تابش خورشید باید، تا كه مه پنهان شود
پرده بر مهتاب نتوان، هرچه مه كتمان شود
نور اگر نورست، خود در ذرهها رخشد بشوق
مهر اگر مهرست و تابد، فارغ از برهان شود
معنی عشق و حقیقت گر بگنجد در دهان
هر سخن بیت الغزل گردد، ز بس رخشان شود
در پی اثبات خود، در نفی دیگر كس مكوش
این چه آبادی كه باید آندگر ویران شود
ز آنچه رنگ مصلحت دارد، حقیقت را مجوی
هركه زان میدان برون شد مرد این میدان شود
آن خدا بینان نخست از خویشتن بیرون شدند
هر كسی كز این و آن بگذشت شخصش آن شود
چون توان دستی بظلمت، دست دیگر سوی نور ؟
زین دو سویی، سهم بازیگر همان خسران شود
صدق اگر در دل نشیند، عالمی گو پتك باش
سینه مردی چنین محكمترین سندان شود
عنكبوت از یك مگس افتد بتار و پود خویش
هركه در آز اوفتد خود خویش را زندان شود
با ریاورز دورو، از عشق و سر مستی مگو
روح ما را صحبت این ابلهان سوهان شود.
رحیم معینی کرمانشاهی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر