‏نمایش پست‌ها با برچسب رحیم معینی کرمانشاهی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رحیم معینی کرمانشاهی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۴

شور وحال کودکی برنگردد دریغا



یادم آمـد، شـوق روزگار کودکی
مـستی بهار کودکی

رنگ گل جمال دیگر درچمن داشت
آسمان جلای دیگر پیش من داشت

شور وحـال کودکی برنگردد دریغـا
قیــل وقال کودکی برنگردد دریغـا

به چشـم من همه رنگی فریبـا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود

نه مراسوز سینه بود
نه دلم جای کینه بود

شور وحال کـودکی برنگردد دریغـا
روز وشب دعای من بوده بـاخدای من

کز کرم کند حاجتم روا
آنچه مانده از عمر من بجا

گیرد وپس دهد بمن دمی
مستـی کودکانه مرا

شور وحال وکودکی برنگردد دریغا
قیل وقال کودکی برنگردد دریغا.

معینی کرمانشاهی

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

استاد رحیم معینی‌کرمانشاهی


استاد رحیم معینی‌کرمانشاهی (زادهٔ ۱۵ بهمن ۱۳۰۱ در کرمانشاه - درگذشته ۲۶ آبان ۱۳۹۴ در تهران) که چند روز پیش در سن ۹۰ سالگی در بیمارستان جم تهران از دنیا رفت، یکی از نوابغ و برجسته‌ترین ترانه‌سرایان ایران بود که آثار هنری ماندگار بسیاری از خود بیادگار گذاشته است.

استاد معینی کرمانشاهی در سال ۱۳۰۱ در کرمانشاه متولد شد. پدرش کریم معینی، ملقب به سالارمعظم، از فرماندهان نظامی حکومت رضاشاه بود که مدتی به حکومت پارس منصوب شد.

معینی، از نوجوانی به شعر و نقاشی علاقه داشت و نقاشی‌ها و سروده‌هایش در نشریات محلی کرمانشاه منتشر می شد. سابقۀ کار ادبی او به سال‌های دهه بیست می رسد. معینی در سال‌های پیش از کودتای بیست و هشت مرداد یعنی در فاصلۀ بین ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ مدیریت روزنامۀ محلی «سلحشوران غرب» را به عهده داشت.
اما شهرت کرمانشاهی به خاطر تابلوهای نقاشی یا فعالیت روزنامه نگاری او نیست بلکه به خاطر خلاقیت و استعداد درخشان او در ترانه سرایی است. او ترانه سرایی را از اوایل دهۀ ۱۳۳۰ با کار در رادیو تهران آغاز کرد. اهمیت کار معینی کرمانشاهی، وارد کردن مضامین تازه و تأکید بر تصویرسازی در ترانه سرایی بود. ارتباط با نقاشی دیدی تصویری به او داده بود که در اشعار و ترانه‌های او از جمله منظومۀ اختر و منوچهر که در چهار تابلو سروده، نیز منعکس است. یکی از آثار نقاشی مشهور او تابلویی است که از مسیح کشیده است.

استاد معینی کرمانشاهی با موسیقی دانان و آهنگسازان برجسته‌ای مثل علی تجویدی، جواد لشگری، پرویز یاحقی و همایون خرم همکاری کرد و ترانه‌ها و تصنیف‌های زیادی ساخت که با صدای خوانندگان پرآوازه‌ای مثل مرضیه، دلکش، پوران، حمیرا، پروین، نادرگلچین، عماد رام و داریوش اقبالی اجرا شد.





پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۹۴

نقشها مانی ایام بر ارژنگ انداخت


گهر از چیست كه در آینه‌ها رنگ انداخت
وین چه بازی كه بر آئینه دلان سنگ انداخت

تو بهر نغمه دلم را زدی آتش‌ای عشق
غم ندانم بصدای تو چه آهنگ انداخت

اینچه میبود كه ساقی چو بمجلس آورد
بین جام و لب خوش نشیه ما، جنگ انداخت

مرغ این شب چه نوا داشت خدایا كه سحر
رنگ محنت برخ غنچه دلتنگ انداخت

بگمانی كه بجا درد شرابی است هنوز
زهد ما بر سر هر میكده‌ای چنگ انداخت

رهرو صدق شدم، رهزن خونریز زمان
سنگها بود كه بر پای من لنگ انداخت

هر كسی از تو گمانی بتخیل افكند
نقشها مانی ایام بر ارژنگ انداخت

آنكه در ما طلب وصل بصد شوق انگیخت
من ندانم ره ما را بچه فرسنگ انداخت

ما تهی ساغر بزمیم، حرامش بادا
هر كسی خوشه انگور بر آونگ انداخت

بیكی جرعه مرا صیقل ذوقی بزنید
كه ز بس گشته زمان تیره، دلم زنگ انداخت.
معینی کرمانشاهی 




دریا دلی که از سر هر آرزو گذشت



دردا که درد عشق تو از گفت و گو گذشت
وز عمر من مپرس که آبی ز جو گذشت

افسانه ی امید محال من ای دریغ
آنقدر شکوه داشت که از های و هو گذشت

هر کس نشان من ز تو پرسد همین بگوی
دیوانه ای که عاقبت از آبرو گذشت

اکنون حریف مستی من در زمانه نیست
ساقی به هوش باش که کار از سبو گذشت

تطهیر شرط اول ذکر است در نماز
عشق آن عبادتی است که از هر وضو گذشت

دامان من ز قید تو ای عمر پر فریب
رنگین چنان شده است که از شست و شو گذشت

من کیستم به دام تو ای چرخ واژگون
دریا دلی که از سر هر آرزو گذشت.
رحیم معینی کرمانشاهی

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۹۴

شراب و شعر و آهنگی نمیزند بدل چنگی



در عهد ما ای بی خبران عیش و نوش عمر گذران
شور و حال آشفته سران عزم گرم صاحبنظران
کو کو
در جمع ما ای همسفران داغ و درد صاحب هنران
راه و رسم روشن بصران آه و اشک خونین جگران
کو کو

دلها سرد و جان پر درد و
جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده
نی زن بی نی ساقی بی می
عزم گرم صاحبنظران آه و اشک خونین جگران
کو کو

شراب و شعر و آهنگی نمیزند به دل چنگی
صفای چشمه ساری نمانده در بهاری
نشاط روز و شب رفته ز چهره ها طرب رفته
به کار باده نوشان نمانده اعتباری
جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده
نی زن بی نی ساقی بی می
عزم گرم صاحبنظران آه و اشک خونین جگران
کو کو.
رحیم معینی کرمانشاهی 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۴

گاهی



خانمانسوز بود آتش آهی، گاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی، گاهی

گرمقدر بشود سلک سلاطین پوید
سالک بی خبر خفته به راهی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

هستیم سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتش افروز شود برق نگاهی، گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
او سپیدی بود از بخت سیاهی، گاهی

عجبی نیست اگر مونس یار است رقیب
بنشیند برگل هرزه گیاهی، گاهی

اشک در چشم فریبنده ترت می بینم
در دل موج ببین صورت ماهی، گاهی

زرد رویی نبود عیب مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهر طوفان زده سنگیست پناهی گاهی.

رحیم معینی کرمانشاهی

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۹۴

هرچه زاهد بیشتر دور از خدائی بیشتر


هرچه بینا چشم، رنج آشنائی بیشتر
هرچه سوزان عشق ، درد بیوفائی بیشتر

هرچه جان کاهیده تر، نزدیکتر پایان عمر
هرچه دل رنجیده تر سوز جدائی بیشتر

هرچه صاحبدل فزون، برگشته اقبالی فزون
هرچه سر آزاده تر، افتاده پائی بیشتر

هرچه دل رنجیده تر، زندان هستی تنگتر
هرچه تن شایسته تر، شوق رهائی بیشتر

هرچه دانش بیشتر وامانده تر در زندگی
هرچه کمتر فهم، کبر و خودنمائی بیشتر

هرچه بازار دیانت گرم، دلها سردتر
هرچه زاهد بیشتر دور از خدائی بیشتر

هرچه تن در رنج و زحمت، ناامیدی عاقبت
هرچه با یاران وفا، بی اعتنائی بیشتر.
معینی کرمانشاهی

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۴

با همین شبگردی و دیوانگی از شور عشق


از گشتم امشب ز میخانه اما مست مست
سر درون سینه و تنهای تنها مست مست

با سری از باده آتش به پا کن گرم گرم
با دلی دیوانه و رسوای رسوا مست مست

در میان کوچه ها افتان و خیزان چون نسیم
جامه وارون کرده و شیدای شیدا مست مست

از پس یک روز با این خلق ابکم گنگ گنگ
قفل لب بگشوده و گویای گویا مست مست

همچو طوطی در پس آیینه ی دل قصه گو
چون کلیم از اشتیاق طور سینا مست مست

با همین شبگردی و دیوانگی از شور عشق
باز گشتم امشب ز میخانه اما مست مست.

رحیم معینی کرمانشاهی

چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۳

این چه آبادی كه باید آندگر ویران شود


تابش خورشید باید، تا كه مه پنهان شود
پرده بر مهتاب نتوان، هرچه مه كتمان شود

نور اگر نورست، خود در ذرهها رخشد بشوق
مهر اگر مهرست و تابد، فارغ از برهان شود

معنی عشق و حقیقت گر بگنجد در دهان
هر سخن بیت الغزل گردد، ز بس رخشان شود

در پی اثبات خود، در نفی دیگر كس مكوش
این چه آبادی كه باید آندگر ویران شود

ز آنچه رنگ مصلحت دارد، حقیقت را مجوی
هركه زان میدان برون شد مرد این میدان شود

آن خدا بینان نخست از خویشتن بیرون شدند
هر كسی كز این و آن بگذشت شخصش آن شود

چون توان دستی بظلمت، دست دیگر سوی نور ؟
زین دو سویی، سهم بازیگر همان خسران شود

صدق اگر در دل نشیند، عالمی گو پتك باش
سینه مردی چنین محكمترین سندان شود

عنكبوت از یك مگس افتد بتار و پود خویش
هركه در آز اوفتد خود خویش را زندان شود

با ریاورز دورو، از عشق و سر مستی مگو
روح ما را صحبت این ابلهان سوهان شود.
رحیم معینی کرمانشاهی

سه‌شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۳

كنون افسانه پندارند كردار كریمانش


سلامی گرمتر ز آتش بكرمانشاه و مردمانش
درودی پاكتر از گل نثار جمله پاكانش

برای آسمان صاف او از عشق من بادا
پیامی بسته بر بال پرستوی بهارانش

نسیمی از بهشت آرد، دم اردیبهشت او
هنوز از نام شیرین بوی عشق آید زدامانش

نشان مردمی در صدر مردانش چنانستی
كه سعدی آدمیت را كند معنی بدیوانش

برای آنكه بشناسد قدر چنین خاكی
جوانان كاش بنشینند، پای حرف پیرانش

تظاهر چونكه پا ننهاده در این شهر تاریخی
ز شب تاریكتر گردیده تاریخ فراوانش

تملق چونكه ره نایافته در قلب این مردم
چنان آینه بشناسند در هر شهر ایرانش

حقیقت بسكه لبریز است در این خاك جان پرور
بهر سو عاطفت میتابد از چاك گریبانش

صداقت بسكه سرشار است در این ساده دل مردم
دورنگیهای این دوران نزد چنگی به بنیادش

در این گهواره هر مردی، از اول تا پدید آمد
محبت دایه‌اش گشت و شرف گهواره جنبانش

در اینجا قاتل خود را ببخشد مرد و زین افزون
نگویم تا نگویی قصه‌ای گفت از نیاكانش

درم اینجا چنان كاه و كرم اینجا چنان كوهی
هزاران حاتم تائی، قدم بوس فقیرانش

چو آذربایجان افتد بدست خاینی گاهی
بجانبازی از اینجا قد بر افرازد جوانانش

در آن افسانه فرهاد، پنهان این حفیفت شد
كه كوه بیستون لرزد ز شور عشق بازانش

چرا بر زادگاه خود نورزم عشق، تا هستم
كه بوی مهربانی آید از كوه و بیابانش

چرا پا بوس این مردم نباشم، چونكه نشناسد
كس از بگشاده رویی، میزبانی را زمهمانش

كدامین سنگدل در سر هوای باده نندازد
چو بیند آسمان صاف و شبهای درخشانش

دریغا دیگر آن سالار مردان را نمی بینم
بمیعاد جوانمردان، فراروی امیرانش

فسوسا آن بزرگان را، درم از كف برون رفته
كنون افسانه پندارند، كردار كریمانش

شگفتا اینك اندر زادگاه من چنان خلقی
كه هر كرمانشاهی در خانه خود از غریبانش

عجیبا اینهمه تغییر خصلت از كجا آمد
كه جغدش مست آوای و، كه دل خامش هزارانش

من از كرمانشه و كرمانشه از من تا ابد باقی
در اینجا آنچنانم من، كه سعدی در گلستانش

ببخشا‌ای سخنور قافیت گر شایگان بینی
سخندان باید از هر كس فزونتر چشم امعانش

جدا زین خلق ویرانم، بظاهر گرچه آبادم
سرم با شهر تهران و، دلم در طاق بستانش

بخاك آنجا بسپاریدم، كه تا باقیست این گیتی
مزارم غرق گل گردد، ز اشك گلعذرانش

تو‌ای همشهری پاكم، نگهدار این وصیت را
كه در آغوش شهر خود بیارامد سخندانش.
رحیم معینی کرمانشاهی

چشم هم باید نباشد بین ما تا بینمت


خدایا کو چنان بختیکه یکدم بی من و ما بینمت
چشم هم باید نباشد بین ما، تا بینمت

هرکجا هستی و من پنهانم اندر خویشتن
وازگون بختانه کوشم که پیدا بینمت

خود حجاب خویشم و سرگرم خودبینی چو شمع
با درونی اینچنین تاریک ، آیا بینمت ؟

مست گاهی میشوم، شاید بمینا بینمت
خواب گاهی میروم، شاید برویا بینمت

خاطرم جمع است کاندر جمع صد رنگان نه ای
عاشق تنهایی از آنم که تنها بینمت

خلوتی ده تا مگر با حال مستی خوانمت
حالتی ده تا مگر با قلب بینا بینمت

طور عشق اکنون که زد برقی چنین در سینه ام
حاجتی دیگر نمیبینم به سینا بینمت

چون جلال الدین چنانم مست کن کز بیخودی
دست و سر افشانده در شور غزلها بینمت.
رحیم معینی کرمانشاههی

جمعه، آبان ۳۰، ۱۳۹۳

اینزمان هرکه برد نام وتن سوختنی است


پاس خود گیر اگر حرمت من سوختنی است
تازه عهدی کن اگر عهد کهن سوختنی است

گل ببار آر ، گر این باغ پر پیچک و خار
بنشان سروی اگر بید چمن سوختنی است

این دهان بند چرا ؟ منکه زبانم همه عمر
در دهانیست که با جرم سخن سوختنی است

ز آشیان گو نکند یاد پرستوی غریب
این زمان هرکه برد نام وطن سوختنی است

عزلتی جوی که پروانه دیوانه نور
تا شود گرم پر وبال زدن سوختنی است

گل اگر جلوه کند هر چه گلستان سوزند
مشک اگر بو دهد آهوی ختن سوختنی است

گیسوان را چه زنی شانه که در دود زمان
تار موئی که در او چین وشکن سوختنی است

هر سرافراز چرا گوشه نگیرد بسکوت
نامور مرده بپوسیده کفن سوختنی است

اینکه گهگاه کنم عزم سخن هم سخنی است
کاین زمان نوک زبانهم بدهن سوختنی است.

رحیم معینی کرمانشاهی

از ترب افتاده آهنگ چلیپایی چرا



قحط عشق آمد خدایا، قحط زیبایی چرا؟
شوخ شیرین غمزه را، پوشیده سیمایی چرا؟

بانگ ذوق ما گرفتم تا ابد غمگین بنای
از طرب افتاده آهنگ چلیپایی چرا؟

جوشش طبع جوان باید كه ساغر بشكند
پیر مست عشق را، بشكسته مینایی چرا؟

خیمه جهل وستم گر شد نصیب آدمی
اجر نادانی حدیثی، زجر دانایی چرا؟

نای بلبل بند را گو ناز جغدان را مكش
ذوق سوزی جای خود بی‌ذوق افزایی چرا؟

شوق مستی گر نداری، بحث هستی را ببند
باده پیمایی چو نتوان، باد پیایی چرا؟

برسرم‌ای ابر ظلمت هر چه می باری ببار
من سحر بسیار دیدم ناشكیبایی چرا؟

می زمن، ساغر زمن، مستی زمن، خلوت زمن
ای زمان بستی رهم بر شهر شیدایی چرا؟

گر بكرمانشه نخندیدم بهنگام شباب
در سر پیری بتهران غربت آوایی چرا؟

رحیم معینی کرمانشاهی

چهارشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۳

ناله سوی عرش دارم از عذاب فرشیان


من در آن كوشش كه چون بندم دهان خویش را
دل در این جوشش كه بفزاید فغان خویش را

شكوه‌ها هم مرهمی بر سینه مجروح نیست
در دهان باید بسوزانم زبان خویش را

رنجها با نقش نو هر لحظه بر حیرت فزود
از كدامین رنگ بشناسم زمان خویش را

هر چه غم رنجم دهد در سینه جایش گرمتر
وای من كازرده سازم میهمان خویش را

هر گلی افتد ز شاخی من بخاك افتم ز رنج
با نسیمی میدهم از كف توان خویش را

چون شدم بی‌بال و پر خورشید سوزانتر دمید
با پر خود هم نبستم سایبان خویش را

داغم از دشمن بدل افزون ولی ماندم تهی
روز سختی كازمودم دوستان خویش را

هر كه دامان پاكتر آتش بدامانتر بعمر
امتحانها كرده‌ام این امتحان خویش را

ناله سوی عرش دارم از عذاب فرشیان
تا چه تیری در میان بندم كمان خویش را

هیچ سیمایی بچشمم راستین نقشی نداشت
پوچ دیدم چون حبابی آرمان خویش را

چونكه سوزاندی خدایا شعله آنسانم ببخش
تا زنم آتش زمین وآسمان خویش را

جز غباری زین بیابان هیچ سو چشمم ندید
زآنكه گم كردم از اول كاروان خویش را.
رحیم معینی کرمانشاهی

سه‌شنبه، آبان ۲۷، ۱۳۹۳

بحیرت از این چرخ مینائیم


من آن ساكن شهر رسوائیم
كه از شور بختی، تماشائیم

فقیر سر كوی آشفتگی
اسیر دل و عشق و شیدائیم

ز كم سوئیم خلق باور كنند
كه فانوس شبهای تنهائیم

چه نیرنگها دیدم از رنگها
همین بود محصول بینائیم

نه دلبسته راحت، نه وارسته شاد
بحیرت از این چرخ مینائیم

چه سودی مرا ز اشك حسرت چو شمع ؟
كه محكوم این محفل آرائیم

الهی بمحبوب خویشم رسان
ز كف رفته دیگر توانائیم.
رحیم معینی کرمانشاهی

دوشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۹۳

آن رستمیها مرده اند



میكشم آخر بصحرا، خانگاه خویش را
تا به ابر و باد بخشم،اشك و آه خویش را

با كدامین سر امید سایبان باید مرا
پیش خود گاهی كنم، قاضی كلاه خویش را

خورده ام از بسكه چوب ساده لوحیهای خویش
میگزم هر لحظه دست اشتباه خویش را

قسمتم بین در قیامت هم عذابم اندك است
با چه رویی رو كنم نقش گناه خویش را

بس برویم بسته شد درها، ز بام دیگران
روز وشب بینم طلوع مهر و ماه خویش را

پای تا سر شوقم اكنون ساقی مستی كجاست؟
گسترانم تا بساط دلبخواه خویش را

قصد من با هر غزل، از خود گریزی بیش نیست
خوش نوشتم نامه عمر تباه خویش را

مجلس دیوانگان، دیوانسرای ظلم نیست
من ز هر دیوار كردم باز راه خویش را

بر سر بازار عالم، بوی احسانی نبود
تا به كشكول افكنم برگ گیاه خویش را

بیژن عشقم ولی، آن رستمی ها مرده اند
خود مگر بر دارم از ره سنگ چاه خویش را.
رحیم معینی کرمانشاهی

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳

بانگی بزن امشب


قلم در دست من میلرزد از تاب سخن امشب
سر اندیشه پردازی نمیآید زمن امشب

مرا دیوانه باید گفت ،با این گریه سنگین
بحالم شمع میخندد ،بحال سوختن امشب

ردایم عشق وكفشم صبر و راهم بی سرانجامی
ندانم چون بیارامم درون پیرهن امشب

چنان بریان شدم ، بر آتش آشفته بختیها
كه هردم همچو نی دارم ، نوایی دلشكن امشب

غم از من گریه از من، ناله آوارگی از من
تو هم ای مرغ شب بیدار شو ، بانگی بزن امشب

هوا تاریكتر از شب ز آه بینوایان شد
افق رنگین كمان بندد ز اشك مرد وزن امشب
رحیم معینی کرمانشاهی

شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۹۳

با اینهمه چگونه گریزم به شهر نور


ذهنم هنوز محفظه ی دود یاد هاست
فکرم هنوز پنجره رو بباد هاست
ذوقم هنوز وسمه کش چشم نقش هاست
مغزم هنوز صومعه اعتقاد هاست
دستم هنوز شانه کش موی معرفت
پایم هنوز راهی شهر و دادهاست
رنگم هنوز رنگ شراب امید هاست
خونم هنوز خون رگ اعتماد هاست
گوشم هنوز بر نفس پاک طینتان
چشمم هنوز بر کرم خوش نهاد هاست
شعرم هنوز زیر خم لفظها اسیر
هوشم هنوز در قفس انجماد هاست
عشقم هنوز بندی قانون سنگها
عقلم هنوز پشت در اجتهاد هاست
قلبم هنوز ضربه زن لحظه های عمر
نبظم هنوز منتظر رویدادهاست
با اینهمه چگونه گریزم به شهر نور
زین زندگی که سوخته اعتیاد هاست
مهرم بخویش و غیر و خصومت بمن بسی است
دل پاکی است و حاصل پاکی عناد هاست.
رحیم معینی کرمانشاهی

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

گهران افتخار مغز خاموش شما


ای بخیلان نام ما ارزانی دوش شما
باده لذت فزای بزم ما نوش شما

این ونوسانی كه پندارید ما را همدمند
سینه های گرمشان تقدیم آغوش شما

اینهمه نعمت كه از شهرت بدست ما رسید
یك به یك از ما نثار فكر مغشوش شما

وینهمه عزت كه بر اندیشه ما می نهند
گوهران افتخار مغز خاموش شما

از خداوند خواهم چنان مشغول دنیا حالتان
تا نشان و نام ما گردد فراموش شما

از بهیمی كینه بر خیزد از انسان لطف و انس
پند آدم ساز من آویزه گوش شما

جرعه ای نوشیدن و از هوش رفتن حال نیست
ای خوشا گر ساقی میخانه مدهوش شما

شورتان از هر تعلق چون حبابی روی موج
خم ز جوش افتد چو بیند مایه جوش شما

عیب پوشی را نگویم ، حسن پوشی كم كنید
سایه های ابر رحمت تا كه سر پوش شما.

رحیم معینی کرمانشاهی

پنجشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۹۳

ره بسر منزل شوریده دلان كی ببرید


من چه گویم، كه راز دل من پی ببرید
ره بسر منزل شوریده دلان، كی ببرید

ساز آن سوز ندارد بنالد با ما
بهر تسكین دل سوختگان، نی ببرید

هر كجا محفل گرمی است كه رنگی خواهد
قدحی خون دل ما، عوض می ببرید

در چمن غنچه پر پر شده‌ای، گر دیدید
پی به بی‌برگی ما، از ستم دی ببرید

بهر تنبیه كریمان زمان، به كه همان
پیش سلطان یمن، هدیه سر طی ببرید

خون بدل هر كه چو من رفت و، دگر باز نگشت
شاخه‌ای لاله به آرامگه وی ببرید

سوز من سوز دل و، رنج شما رنج جهان
من چه گویم، كه به راز دل من پی ببرید؟

رحیم معینی کرمانشاهی