چهارشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۳

این چه آبادی كه باید آندگر ویران شود


تابش خورشید باید، تا كه مه پنهان شود
پرده بر مهتاب نتوان، هرچه مه كتمان شود

نور اگر نورست، خود در ذرهها رخشد بشوق
مهر اگر مهرست و تابد، فارغ از برهان شود

معنی عشق و حقیقت گر بگنجد در دهان
هر سخن بیت الغزل گردد، ز بس رخشان شود

در پی اثبات خود، در نفی دیگر كس مكوش
این چه آبادی كه باید آندگر ویران شود

ز آنچه رنگ مصلحت دارد، حقیقت را مجوی
هركه زان میدان برون شد مرد این میدان شود

آن خدا بینان نخست از خویشتن بیرون شدند
هر كسی كز این و آن بگذشت شخصش آن شود

چون توان دستی بظلمت، دست دیگر سوی نور ؟
زین دو سویی، سهم بازیگر همان خسران شود

صدق اگر در دل نشیند، عالمی گو پتك باش
سینه مردی چنین محكمترین سندان شود

عنكبوت از یك مگس افتد بتار و پود خویش
هركه در آز اوفتد خود خویش را زندان شود

با ریاورز دورو، از عشق و سر مستی مگو
روح ما را صحبت این ابلهان سوهان شود.
رحیم معینی کرمانشاهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر