِ هوا و هوس را کمتر میپیماید و دچار ابلیس نمیشود.
راه بدی تا نشدی = هوا و هوس‌ها را راه دادی.
این همه گفتار مرا = دچار معرفت نشده و صاحب سخن نمیشوی.

این سخنان مولای و مرشد ما، مولانا، همه درست است ولی‌

در دنیایی که ابلیس حکم میراند، فلسفه و معنا و معرفت، همه و همه اراجیف است. همان به که سرت را پایین گیری و روزگاری که به امانت داری سپری کنی‌.

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۸

ور ندانی بشنو تا غزلی گویم باز


اون درخت سر بلند پر غرور که سرش داره بخورشید میرسه
اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده‌ها دلواپسه
او بفکر خستگی‌‌های پر پرنده ها
تو به فکر تبر زدن
او بفکر غربت مسافرا
تو به فکر آخرین ضربه را محکمتر زدن!


مازیار- زمزمه

چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۹۸

بنی آدم اعضای یک پیکرند, ز تکرار سخن باک نباشد



دقیقا مطمئن نیستم از کجا باید شروع کرد. افکاری که باعث قلقلک مغزم شده اند یک دیس ماکارونی را میمانند که گرچه سر رشته‌های آن معلوم هستند ولی‌ انتهایشان در گیر و دار پختن گم شده و رشته‌ای که بدست گرفته و میاندیشی انتهای رشته‌ است ، سر رشتهٔ یکی‌ دیگر از آب درمیاد و اگر شانس آورده و رشته‌ای را که بیرون میکشی ، آنقدر کوتاه نباشد که باعث دلخوری شود ، تازه معلوم نیست همان رشته باشد که میخواستی به آن بپردازی، ......... گاهی نبود میانجی هم مصیبتی است ، بویژه وقتی‌ با خوییشتن خویش دست به گریبان میشوی ، کسی‌ نیست که ختم قیل و قأل کند.

شاید باید بدین گونه گفت:

من نه بخاطر تو نه بخاطر دیگری و نه حتی بخاطر خدا، با تو دشمنی نمیکنم، بهت ظلم نمیکنم، برایت نقشه نمیکشم، مسخره ات نمیکنم، باعث زمین خوردنت نمیشوم ، مال تو را نمی‌برم، بهت تجاوز نمیکنم ...... یعنی‌ هر جوری فکرشو می‌کنم میبینم، آنچنان دوستت ندارم که بخواهم به تو بدی کنم.

این یک بحث فلسفی‌ نیست. این یک حقیقت علمی است که مولکول‌ها و اتم‌های هوایی که همین لحظه در ریه‌های من درحال رفت و آمد هستند، قبلا در ریه‌های یک آفریقایی، یک چینی‌ یک آمریکای یک پرتغالی یک افغانی یک اسکیمو بوده‌اند و همانطوریکه داخل ریه‌های من معلق میزنند، در ریه‌های آنها هم میرقصیدند. و سپس هم همین اتم‌ها به ریه‌های یک ژاپنی, یک عرب، یک سومالیایی، یک نروژی خواهند رفت و آنجا را آباد خواهند کرد. آبی را که یک پیرمرد بنگالی با آن سر و تنش را شستشو میدهد ، تو در ایالت تگزاس مینوشی و برعکس آبی که تو با آن زخم دستت را میشویی در حلق یک انگلیسی‌ با لذت فرو میرود.

و تصور کن، وقتی‌ مولکول‌ها و اتمها به این ترتیب بین تمامی مردم دنیا به اشتراک گذاشته میشوند، چند درصد از عمل و کردار و کار‌هایی‌ که تو انجام میدهی‌، یا هر آنچه که انجام دادی، به اشتراک گذاشته نشده و دوباره به تو برنمیگردند؟
بار‌ها این سخن پر نغز و با ارزش و معروف سعدی کبیر را که زبان آوری بود بسیارمغز ، شنیده ایم که میفرماید:

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش زیک گوهرند

ولی‌ آیا تا بحال اندیشیده ایم که منظور این مرد بزرگ و دانشمند و جهانگرد که چندی زندانی وحشی‌های غربی در جنگل‌های کاج آنجا بود، و در آخر مسیح آنها گشت، با گفتن این سخن، تنها جنبه و بخش انسانی‌ و معنوی آن نبوده و نمیخواسته که فقط نصیحتی کرده و به رفتار انسانی‌ سفارشی کرده باشد بلکه این واقعا یک حقیقت علمی‌ است که بنی آدم اعضای یک پیکرند و هرچه که بر این پیکر میرود، در بین تمامی اعضا بشراکت گذاشته میشود.
و تنها فلاسفه و دانشمندان پارسی نبودند که با وجود سوزاندن و غارت کتب و آثارشان، بهرحال پیامشان سینه به سینه و بطور معجزه آسا بما رسیده، بلکه این روند ، پس از امپراطوری پارس ها، در تمام دنیا و بوسیلهٔ هر انسانی‌ که توانسته از اندیشه‌اش بهره بگیرد بطور مسئولانه‌ای انجام شده است.

داستان موش و قورباغه که یکی‌ از افسانه‌های قدیمی‌ پارسی است، که البته آنرا منسوب به اسپوس شاعر و افسانه نویس یونان (قرن ششم پیش از میلاد مسیح) دانستند ( غافل از اینکه یونان هم یکی‌ از شهر‌های کوچک امپرطوری پارس‌ها بوده که در زمان جنگ جهانی‌ نخست از پیکر ایران جدا شده است.) و لافونتن شاعر قسمت اعظم افسانهای خود را از او گرفته است. البته ولتر این شاعر یعنی‌ اسپوس را همان لقمان حکیم معروف شمرده و متولد در ایران دانسته است. بهرحال این قصه موش و وزغ توسط لافونتن به شعر در آمده است ( قصه‌های لافونتن، کتاب چهارم، قصه دوم).

در این داستان، روزی موشی برای عبور از برکه‌ای چاره جویی می‌کند، و قورباغه‌ای بدو پیشنهاد می‌کند که او را بر دوش خود نشاند و به آنسوی‌ برکه ببرد، با این نیت و خیال که در وسط راه، موش را در آب غرق کند,

 و چون می‌‌بیند که موش بدو اعتماد ندارد، به او پیشنهاد می‌کند که دم خودش را به یکی‌ از پاهای قورباغه گره بزند تا قورباغه نتواند او را در میان امواج رها کند.