یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۳

صحرا بصحرا و بهار به بهار


از زنده یاد حسین پناهی



و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای پروانه‌ها را بدانند که
بینهایت بار
در نامه‌ها و شعر ها
در شعله‌ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده‌شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آنها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند به گلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا بصحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه‌های وحشی را یکدسته میکردم
عشق را چگونه میشود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که بغفلت آن پرسش بیجواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را میبستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی میخواند
من تو را
او را
کسی را دوست میدارم.
حسین پناهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر