سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۴

دانه دانه بنفشه های وحشی را یکدسته میکردم


از زنده یاد حسین پناهی.



حق با تو بود
میبایست میخوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو تاقچه رو برویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیسهای سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر میکنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمیآید؟
کاش تنها نبودی
آنوقت که میتواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
میدانی؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا میبرد
انگار روی شیب برفها با اسکی میروم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه میشود عشق را نوشت؟
میشنوی؟
انگار صدای شیون میآید
گوش کن
میدانم که هیچکس نمیتواند عشق را بنویسد
اما بجای آن
میتوانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
بجای خواندن آواز ماه خواهر من است
بجای علوفه دادن به مادیانهای آبستن
بجای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب میخواند
صدای شیون در اوج است
میشنوی
برای بیان عشق
بنظر شما
کدام را باید خواند؟
تاریخ یا جغرافی؟
میدانی؟
من دلم برای تاریخ میسوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
بجای عشق و جستجوی جوهر نیلی میشود چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود
میبایست میخوابیدم
اما مادربزرگها گفته اند
چشمها نگهبان دلهایند
میدانی؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است
کودک، خرگوش، پروانه
و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بینهایت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ، تصور کن
آنها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند بگلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا بصحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یکدسته میکردم
عشق را چگونه میشود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که بغفلت آن سئوال بیجواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم
را میبستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی میخواند
من ترا، او را
کسی را دوست میدارم.
حسین پناهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر