‏نمایش پست‌ها با برچسب شاهنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاهنامه. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۷

آشیانه سیمرغ , آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد



دلبسته کفشهایش بود. کفشهایی که یادگار سالهای نوجوانیش بودند. دلش نمیآمد دورشان بیاندازد. هنوز همانها را میپوشید. اما کفشها تنگ بودند و پایش را میزدند. قدم از قدم اگر برمیداشت تاولی تازه نصیبش میشد. سعی میکرد کمتر راه برود که رفتن دردناک بود. مینشست و زانوانش را بغل می گرفت و میگفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک. مینشست و میگفت:زندگی بوی ملامت میدهد و تکرار.می نشست و میگفت: خوشبختی تنها یک دروغ قدیمیست .
او نشسته بود و می گفت .... که پارسایی از کنار او رد شد. پارسا پابرهنه بود و بی پای افزار. او را که دید و شنید لبخندی زد و گفت :خوشبختی دروغ نیست. تلاش است، رفتن و رسیدن است. اما شاید تو هیچگاه خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر، خطرِ از دست دادن، است. تا تو به این کفشهای تنگ آویخته ایی٬دنیا کوچک است و زندگی ملال آور . جرات کن و کفش تازه به پاکن. شجاع باش و باور کن که بزرگ شده ایی .اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت: اگر راست میگویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا برهنه نباشی . پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود. هربار که از سفر برمیگشتم پای افزار پیشینم تنگ و کهنه شده بود و هربار دانستم که قدری بزرگ شده ام. هزاران جاده را پیمودم و هزاران پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد. که باید آنرا پرداخت. حالا پابرهنگی پای افزار من است، بهائ بزرگ شدن روز بروز من است.

قصه را که میدانی ؟ قصه مرغان و کوه قاف را. قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را . قصه سیمرغ و آینه را؟ قصه نیست :حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند . هزاران سال است که تقدیر را تاخیر می کنم . اما چه کنم با هدهد ٬هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم. که هر روز بهانه ای می آورد٬بهانه های کوچک بی مقدار - تنم نازک است و بالهایم نحیف ٬من از راه سخت و سنگ لاخ می ترسم . من از گم شدن می ترسم٬من از تشنگی٬من از تاریکی و دوری واهمه دارم .
گفتی قرار است بالهایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟ گفتی که این تازه اول قصه است؟ گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت ٬بار درخت توحید است ؟ گفتی بی نیازی ....؟گفتی فقر...؟ گفتی آخرش محو است و عدم ؟
آی هدهد! آی هدهد! آی هدهد بایست ٬ نه من طاقتش را ندارم ....! بهار که بیاید دیگر رفته ام . بهار بهانه رفتن است. حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است. ماندن شکوهی ندارد٬آنهم پشت این سنگریزه های طلب .
گیرم که ماندم و باز بال بال زدم٬توی خاک و خاطره٬توی گذشته و گل.
گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم ٬بال های بسته ... اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟ می روم٬باید رفت٬در خون تپیده و پر پر. سیمرغ ٬مرغان را در خون تپیده دوستتر دارد. هد هد بود که اینرا بمن گفت. راستی اگر دیگر نیامدم یعنی آتش گرفته ام٬یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم ٬یعنی خاکسترم را هم باد برده است. میروم اما هرکجا که رسیدم٬پری به یادگار برایت خواهم گذاشت میدانم این کمترین شرط جوانمردی ست.

بدرود رفیق روزهای بی قراری

قرارمان اما در حوالی قاف پشت آشیانه سیمرغ  
آنجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد....!

بدرودی تلخ از ناشناسی که گم شده.
نویسنده: فرزانه عاشق هرمان هسه





یکشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۶

گفتار اندر آفرینش مردم



چو زین بگذری مردم آمد پدید
شد این بندها را سراسر کلید
پس از اینکه موجودات خلق شده و بر روی کره زمین پراکنده میگردند- آدمی خلق میشود که چکیده ای از تمامی موجودات خلق شده است- چه گیاهان چه جانوران و چه دیگر مخلوقات.

سرش راست بر شد چو سرو بلند
بگفتار خوب و خرد کاربند
منظور تکامل آدمی از نظر فیزیکی و معنا است. از نظر فیزیکی و جسمانی پشت خمیده اش راست گشته و سرش راست بر میشود (آنچه که فرضیه داروین میخوانند.)
و سپس به خردی که بکار میاید و بکار میبرد و وجه اصلی تمایز او از سایر موجودات است- مشرف گشته و هیبت آدمی میگیرد.

پذیرندهٔ هوش و رای و خرد
مر او را دد و دام فرمان برد
خداوند بار امانت را به مخلوقاتش پیشکش میکند و تنها آدمی است که آنرا میپذیرد - و این بار امانت چیزی نیست جز هوش و رای و خرد که آدمی آنرا پذیرنده میگردد. و به پاس همین امانت داری - بر تمامی موجودات افسر میگردد.

ز راه خرد بنگری اندکی
که مردم بمعنی چه باشد یکی
و وجه مشترک همه آدمیان همین خرد است که به همه به یک اندازه داده شده است. و آدمیان را از روی همین خرد از دیگر موجودات میتوان باز شناخت و معنی کرد.
مگر مردمی خیره خوانی همی
جز اینرا نشانی ندانی همی
مگر کسانی که خیره و یا از نظر مغزی مشکل داشته و کامل نیستند. و یا کسانی که از خرد خود استفاده نمیکنند. در این حالت با اینکه شکل آدمی دارند ولی ماهیت آدمی ندارند.

ترا از دو گیتی برآورده‌اند
به چندین میانچی بپرورده‌اند (میانجی)
آدمی را از دو بخش جسم و جان بوجود آورده اند و در طول زمان او را تکامل بخشیده اند. در اینجا میانچی را هم بمعنای "زمان" میتوان دانست و هم به "پیغمبران" میتوان وصل کرد که آدمیان توسط آنان براه هدایت شده اند.

نخستینِ فطرت، پسینِ شمار
تویی خویشتن را به بازی مدار
انسان از نظر سرشت نخستین و والاترین و از نظر شمارش، آخرین آفریده است. پس نباید بیهوده عمر را بگذارند.

شنیدم ز دانا دگرگونه زین
چه دانیم راز جهان آفرین
از زرتشت شنیدم که هیچ کس از آدمیان راز پروردگار و خلقت را نمیداند.

نگه کن سرانجام خود را ببین
چو کاری بیابی ازین به گزین
در احوالات خودت سیر کن - آینده و سرانجامت برایت روشن میگردد. آنچه که امروز به آن مشغولی سرانجامت را خواهد ساخت. پس نیکوکار باش.

به رنج اندر آری تنت را رواست
که خود رنج بردن به دانش سزاست
کار کن و رنج دانستن را بر خود هموار کن. و یا به گفته بودا آدمی را تنها رنج تربیت میکند و بس.

چو خواهی که یابی ز هر بد رها
سر اندر نیاری بدام بلا
اگر میخواهی که محتاج کسی نباشی و به دام و بلا دچار نشوی - کار کن و رنج دانستن را بر خود هموار ساز.

نگه کن بدین گنبد تیزگرد
که درمان ازویست و زویست درد
روزگار است که هم درد دهد هم درمان . این چرخ گردون هم خوبی دارد هم بدی .

نه گشت زمانه بفرسایدش
نه آن رنج و تیمار بگزایدش
چرخ روزگار نه فرسوده میشود و نه پوسیده میگردد.

نه از جنبش آرام گیرد همی
نه چون ما تباهی پذیرد همی
نه از کار می افتاد و نه چون ما میمیرد.

ازو دان فزونی ازو هم شمار
بد و نیک نزدیک او آشکار.
هم بالا دارد هم پایین هم نیکو میتواند باشد هم بد.

شاهنامه فردوسی

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۹۶

گفتار اندر آفرینش عالم


همانطوری که همه میدانیم فردوسی‌ کبیر تنها حماسه سرا نبوده و شاهنامه هم کتاب نوشته شده به سبک حماسی نیست. فردوسی‌ نخست یک مورخ، یک ستاره شناس، و یک حکیم بزرگ است( بعنوان مثال در شاهنامه، فردوسی چگونگی گردش زمین بدور خورشید - چگونگی رخداد چهار فصل - روز های ماه و ۱۲ ماه سال را نه تنها شرح و تفسیر مفصل داده است، بلکه در مورد آنها معما هایی را هم ارائه میدهد که تنها قهرمانان شاهنامه میتوانند آنها را گره گشایی کنند. و یا در مورد علم و دانش پزشکی، در داستان زال و رودابه، و چگونگی زایمان رودابه و تولد رستم، عمل جراحی سزارین رودابه مادر رستم در این داستان آنچنان دقیق و صحیح نوشته شده است که انگشت حیرت خواننده را بی‌ اختیار بطرف دندان میبرد. فردوسی شرح بوجود آمدن زمین و موجودات کره زمین را آنچنان شگفت انگیز توضیح میدهد تو گویی او، شاهنامه را پس از ملاقات با خدا و ایزد یکتا نوشته است! ). بعلاوه شاهنامه تلاش دارد تمام صفحات سوزانده و نابود شده تاریخ پیدایش بشر، چگونگی بوجود آمدن زمین و کائنات، تاریخ تمدن اولیه بشر که نخست در فلات قاره ایران بوجود آمده است ، چگونگی روزگار پیشین آدمیان را در قالبی‌ که حتی کسانی که به اندازه کافی هم سواد و آگاهی ندارند، ارائه داده و به خواننده بیاموزد.
شاهنامه تاریخ اجتماعی ایرانیان باستان را بتصویر میکشد، و تمدن اخلاقی و معنوی ایرانیان در دوران باستان را بنمایش میگذارد. شاهنامه بجهانیان میگوید که مردم باستان از نظراخلاق وفرهنگ درچه سطحی بودند وچگونه زندگی‌ میکردند، اوضاع سیاسی ایرانیان باستان چگونه بوده است، و ازهمه مهمتر نقش زن در ایران باستان (و پیش از اینکه اسلام آخوندی، زن را در گروه دیوانگان، مهجورین و کودکان قرار بدهد و موجودیت زن را تا حد پرهیز و ننگ در جامعه جا انداخته و آنرا در پستو خانه ها پنهان سازد) چگونه بوده است.
بنظر من حکیم فردوسی‌، بیش از اینها در شاهنامه با ایرانیان سخن گفته است. سخنانی مهم و با ارزش که برای دانستن آنها میبایستی شاهنامه را خواند. بهمین دلیل، با اندک سوادی که در مکتب خانه روزگار آموخته ام، پا از گلیم خود فراتر نهاده و شاهنامه را به نثر مینویسم. و هدفم از اینکار تنها، شاهنامه خوانی نیست، بیشتر بدنبال حس کردن فردوسی از لابلای سخنان ارزشمند او هستم و بس. کسانی که با من در این سفر همراهند، کم و کاستی های مرا ندید بگیرند، چرا که درویش است و همینیست که هست .

پیش از شروع باید متذکر شد تمامی شاهنامه های در دسترس جوانان ایرانی دستخوش حمله نابکاران و پلیدان قرار گرفته و ابیاتی از آنها حذف- ابیاتی اضافه-و در بسیاری جاها ابیات پس و پیش شده اند تا معنای واقعی آنها از بین رفته و پوچ به نظر آیند . این قسمت هم که بنام گفتار اندر آفرینش عالم در زیر میاد یک سوم آنچه فردوسی کبیر سروده است میباشد و قسمت اعظم آن سانسور شده است.
گفتار اندر آفرینش عالم:


از آغاز باید که دانی درست
سرِ مایهٔ گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید
بدان ، تا توانایی آرد پدید

سرِ مایهٔ گوهران این چهار
برآورده بیرنج و بی‌روزگار

یکی آتشی برشده تابناک
میان، آب و باد از برِ تیره خاک

نخستین که آتش بجنبش دمید
زگرمیش پس خشکی آمد پدید

وزان پس ز آرام سردی نمود
زسردی همان باز، تری فزود

چو این چار گوهر بجای آمدند
زبهر سپنجی سرای آمدند

گهرها یک اندر دگر ساخته
ز هرگونه گردن برافراخته

پدید آمد این گنبد تیزرو
شگفتی نمایندهٔ نوبه‌نو

ابر ده و دو هفت شد کدخدای
گرفتند هر یک سزاوار جای

در بخشش و دادن آمد پدید
ببخشید دانا چنان چون سزید

فلکها یک اندر دگر بسته شد
بجنبید چون کار پیوسته شد

زمین را بلندی نبد جایگاه
یکی مرکزی تیره بود و سیاه

ستاره برو برشگفتی نمود
بخاک اندرون روشنائی فزود

همی برشد آتش ، فرود آمد آب
همی گشت گرد زمین آفتاب

چو دریا وچون کوه وچون دشت و راغ
زمین شد بکردار روشن چراغ

ببالید کوه آبها بردمید
سر رستنی سوی بالا کشید

گیا رست با چند گونه درخت
بزیر اندر آمد سرانشان زبخت

ببالد ندارد جز این نیرویی
نپوید چو پیوندگان هر سویی

وزان پس چو جنبنده آمد پدید
همه رستنی زیر خویش آورید

خور و خواب و آرام جوید همی
وزان زندگی کام جوید همی

نه گویا زبان و نه جویا خرد
ز خاک و ز خاشاک تن پرورد

:::::::::::::::::::::

:::::::::::::::::::::
نداند بد و نیک فرجام کار
نخواهد ازو بندگی کردگار

چو دانا توانا بد و دادگر
از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر

::::::::::::::::
::::::::::::::::

چنینست فرجام کار جهان
نداند کسی آشکار و نهان.....

فردوسی‌

فردوسی‌ نخست در شاهنامه از چگونگی پیدایش کائنات و ستارگان و سیارات و کره زمین و حیوانات و گیاهان و انسان سخن گفته و آنها را به تفصیل شرح میدهد. تمام دانشی که امروزه در مورد چگونگی بوجود آمدن هستی دارد- در واقع همین گفتاری است که فردوسی کبیر هزاران سال پیش در شاهنامه به شیوه ای استادانه شرح داده است.


حکیم بزرگ ایران زمین میگوید:
از آغاز باید که دانی درست
سرِ مایهٔ گوهران از نخست
پیش از هر چیزی باید بدانی که از کجا آمده ای. منشاء موجودیت و سرِ مایهٔ گوهران و آفرینش از کجاست.

که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید
بدان، تا توانایی آرد پدید

یزدان که پیش از و بیش از هر صفتی - زیباست - از ناچیز- همه چیز را آفریده است. دانستن توانستن است پس بدان.
این ناچیز چیست ؟ فردوسی توضیح میدهد:
سرِ مایهٔ گوهران این چهار
برآورده بیرنج و بی‌روزگار

یکی آتشی برشده تابناک
میان، آب و باد از برِ تیره خاک

چهار مایه اصلی آفرینش و موجودیت هستی یعنی آتش - آب - باد و خاک سرِ مایهٔ آفرینش و خلقتند. و مواد لازم برای ساخت تمامی هستی از این چهار عنصر - سرِ مایه- گرفته اند. و اما خود این چهار عنصر از کجا آمده و چگونه خلق شدند؟ چگونه موجودات از این چهار عنصر خلق شده اند؟ فردوسی توضیح میدهد:
نخستین که آتش بجنبش دمید
زگرمیش پس خشکی آمد پدید

فرضیهٔ بیگ بنگ که تازه آدمیان در قرن ۲۰ به آن پی‌ بردند، میگوید: در جهان هستی‌ نخست گاز ها بودند و ذرات آتشین، سپس بر اثر اتفاقاتی که هنوز برای علم روشن نیست، این ذرات پراکنده ‌و آتشین شروع بحرکت دورانی و چرخش منظم کرده و تشکیل هسته‌های ستارگان و سیارت و خشکی ها را میدهند. فرضیهٔ مفصلی است که من این چند خط را بطور مختصر و ناقص نوشتم، جالب اینجاست که فردوسی‌ تقریبا ۱۰۰۰ ساله پیش این فرضیهٔ را بخوبی‌ شرح داده است و اینکه در روسیه و انگلیس و آمریکا و چین و دیگر جاها برای شاهنامه شناسی یک دانشگاه ویژه دارند - بی دلیل نیست. فردوسی میفرماید ابتدا ذرات آتش به جنبش درآمده و سپس از گرمی آنان خشکی گرم پدید میاید.

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۶

شاهنامه وطن است


شاهنامه وتن است



شاهنامه سخن است
سخن بیمرگی
شاهنامه روح است
بتن بی‌مرگی
شاهنامه وطن است
وطن بی‌مرگی
آری، آری، شاهنامه وطن است
وطنی کز منو تو
نتوانند بشمشیر و به تزویر
ربودن
شاهنامه خرد است
خردی که بجهان آموزد
هنر از اجل جهل
نمردن
شاهنامه ادب است
ادبی کز ثمر سبز درختش
جاودان بهره بگیریم
شاهنامه نفس است
نفسی کز من و تو گر بربایند
بمیریم
بمیریم
بمیریم.
گلرخسار صفی اِوا
چکامه سرای تردست تاجیکستان
ویدئو از سایت یوتیوب حذف شد.
شاهنامه خوانی به سبک بختیاری

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۲

هوشنگ شاه و یا زرتشت مقدس


هوشنگ پادشاه پیشدادی ایران، نخستین کسی‌ که با عدل و داد حکومت کرد



براساس تاریخ باستان ایران، هوشنگ شاه( نوه کیومرث است. کیومرث از نظر دیگر ادیان همان آدم است. یعنی‌ اولین آدمی‌ که بر روی زمین قرار می‌گیرد و پسری دارد بنام سیامک که بدست یکی از دئوها کشته میشود. و هوشنگ پسر سیامک و نوه کیومرث (آدم) میباشد. هوشنگ اول انسان بود که ستارهگان و اجرام کیهان را شناخت و به مردم معرفی کرد. اولین انسان بود که پزشکی میدانست و بیماریهای مردم را درمان میکرد. اولین انسان بود که شهرها را با قنات های شگفت انگیز ساخت و بنا های سنگی بلند بپا کرد. اولین انسان بود که آتش را کشف کرد و آنرا بمیان مردم آورد. و نخستین کسی‌ بود که از معدن ها آهن و فلزات درآورد و مردم را بساخت ابزار فلزی آموزش داد. و به مردم روزگار خود آموخت که یزدان یکتا را بشناسند. و آئین انسانیت را بجا آورند. وی را پیامبر راستین خدا میدانند و کتاب خرد جاودان و یا اوستا را اولین کتاب آسمانی ثبت کرده اند. او شهرهای بسیاری ساخت که مشهورترین آنها یکی‌ بابل واقع در جنوب ایران بزرگ بنا شده بود و دیگری شوش. مدت پادشاهی او را پنج سد سال ثبت کرده اند. گفته‌اند که وی اول کس بود که آتش را ساخت و در ملک خویش آهن درآورد و برای صنعت از آن ابزار ساخت و آب به خانه برد و مردم را به کشت و زرع و درو و اشتغال به کار ترغیب کرد و بفرمود تا حیوانات درنده را اهلی سازند. و از پشم و تار گیاهان چامه و فرش کنند و گاومیش را اهلی کنند و از شیر آن بنوشند. و شهر ری را بساخت و ری نخستین شهر بود که پس از شهر اقامت گاه کیومرث که در دماوند تبرستان ( مازندران) بود بنیان شد. پارسیان گویند که او هوشنگ پادشاه زاده شد و فضیلت پیشه بود و به تدبیر امور رعیت واقف بود. و از جانب اهورامزدا به پیامبری برگزیده شد. گویند که وی اول کس بود که احکام و حدود نهاد و لقب از آن گرفت و پیشداد نامیده شد. یعنی‌ نخستین کسی‌ که با عدل و داد حکومت کرد، که پیش در پارسی‌ به معنی‌ اول است و داد به معنی‌ عدل و گویند که وی به تمامی دنیا از جمله هند و مصر رفت و آن سرزمینها را بنا گذاشت و چون کار وی راست شد و پادشاهی بدو رسید تاج بر سر نهاد و و برای یزدان پاک ختبه خواند و گفت که پادشاهی را از جدّ خویش به ارث برده است. گفته اند که وی دئوها و سپاه وی را در هم شکست و از آمیزش با مردم منع شان کرد و مکتوبی بر سپری سپید نوشت و از آنها پیمان گرفت که معترض هیچ انسانی‌ نشوند. گروهی مانده و به او خدمت کردند و گروه دیگر از بیم وی به بیابان‌ها و کوه‌ها و دره‌ها گریختند. او اولین پادشاه همه دنیاست.
از جانسپاری کیومرث شاه تا تولد هوشنگ شاه و پادشاهی‌ وی دویست و بیست و سه سال بود و گفته‌اند آنگروه از دئوها که در خدمت او بودند، وی را بغایت دوست داشتند.



هوشنگ شاه در شاهنامه
وی در شاهنامه، پسر سیامک و نوهٔ کیومرث است که انتقام قتل سیامک را از دئوها میگیرد و پس از کیومرث به پادشاهی جهان میرسد. همچنین، یافتن آتش و برپایی جشن سده را در شاهنامه و اسطوره‌های ایرانی به هوشنگ شاه نسبت می‌دهند.
هوشنگ شاه، اختر شناس کبیر، ریاضیدان بی بدیل، پزشکی بزرگ بود و مردم زمان خود را با آبیاری و صنعت و جداکردن آهن و سنگ و ساختن ابزار و آلات آهنی آشنا ساخت و به ایشان کشت و ذرع آموخت. در شاهنامه، طبخ خوراک، پختن نان و گله‌داری از جمله آموزه‌های او برای مردم بشمار می‌رود.
براساس داستانهای شاهنامه ای که در دسترس ماست، هوشنگ شاه نوه کیومرث اولین پادشاه جهان بود. سیامک پدر هوشنگ شاه به خاطر دژمنی دئوها با کیومرث در جنگ با پسر رهبر دئوها کشته شد. یکسال پس از جانسپاری سیامک، کیومرث که خود هزار سال شده بود، هوشنگ شاه را که یادگار سیامک و برایش عزیز بود را به جنگ با دئوها فرستاد.
همه موجودات از انسان‌ها گرفته تا پریان و حیوانات دیگر دور هوشنگ جمع شدند. حتی حیوانات هم هر کدام سپاهی تشکیل دادند و هوشنگ فرمانده همه آنها شد. رهبر دئوها با شنیدن خبر آمدن سپاه هوشنگ و سپاهی از انسان‌ها و جانوران، آسمان را پر از خاک کرد، آنچنانکه توفان خاک همه جا را فراگرفت. سپس دئوها به سپاه هوشنگ شاه حمله کردند. هوشنگ شاه و سپاهش با دئوها درگیر شدند. ناگهان هوشنگ شاه چشمش به رهبر دئوها افتاد. خود را به او رساند و دست و پایش را گرفت و او را بالای سرش برد و سپس بر زمین کوبید و بزنجیر کشید.
پس از اسیر گشتن رهبر دئوها، کیومرث با خیالی آسوده از دنیارفت و هوشنگ شاه جای او را گرفت. هوشنگ پادشاهی عادل بود. او آتش را کشف کرد و آنرا در زندگی‌ آدم‌ها وارد ساخت. اولین کسی بود که آهن را شناخت و آن را از سنگ استخراج کرد. از آهن ابزاری مثل تبر و اره و تیشه درست کرد. همچنین هوشنگ به مردم کشاورزی آموخت.
جشن سده از هوشنگ به یادگار مانده. یک روز هوشنگ در کوه ماری دراز و سیاه با دو چشم سرخ دید که از دهانش دود خارج می‌شد. به سمت او سنگی را پرت کرد. سنگ خرد شد و نوری به وجود آمد. به این ترتیب با این که مار کشته نشد ولی آتش کشف شد. هوشنگ از خدا بخاطر این که آتش را هدیه داده بود تشکر کرد. همان شب کوهی از آتش درست کردند و جشن گرفتند و سده نام آن جشن است.
همچنین او بمردم آموخت تا حیوانات سودمند مانند گاو و خر و گوسفند و بز و مرغ و خروس را به شکل جفت جفت نگاهداری کرده و آنها را پرورش دهند. هوشنگ شاه پنج سد سال بر دنیا حکومت کرد و پس از او تهمورث دئوبند پادشاه شد.
حکیم علیقدر ایران فردوسی‌ حماسه سرا در راه خلق اثری بزرگ قدم می گذاشت. سرودن حماسه را با کیومرث آغاز کرد. خلق انسان اولیه، خود حماسه ای بزرگ بود. کیومرث پا بزمین گذاشت. فردوسی نخستین بیت را سرود. بنام خداوند جان و خرد.
کیومرث بر بلندای قله ایستاده بود و سرزمین ایران را از نظر می گذراند. باد می وزید و چامه کیومرث را تاب میداد. کیومرث، این زنده میرا، شاه ایران و گیتی‌ بود. رعیت او حیوانات بودند که سخنشان را میفهمید. کیومرث کدخدای جهان اولیه بود. تخت شاهی اش تکیه سنگ تراش خورده و بی زینتی بود و ردای شاهی اش پلنگینه پوشی ناچیز. کیومرث رو بسوی خانه اش برگرداند. خانه اش در دل کوه بود. صدای گریه ای شنید. سیامک، پور پاک کیومرث بود که میگریست. کیومرث بسمت او دوید و وارد خانه شد. سیامک را در آغوش گرفت. دلش بی تاب بود و از کینه دئوها بیمناک. سیامک را محکم بخود فشرد. نباید یک لحظه از او غافل میشد. خورشید غروب میکرد و کیومرث در حالیکه سیامک را در آغوش داشت، بفکر فرو رفت.
غروب یک روز تابستانی بود. غروب های زیادی از پس هم آمده بود و رفته بود تا سیامک، پور کیومرث، قد کشیده و بلند بالا شود. سیامک بسمت بیشه میرفت. میخواست ازچشمه کمی آب بردارد. خم شد. دست در آب کرد. لرزشی بر سطح آب افتاد. سیامک خود را در آب دید. لرزش آب ایستاد. سیامک دقت کرد. چهره زیبایی در پشت سرش بود. برگشت. از دیدن یک غریبه، در جهان ساکت ابتدایی، هیجان زده شد. ولی از تماشای صورت زیبای امشاسپند زبان بدهان گرفت و هیچ نگفت. سروش( سپند مینو) به سیامک لبخند زد. او امشاسپند فرمانبرداری بود که از خانه اش در بلندترین جای دماوند بدیدار سیامک آمده بود تا او را از نیرنگ دئوها آگاه کند. چهره سروش در نظر سیامک آشنا مینمود. نیازی بمعرفی نبود. سروش گفت: سیامک! از نیرنگ دئوها بپرهیز! تو پور پاک کیومرث هستی. فرمانروای آینده جهانی. جنگ با دئوهای پلید بس خطرناک و وهم انگیز است. نیرنگی در انتظار توست. نیرنگی در انتظار توست. نیرنگی در انتظار توست. ازنیرنگ بر حذر باش.
صدای سروش کم و کمتر می شد. امشاسپند میرفت. سیامک ماند و دلی پر از اندیشه نبرد با دئوها. در آن روزگار، رستمی نبود تا از تیره شاهان محافظت کند. سیامک باید دست بکار میشد. افسوس و دریغ که خفتان و زره ای برای مبارزه نداشت. افسوس که ابزار آلات جنگی ساخته نشده بود. این جهان ابتدایی هیچ چیز برای مقابله با دئو به سیامک نمیداد. مگر پلنگینه پوشی و چوب دست گرز مانندی. تن برف گون سیامک را چه چیز در مقابل چنگال تیز دئوها پناه میداد؟ هیچ چیز!
سیامک به نبرد دئو اهریمنی شتافت. و شتابان بگردن دئو پرید و ضربه کوبید. دئو پلید، این افریت نابکار، همچون شبی تاریک تن سیمگون سیامک را فشرد. سیامک درد میکشید. توان مقابله نداشت. کیومرث بر بلندی ایستاده بود که صدای شکستن استخوانهای سیامک بگوش کیومرث رسید. دئو، سیامک را رها کرد. پور کیومرث به زمین افتاد. دئو سیاه به پایکوبی مشغول شد. زمین زیر پایش میلرزید. باز ایستاد. نشست و به چنگال تیز، پهلوی سیامک را درید و جگر او را بیرون کشید. کیومرث تاب و تحمل نیاورد. سست شد. زانو زد. دست بر زمین گذاشت. گریست. آداب عزاداری نمی دانست. اولین عزادار جهان، او بود.
(های! ای هوشنگ. تویی پسر پاک سیامک و نوه کیومرث. بشتاب و بر دئو سیاه حمله ببر که این فرمان اهوراست.) باز هم سروش بود که ندا میداد. هوشنگ میبایست فریاد انتقام سر دهد. کیومرث سالخورده به تختگاهش نشسته بود. دلش میلرزید. به پایین دستِ دشت نگاه کرد. سپاه هوشنگ در حرکت بود. سپاهی متشکل از پری و پلنگ و شیر و درندگان و گرگ و ببر دلیر. هوشنگ به کیومرث و رنج او می اندیشید. دئو سیاه از دور پدیدار شد. هوشنگ از دیدن آن کوه سهمگین بیم به دل راه نداد. درفش به یک دست گرفته بود و گرز بدستی دیگر. فنون جنگی را از کیومرث آموخته بود. نبرد آغاز شد. هوشنگ کمرگاه دئو را بچنگ گرفت. عطر جان هوشنگ در مشام دئو پیچید و بوی عفونت دئو مشام هوشنگ را آزرد. هوشنگ به پدرش سیامک فکر کرد. با نهایت قدرت فریادی کشید. صدا در گوش دئو سیاه طنین انداخت. هوشنگ تمام نیرو را در بازو جمع کرد و دئو را بخاک افکند. بر سینه دئو نشست و او را بزنجیر کشید.
هوا روشن می شد. خنکای باد صبحدم نشاط آور بود. کیومرث، هوشنگ را در بر گرفت و به آغوش فشرد. دئو پلید در میان دشت نالان و خیزان افتاده بود و زجه میزد. هوشنگ جهان را از پلشتی دئوها رهاند. کیومرث لبخند زد. گونه هوشنگ را بوسید. سرش را روی دسته سنگی تخت پادشاهی اش گذاشت و به خواب ابدی رفت.
منبع: ایران شکوه از یاد رفته

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۸

زال و رودابه

زال و رودابه

سپس زال تصمیم گرفت سفر کند و از این راه به آموخته‌ها و تجربه‌هایش بیفزاید. بنابر این با گروهی که همچون خودش دلاور و دانا بودند، رهسپار سفر گشت و از هند و چین دیدن کرد و به کابل رسید. زال و همراهان به هر جا که می‌رسیدند، برای استراحت خیمه‌ای میزدند و مشغول خوردن و نوشیدن میشدند و از گوش فرا دادن به نوای موسیقی و دیدن رقص هنرمندان و رامشگران لذت می‌بردند. سپس در گنج را باز میکردند و رنج فقرا را با بخشش و سخاوت پایان میدادند همانگونه که آیین و رسم همیشگی ایرانیان و پادشاهانشان بود.




سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۸

شرحی بر داستان تهمورث


تهمورث پادشاه باستان ایران
شرحی بر داستان تهمورث
حکیم عالیقدر ایران زمین در داستان تهمورث، سر آمده تمام محققین و پژوهشگران علم انسان شناسی‌ و جامعه شناسی‌ عمل می‌کنه. فردوسی‌ ضمن اینکه از ادامه تکامل بشر حرف می‌زنه، یک رکن اساسی‌ رو هم به این تکامل اضافه می‌کنه و آن فرا گیری زبان و علم است و آنهم به چه زیبای ( اعجاب انگیزه).
تهمورث در تاجگذاری خود، به مردم این وعده و قول رو میده که بهترینها و هر چه که به سود انسانهاست را برای مردم مملکتش پیدا کنه و در اختیار آنها قرار بدهد، و آنها باید بهتر زندگی‌ کردن را یاد بگیرن، چرا که شایستگی بهتر زندگی‌ کردن را دارند.
یک مطالبی که اینجا جدا باعث شگفتی است، این است که، اگر دقت کرده باشید، امروز وقتی‌ انتخابات ریاست جمهوری در هر گوشه‌ از دنیا قرار است که اجرا بشه، در هر جای از دنیا که سیستم یک سیستم جمهوریست، کاندیداها برای اینکه مردم به آنها رای بدهند، مجبورن که وعده و قول‌های رو به مردم بدن (قول‌های که معمولا در حد همین قول هم خواهد ماند، البته اگه مردم خوش شانس باشند و عکس قولها رفتار نشه، نمونه هاش رو دیدیم که میگیم)، اینجا یک پادشاه که قرار نیست انتخاب بشه، به مردم وعده و قول بهترینها رو میده( یعنی‌ به مردم فکر می‌کنه، خودش رو خادم مردم میدون، و برای رضایت و خوشحالی مردم به آنها قول میده که همهٔ تلاشش رو بکنه ) جذابیّتی که این قسمت داستان داره این هست که هزاران سال پیش در این خاک کسانی‌ زندگی‌ میکردند که برای مردم بیشتر از امروز ارزش قائل بودند و حقوق انسانی آنها رو میشناختند و بهش احترام میگذاشتند و برای رضایت هر چه بیشتره آنها تلاش میکردند. توجه دارید که شاه برای گرفتن رای یا فریفتن آنها به مردم وعده و قول نمیده، شاه هم اکنون زمام امور و مملکت رو داره، و اصولاً احتیاجی به دادن قولهای اینچنین نداره، ولی‌ چرا این کار رو می‌کنه؟؟ برای اینکه به مردمش اهمیت میده، آنها رو در شکل رعیت نمی‌‌بینه که باید بهش خدمت کنند، بر عکس، خودش رو خدمت گذار این مردم میدونه( فردوسی‌ مقام شاه رو چیزی به جز خادم مردم نمیدونه، اعجاب انگیز نیست؟؟؟) برای من خواندن این قسمت از شاهنامه غروری ملی‌ به همراه داشت، من کاری به تاریخ ندارم که هزاران سال پیش، بزرگ مردی که نوشتن منشور حقوق بشر را به اون نسبت میدهند، در این خاک زندگی‌ میکرد یا خیر، مطلبی که برای من عین حقیقت هست و به مانند حکم الهی، خدشه‌ای بهش وارد نیست، و مو لایه درزش نمیره، همین چند بیت ساده هست که حکیم عالیقدر ایران زمین نوشته و به زیبای حقوق انسانها رو شرح داده و تاکید کرده که در اون زمان این حقوق از طرف شخص شاه رعایت میشده.
ولی‌ من هنوز قانع نشدم چرا فردوسی‌ این چند خط رو مینویسه، چرا فردوسی‌ مینویسه که تهمورث که پادشاه ایران هست، ضمن تاج گذاری از پیدا کردن بهترینها در دنیا و قرار دادن این بهترینها در اختیار مردم، حرف می‌زنه؟؟؟؟؟ چه پیامی فردوسی‌ در این چند بیت نهان کرده؟؟؟؟
تهمورث ضمن اینکه کم کم کشاورزی و دامداری رو به قول امروزیها صنعتی و مدرن می‌کنه( قابل کنترل می‌کنه)، فرهنگ این کار رو هم به مردم می‌‌آموزه و اخلاق انسانی‌ رو هم سفارش می‌کنه، به مردم اگر دامداری نوین رو می‌‌آموزه که چگونه دام پرورش بدهند و وحوش رو اهلی کنند، به همراهش مهربونی و رعایت حقوق حیوانات رو هم سفارش می‌کنه ( اعجاب انگیزه، و ما داریم از هزاران سال پیش صحبت می‌کنیم، زمانی‌ که فقط هفت جای دنیا آباد شده بود)، یکی‌ از گرفتاریهای مردم جهان سوم این هست که فقط صنعت و تکنولوژی از جاهای دیگه وارد کشورشون می‌شه، و فرهنگ استفاده از اون صنعت یا تکنولوژی به آنها داد نمی‌شه، این هست که در خیلی‌ موارد با سؤ استفاده یا استفاده نادرست از یک پدیده که هدف اصلیش راحت تر کردن زندگی‌ برای انسانهاست، در این جوامع مواجه میشیم ( همین مزاحمت‌های تلفنی که تقریبا یک نوع تفریح تو ایران هست می‌تونه به عنوان مثال، نام برده بشه، و من بارها تو یوتیوب این مزاحمت‌ها رو تحت عنوان موضوع خنده دار دیدم و متاسف شدم، برگردیم به موضوع بحث)، اینجا فردوسی‌ با ظرافت این نکته رو ذکر می‌کنه که اگه دامدری نوین یا کنترل شده رو انجام میدی، فراموش نکن که این موجودات هنوز دارای حقوق اند و تو به صرف پرورش آنها، این اجازه رو نداری که با آنها بد رفتاری بکنی‌، واقعا باعث غرور و مباحات این فرهنگ.
اما به تهمورث میگن تهمورث دیو کش، و چرا این لقب رو بهش میدان؟؟؟؟ چرا فردوسی‌ به وی لقب دیو کش میده؟؟
من قبل از اینکه به این موضوع بپردازم، اول راجب به وزیر شیدسب بگم. فردوسی‌ میگه وزیر کاردانی که کم میخورد و زیاد فکر میکرد، حکیم بزرگ ایران زمین، رابطهٔ خوردن و فکر کردن رو به خوبی‌ می‌دونست که این دو چه رابطهٔ معکوسی با هم دارند، یعنی‌ زیاد شدن یکی‌ باعث کم شدن دیگریست. و از اون مهمتر بلافاصله فردوسی‌ میگه که این وزیر محبوب مردم بود( این ظرافتی که فردوسی‌ داره گاهی‌ منو به قدری به وجد میاره که بی‌ اختیار کتابو می‌بندم و چند دقیقه خودمو آروم می‌کنم) و مسلما وقتی‌ کسی‌ زیاد فکر می‌کنه، طبیعتا گفتارش هم متناسب تر و در نتیجه رفتارش هم معقول تر و در انتها محبوب خاص و عام.
مطلبی که همهٔ ما میدونیم اینه که تنها ابزاری که بر روی قلبها تاثیر گذار هست ، پندار، گفتار و کردار ما است، نیک‌ و بدش رو خودمن انتخاب می‌کنیم که نتیجتاً باعث برخورد نیک‌ یا بده دیگران با ما می‌شه و این یک اصل طبیعی ایست، اصلی‌ که هیچ منطقی‌ نمیتونه منکرش بشه. فردوسی‌ میگه کم میخورد که بیشتر فکر کنه. این بیشتر فکر کردن او را تا حد مشاوره شاه بودن بالا میبره و سزاوار میکنه.( من اینجا از کلمهٔ شاه به عنوان بالاترین استفاده کردم و نه معنای کلاسیکش که همون رهبر یا شاه هست)
فردوسی‌ چنین مشاوری را در کنار پادشاه قرار میده، چرا؟؟؟؟ برای اینکه فردوسی‌ از آدما قهرمان میسازه ولی‌ خدا نمیسازه، میدونه که توانای انسانها محدوده و انسانها احتیاج به مشورت، راهنمای و کمک دارند، هر چند که شاه باشن، و هر چند که شاهان به این مطالب بیشتر محتاجند
اما همهٔ این مطالب به کنار، مطلبی که شاهکاره این داستانه، مطلبی به اسم زبان و علم است.
پرسش این است که چرا فردوسی‌ به دیو که در همه جا به عنوان سمبل بدی معرفی‌ کرده، این نقش رو میده که به کیومرث دانش یاد بده، من برای اینکه بدونم آیا در این رابطه کسی‌ نظری داره یا نه، ( انسان هیچ وقت ناامید نمی‌شه و فقط ابلیس هست که نا‌ امید می‌شه) بهرحال من امیدوارم که یکی‌ به این پرسش پاسخ بده یا دستکم نظرشو بنویسد، ولی‌ اگر کسی‌ نبود، فردا شب به همراه داستان مهم و کلیدی جمشید ( داستان جمشید یکی‌ از مهمترین داستانهای شاهنامه است از نظر من)، جواب این سوال رو از نظر خودم اینجا مینویسم. موفق باشید
دنبال سخن تهمورث
فردوسی‌ بعد از اینکه به وسیلهٔ تهمورث لزومات زندگی‌ روز مر‌ه جامعه از قبیل خوراک و پوشاک رو تامین می‌کنه، در پی‌ تأمین نیاز‌های روحی آنهاست (یکی‌ از عللی که سالهاست ایرانی‌ها در زمینه نو آوری در سطح بین‌الملل حرفی‌ برای گفتن نداشته اند ، همین دغدغه معیشتی روز مر‌ه و تنگی فضای تنفسی سالم بوده).
دو نکته ظریف اینجاست که به اعتقاد من فردوسی‌ سعی‌ می‌کنه پیام گونه به خواننده ش برسونه،و هر دوی اینها می‌تونه در وجود دیو جلوگر بشه، نکته اول این هست که وقتی‌ انسان از نظر معیشتی تامین می‌شه، و دغدغه از بابت امرار معاش نداره، توجه انسان به طور طبیعی مأتوف به کار فکری می‌شه، و این کار فکری می‌تونه حامل نتایج مثبت و یا برعکس منفی‌ باشه، از نتایج مثبت این کار فکری می‌شه پرداختن به فرا گیری دانش، اختراعات، اکتشافات و تقویت نبوغ و استعداد بشری را نام برد، و از نکات منفی‌ آن می‌شه گرایش به افراط گریهای مصیبت بار، را ذکر کرد.
تهمورث به عنوان دیو کش ابتدا با دیو‌های گرسنگی و نیاز مندیهای جسمی‌ میجنگه و سپس وقتی‌ دغدغه نان از بین میره، دیو‌های دیگری گریبانش رو میگیرن. دیو جهل و نادانی‌ که در واقع همون دیو بزرگ خشمیگن که رهبریهٔ بقیه دیو‌ها رو به عهد داره، سر به شورش میگذاره و تلاش می‌کنه تهمورث رو در بند خودش نگاه داره، ولی‌ تهمورث از طریقه مبارزه، و پیروزی بر وسوسهٔ آنها ، این نیرو رو به سمت و سوی مثبت میکشه و به فرا گیری دانش میپردازه.
تهمورث معتقده که لازمه و بستر پیشرفت انسان، در درجه اول نداشتن درد سر معاش، و در کنار و به موازات آن داشتن اهرم یا محرکی که انسان رو به طرف تکامل فکری و روحی‌ هل بده که اینجا وزیر این نقش رو بازی می‌کنه ( در یک جامعه محرک یا اهروم می‌تونه سرمایه گزاریهای که جامعه در جهت حمایت و تقویت اعضای خودش کرده، باشد، بعنوان مثلا ساده کردن شرایط برای تحصیل و پژوهش‌های علمی‌ می‌تونه باشه)
نکتهٔ دوم این هست که دیو خودخواهی‌، دیو دروغ، دیو نفرت، حسادت، تنگ نظری، خسّت، بی‌ رحمی و زیبا رویانی از این دست، وقتی‌ اینها آروم هستن که دیو جهل وجود نداشته باشه و سرکشی نکنه، وقتی‌ دیو جهل به اسارت درمیاد، برخی‌ از این دیو‌ها کشته میشن و برخی‌ به اسارت تهمورث درمیان. موفق باشید

سومین داستان تهمورث شاه فرمانروای دئوها


سومین داستان تهمورث شاه دئو بند 



سومین پادشاه در شاهنامه تهمورث نام دارد که پسر هوشنگ میباشد(هوشنگ نوه کیومرث بود).

هوشنگ پسری داشت به نام تهمورث که به تهمورث دئو بند معروف بود و بعد از پدر بر تخت شاهی‌ نشست. تهمورث در سخنرانی که هنگام به تخت نشستن برای مردم کرد، به آنها قول داد تا جهان را از شرٔ بدیها یا دئوها پاک کند و همچنین هرچه که در جهان بسود انسانهاست کشف و مورد استفاده قرار بدهد.
سپس از پشم میش و بره، نخ ریسی و پارچه بافی را بمردم می‌‌آموزد، به تربیت حیواناتی مثل باز و شاهین و یوز و پرورش حیوانات اهلی مثل گاو و گوسپند و بز و مرغ و خرس و بطور کلی‌ ماکیان میپردازد و برای غذای آنها کاه، گندم و جو فراهم می‌کند.
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
ز هر جای کوتاه کنم دست دئو
که من بود، خواهم جهان را خدئو



در ضمن بمردم سفارش می‌کند که با حیوانات به مهربانی و مروت رفتار کنند (شعور انسان اولیه از آخوند عبری عربی که سگ‌ رو نجس میداند، و با منفور جلوه دادن این مخلوق خدا، بطور غیر مستقیم به خدا ایراد میگیرد، شعور این انسان از آخوندهای تحمیلی بیشتر است) و بمردم میگوید جهان آفرین رو ستایش کنید که یزدان پاک اینها را آفریده و ما را بر آنها چیرگی داده و ما را راهنمای کرده.
بفرمودشان تا نوازند گرم
نخوانندشان، جز به آواز نرم
چنین گفت کین را ستایش کنید
جهان آفرین را نیایش کنید
که او، دادمان، بر ددان دستگاه
ستایش مر او را که بنمود راه
تهمورث وزیری داشت به نام شیدسپ که انسان خردمند و فهمیدهی و نیکو کاری بود، از خصوصیات این وزیر این بود که کم غذا میخورد، و پیوسته در حال تفکر و نیایش بود، و مردم همگی‌ او را دوست داشتند. به کمک راهنمایهای نیکوی که او به شاه میکرد، نا‌ پاکی و پلیدی در جهان از بین رفته بود و یا به عبارتی دئو در بند بود. و شاه آنچنان از بدیها بدور بود که از صورتش فر ایزدی تابیده میشد. وقتی‌ وزیر چنین کاردان باشد، شاه هم هنرمند می‌شود. ( این مردم و زیر دستی‌‌ها هستند که دیکتاتور میپرورند.)



ولی‌ از انجای که پلیدی همیشه و به هر وسیله‌ای دنبال خود نمائی است، دئوها هم گرد هم آمده و به گردن کشی‌ پرداختند.



تهمورث وقتی‌ از کار دئوها آگاه شد، برآشفته به کارزار با آنها میرود‌، و با وجودی که سپاه دئوها بسیار و دئو بزرگ خشمگینی رهبری ایشان را بعهد داشت ولی‌ تهمورث با فر جهاندار و به یاری ایزد، بدون اینکه به دئوها مهلت بدهد، یک به یک با آنها در می‌‌افتد و گروهی از آنها رو از پا آورده و گروهی رو به بند میکشد. دئو‌های که به بند کشیده شدند، برای جانشان از کیومرث زینهار طلبیده و از او درخواست بخشش میکنند، و میگویند ما رو نکش و ما در عوض، به تو هنر‌های که بلدیم یاد میدهیم که روزی این هنر‌ها به کارت خواهند آمد.
از ایشان، دو بهره، به افسون ببست



دگرشان، به گرز گران، کرد پست
کشیدندشان خسته و بسته خوار
بجان خواستند، آن زمان زینهار
که ما را مکش، تا یکی‌ نو هنر
بیاموزی از ما، کت آید به بر
تهمورث به آنها زینهار میده و از کشتن آنها میگذارد، بشرط آنکه هر چه میدانند آشکار کنند
کی نامدار، دادشان زینهار
بدان تا نهانی کنند، آشکار
وقتی‌ دئوها آزاد میشوند، با شاه پیمان خدمت میبندند، و هنرها و پیشه های خود را به شاه میدهند.
چو آزاد گشتند از بنده او
بجستند، ناچار پیوند او
هنرها به خسرو، بیاموختند
دلش را به دانش، برافروختند
تهمورث پادشاهی که به هنر دانش مزین بود و آگاهی‌ داشت، سیصد‌ سال با نیکی‌ پادشاهی کرد و وقتی‌ از دنیا رفت، رنجهائی که کشیده بود، ورد زبان مردم بود.
برفت و سر آمد بر او روزگار
همه رنج او، ماند از او، یادگار
تهمورث شاه (و یا سام) پسر هوشنگ شاه بوده ومدت پادشاهی وی چار سد سال است. پیدایش خط در زمان وی و از اختراعات او است. تهمورث شاه هم پادشاه و دانشمند و اختر شناس بزرگ و هم پهلوان و همچنین یزدان پرست بوده است و در زمان او بت پرستی از کار افتاده و خدا پرستی رواج یافته است. رسم روزه داری نیز در زمان وی متداول شد و سبب آن بود که آنرا برای تندرستی مردم مفید میدانست. و تهمورث سفارش کرد که مردم به خوردن یک وعده خوراک در روز اکتفا کرده و از خوردن زیاد و مداوم بپرهیزند. او همچنین یکی از فیلسوفان بزرگ تاریخ است.
پس از مرگ هوشنگ شاه، تهمورث پسر او به پادشاهی رسید. دومین شاه بابل(باب ایل. یا شهر خدا) که هوشنگ شاه آنرا بنا نهاده است، تهمورث شاه بود. (هوشنگ شاه نخستین فرمانروای بابل بود)، و خداوند چندان نیرو و قدرتی به تهمورث داده بود که تمامی موجودات پیدا و نهان وی را به اطاعت آورده و مطیع او بودند. او خود تنها از ایزد یکتا اطاعت میکرد. او چار سد سال پادشاهی کرد. و نوشته اند که تهمورث شاه بر تمامی دنیای آنروز دست یافته و بر همه دنیا فرمانروای داشت. و تاج بر سر نهاد و روزی که پادشاه شد گفت: ما به یاری خدا نیک بختی را برای همگان بر روی زمین برپا میکنیم.
وی پادشاهی شایسته بود و با مردم مهربان بود و شهرهای بسیاری از جمله شاپور پارس را بنیاد کرد، و در آن جای گرفت. و در دنیا بگشت و غارنشینان را براه آورد و در سرزمین‌های دور و نزدیک بناهای شگفت برپا ساخت.
وی اول کس بود که خواندن و نوشتن زبان اوستا را به مردم آموخت و آنچه که در کتاب خرد جاودان (اوستا) توسط پدرش هوشنگ شاه نوشته شده بود را به مردم دنیا یاد داد. در زمان او تمامی موجودات از انسان و حیوان و گیاه باهم یک همزیستی طبیعی و راحت داشتند و جانوران را از آدمیان بیمی نبود. او همچنین اول کس بود که سوارکاری از ‌اسپ و استر و بطور کلی اهلی ساختن ددان را به مردم یاد داد و بگفت تا سگان را برای نگهبانی و حفظ گله از درندگان و برای شکار بکار گیرند. او اولین کسی است در تاریخ بشر که ارتش شاهنشاهی استوار ساخت. و در نخستین سال پادشاهی وی «بوداسپ» خردمند وزیر اول او گشت و مردم را به آئین زرتشت فراخواند.
تهمورث در شاهنامه:
تهمورث از شخصیت‌های اساتیری ایران باستان است. وی از پادشاهان پیشدادی و در شاهنامه پسر هوشنگ شاه بشمار میآید.
در شاهنامه از وی با لقب دیوبند (دئو بند) یاد می‌شود. لقب دیوبند یادآور چیرگی او بر دئوها و پریان است که در متون ‌کهنتر هم به آن اشاره شده‌ است. تهمورث شاه در ابتدای پادشاهی هدفش را شستن جهان از پلیدیها، کوته کردن دست دئوها از هر جا و آشکار کردن چیزهای سودمند در جهان اعلام داشت. وی همچنین مردم را به ستایش جهان‌آفرین تشویق کرد. با راهنمایی‌های شَهْرَسْپ، دستور و وزیر خردمند تهمورث شاه، مردم در نیک بختی روزگار میگذراندند و از بدیها پالوده گشته و به دین زرتشت میگرویدند. از تهمورث شاه فرهٔ ایزدی میتابید.
به چیرگی تهمورث بر دئوها در شاهنامه هم اشاره شده‌است. پس از تابیدن فرهٔ ایزدی از تهمورث، او رفت و یک دئو را ببست و بر وی زین نهاد و زمان‌تازمان سوار بر وی گرد گیتی میتاخت. دئوها چون چنین دیدند، لشگری گرد آورده و به جنگ شاه برخاستند. تهمورث دو بهره از ایشان را ببست و باقی را با گرز گران تارومار کرد. چون ایشان را به بند کشید، دیوان به وی گفتند که اگر ما را رهایی بخشی تو را هنرها یاد خواهیم داد که تا این زمان نشناخته باشد.
تهمورث سه سد سال پس از این واقعه بزیست. این یادآور سه سد سال چیرگی تهمورث بر دئوها (در متون کهن‌تر) است. در شاهنامه هائی که در اختیار ما است به چگونگی مرگ تهمورث اشاره‌ای نشده‌است. پس از وی جمشید شاه، پسرش، به پادشاهی رسید.
در متنهای پهلوی نام تهمورث شاه آمده است و نام اوستایی او را سام گفته اند. میگویند نسب تهمورث در متنهای پهلوی با نسب تهمورث در شاهنامه ای که امروزه در اختیار ما میباشد، متفاوت است. برای نمونه در بندهشن بزرگ میان تهمورث و هوشنگ دو تن فاصله ‌است: تهمورث پسر ویونگهان پسر انگهت پسر هوشنگ.
روایت سواری بر دئوها در متون پهلوی به تفصیل بیشتری آمده ‌است. خلاصهٔ داستان این است که تهمورث سه سد ‌سال دئوها را بخدمت خود درآورده بود. تا اینکه رهبر دئوها همسر تهمورث را به‌ دروغ فریفت و از او این اطلاع را کسب کرد که در سراشیبی البرز کوه، تهمورث شاه که سوار بر دئو است، دستان خود را مانند بال عقاب باز کرده و افسار دئو را رها میسازد. رهبر دئوها در روزی که تهمورث شاه را سوار بر خود داشت در سراشیبی کوه دماوند، هنگامی که افسارش را از دستهای تهمورث شاه رها دید، او را بر زمین زد و بلعید. بعدها جمشید شاه پسر بزرگ تهمورث شاه، او را از شکم رهبر دئوها بیرون کشیده و در استودان(سودان) بخاک سپرد.
مطابق اوستا وی بر هفت اقلیم آن زمان، یعنی همه دنیا فرمانروایی داشت و سه سد سال بر دئوها حکم میراند. میگویند در رام یشت بندهای ۱۱ تا ۱۳ ذکر او رفته‌است. در این بندها تهمورث از ایزد یکتا درخواست یاری برای پیروزی بر دئوها و مردمان غارنشین دد منش و همهٔ پریان می‌کند و ایزد یکتا خواست و یا اندروای وی را کامیابی می‌بخشد. همچنین در زامیاد یشت، بندهای ۲۸ و ۲۹، و یشت ۳۲، بند ۲، ذکر تهمورث رفته‌است.
بنا کردن شهرهای مرو، آمل، تبرستان، ساری و اسپاهان و شیراز را به وی نسبت داده اند.