جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۹۳

نه عشق هیچگاه همسفر عقل نمیشود


از زنده یاد حسین پناهی.



و زنی را دیدم که در تاریکی ایستاده بود
و بوی علفهای خشک شده میداد
و چشمهای غریبی داشت
و عشق را نمیفهمید
و لباسهای زیبایش را
برحسب عاریت از مادرش قرض گرفته بود
و وقتی نگاه نمیکرد پرنده عجیبی را در ذهن تداعی میکرد
و مشخص نبود که چه وقت گریه کرده است
و مرد
که زیر باران چتری در دست داشت مقابل او ایستاد
زن و شوهر همدیگر را ناباورانه نگاه کردند
مرد وقتی نگاه نمی کرد
پرنده عجیبی را در ذهن تداعی میکرد
او چشمهای غریبی داشت
آنها وحشت زده خیره ماندند
و مدتها هیچ نگفتند
تا سرانجام همصدا و همزمان نجوا کردند
عشق رویاهایم
و برای اینکه پایان خود را
از این تجربه سنجیده باشند
دستها را بطرف هم دراز کردند
و لحظاتی بعد
آنها دست یکدیگر را گرفته و محتاطانه براه افتادند
آشفته از توهمی که آرام آرام
در قلبهاشان ته نشین میگشت
آنها شادمانه بصورت هم لبخند زدند
بی آنکه اینبار نجوا کنند
نه، عشق هیچگاه همسفر عقل نمیشود
دستها را حلقه کردند و
زیر یک چتر بکوچه روشن و بزرگی پیچیدند.
حسین پناهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر