‏نمایش پست‌ها با برچسب لیلا کردبچه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب لیلا کردبچه. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۵

چگونه میشود


بخاطر مردم است که میگویم
گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیاور
دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی میشود
و مردم نمی دانند
چگونه میشود بی هیچ واژه ای
کسیرا که اینهمه دور است
اینهمه دوست داشت.

لیلا کردبچه

سه‌شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۳

اگر قلب این مجسمه یکبارِ دیگر بتپد


سنگ شده ام
و برای تراشیدنِ شاعری از سنگ هم
مردِ میدان نیستی
سنگ شده‌ام
و کلاغ‌ها هر بلایی که خواستند،
تکه‌تکه بر سرم بیاورند
اگر قلب این مجسمه یکبارِ دیگر بتپد.

لیلا کردبچه

گاهی از دور شبیه کسیست


گاهی
کسی که از دور شبیه نقطه‌ای‌ست
خواب ایستگاه‌های متروک را برمی‌آشوبد
چشمان‌ات را می‌بندی و خیره می‌شوی
به وسعتی سیاه
که در چمدان کوچک مردی جا شده است

هیس!
صدایی که نمی‌شنوید
صدای پای کسی‌ست
که روزی تمام ایستگاه‌های جهان را
کنار همین شعر جاگذاشت
کنار زنی که هنوز کشیده‌ی انگشتان‌اش را
به دوردست‌ها نشان می‌دهد
به نقطه‌ای که گاهی از دور
شبیه کسی‌ست.

لیلا کردبچه

پنجشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۹۳

عادت کرده ایم


صبح را از چشم عقربه ها میبینیم
بلند میشویم و میرویم به پایان روز میرسیم
و دست بدیواری میزنیم و
دوباره برمیگردیم
عادت کرده ایم
من بچای تلخ اول صبح
تو به بوسه تلخ آخر شب
من به اینکه تو هربار حرف هایت را
مثل یک مرد بزنی
تو به اینکه من هربار مثل یک زن گریه کنم
عادت کرده ایم
آنقدر که یادمان رفته است شب
مثل سیاهی موهایمان ناگهان میپرد
و یکروز آنقدر صبح میشود
که برای بیدار شدن، دیر است.
لیلا کردبچه

یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۳

مرده ایم و نمیدانیم


پدر مرده است
و جا دکمه های پیراهنش سالهاست
سوراخهائی بی مصرفند
بیچاره زنانی که دوستش داشتند
مرد همسایه مرده است
و برادرش بالای سر جنازه پدرم نی میزند
بیچاره من
که صدای نی از میله های پنجره ام رد میشود
عمو مرده است
و کاش روی سنگ قبرش مینوشتند
چقدر نی زن گمنامی بود
دیگر بغضهایم را در کدام گوشه پنهان
و پشت کدام پرده آرامتر گریه خواهم کرد؟
پدر مرده است
مرد همسایه مرده است
عمو مرده است
و ما مرده ایم و نمیدانیم
صدای نی
بیهوده در گوشی که دیگر نمی شنود
پیچیده است
مرده ایم و نمیدانیم
آنکه آخرین دکمه های زندگی مان را باز میکند
بهماغوشی مان نیامده است.
لیلا کردبچه

یکشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۳

و مردم نمیدانند


راستی چگونه میشود؟



بخاطر مردم است که میگویم
گوشهایت را کمی نزدیک دهانم بیار
دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی میشود
و مردم نمیدانند
چگونه میشود بی هیچ واژه ای
کسیرا که اینهمه دور است
اینهمه دوست داشت!
لیلا کردبچه

شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۹۲

زن زاییده نمی‌شود, ساخته می‌شود


چه فرق می‌کند به کدام لهجه، درد می‌کشم
هربار «دوستت دارم»
مرا یاد شکم‌های برآمده می‌اندازد
و فکر می‌کنم باید به جای عشق
برای دکمه‌هایم دلیل محکم‌تری می‌آوردم

زن
زاییده نمی‌شود، ساخته می‌شود
و دختری که صدای گریه‌های عروسک تازه‌اش
از تمام شریان‌هایش عبور می‌کند،
چه دیر می‌فهمد اگر گل‌های چادر مادرش را
محکم‌تر بو می‌کرد
هیچ‌وقت گم نمی‌شد
و چه زود یاد می‌گیرد لالایی‌های تازه‌اش را
باید خرج آجرهای خانه‌اش کند
تا مدادهای رنگی دخترش
سقف‌ها را، با درد کمتری روی دیوارها بکشند

می‌دانم
قرار بود هیچ‌وقت برای تو لالایی نگویم
تا صبح‌ها به خاطر پرهای خیسِ بالشِ من
به رنگ آسمان شک نکنی
و به آوازهای غمگین پرنده‌هایی
که هرشب تخم‌های شکسته می‌گذارند

قرار بود هیچ‌وقت لالایی نگویم
چیزی نگویم
اما در گلویم آوازهای هزاران پرندۀ مرده، گیرکرده‌ست
و زندگی، دست‌هایش را
هر شب، دور گردنم قفل می‌کند و
کلیدش را
خانه‌های کوچک نقاشی‌های تو قورت می‌دهند.

لیلا کردبچه

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۲

دیگر تعجب نمیکنم


مشت‌هایت را که به سینه‌ی آسمان کوبیدی
اعتمادم از تمام دیوارها سلب شد
آن‌قدر که فکر کردم بعد ازین
دیگر هیچ‌کس پشت هیچ دیواری پنهان نخواهد شد
- اما هوا که گرم باشد
احتمالاً دیوارها سایه‌ی خنکی دارند! -

مشت‌ها
بهتر از همه می‌دانستند؛
هر دستی می‌تواند تفنگی را پر کند
ماشه‌ای را بکشد
و هر انگشتی می‌تواند اشاره‌ی محسوسی باشد
به هرکه کنار دیوار ایستاده است
هرچه باشد مشت‌ها
هم‌جنس‌های خودشان را که بهتر از ما می‌شناسند!

همین است
که دیگر تعجب نمی‌کنم
اگر انگشت‌هایت بند کفش‌های تو را
در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند
در زندان باز کنند
یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند
امروز با «زنده باد» یش جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم
به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم
آن‌قدر که فکر می‌کنم هر که ایستاده است
لابد پایی برای دویدن ندارد
یا آنکه میدود
پاهایش را
حتماً از پای جوخه‌ اعدام دزدیده است.
لیلا کردبچه

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۲

تلویزیون را تو خاموش کن





چرا هرچه کانال‌های این تلویزیون لعنتی را عوض می‌کنم
جنگ تمام نمی‌شود؟
و هرچه روی شیشه‌اش دستمال می‌کشم
رد اشک از صورت مادرانِ بی‌فرزند
پاک نمی‌شود
گناه ما چه بود؟
که تاوانش را هواپیماهای جنگی پسِمان دادند
و تانک‌هایی که نمی‌گذارند
این شامِ زهرماری از گلویمان پایین برود
تلویزیون را تو خاموش کن
با همین انگشتی که معلوم نیست فردا را
با کدام بهانه به ماشه‌ای خواهد رساند
و جهان را از کدام زاویه به رگبار خواهد بست
اینروزها
به تو هم شک می‌کنم
به خودم
و به این جعبۀ جادویی مسخره
که سعی می‌کند دردهایمان را
با مسکن‌های نود قسمتی ناپدید کند.
لیلا کردبچه

دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۲

گناه ما چه بود


چرا هرچه کانال‌های این تلویزیون لعنتی را عوض می‌کنم
جنگ تمام نمی‌شود؟
و هرچه روی شیشه‌اش دستمال می‌کشم
رد اشک از صورت مادرانِ بی‌فرزند
پاک نمی‌شود

گناه ما چه بود؟
که تاوانش را هواپیماهای جنگی پسِمان دادند
و تانک‌هایی که نمی‌گذارند
این شامِ زهرماری از گلویمان پایین برود

تلویزیون را تو خاموش کن
با همین انگشتی که معلوم نیست فردا را
با کدام بهانه به ماشه‌ای خواهد رساند
و جهان را از کدام زاویه به رگبار خواهد بست
اینروزها
بتو هم شک میکنم
بخودم
و به این جعبۀ جادویی مسخره
که سعی میکند دردهایمان را
با مسکنهای نود قسمتی ناپدید کند.
لیلا کرد بچه
از مجموعه «صدایم را از پرندههای مرده پس بگیر»

پنجشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۹۲

تنها خاطره است و دیگر هیچ





خاطره‌ها نمی‌میرند، هیچ‌وقت نمی‌میرند، گوشه‌ای، کناری، جایی منتظر می‌مانند و درست وقتی که حواسَت نیست، و فکر می‌کنی داری قدم می‌زنی، فکر می‌کنی داری ویترین‌ها را تماشا می‌کنی، فکر می‌کنی داری چای می‌نوشی، سریال می‌بینی، کتاب می‌خوانی، سراغتمی‌آیند و وقتی به خودت می‌آیی، می‌بینی دور میدانی، چندین‌بار چرخیده‌ای، می‌بینی پشتِ ویترینِ مغازه‌ای، آن‌قدر ایستاده‌ای که کرکره را پایین کشیده‌اند، می‌بینی چای سرد شده، حجمی از آن بخار شده و دایره‌ای قهوه‌ای، نیم سانت بالاتر از چایِ داخلِ فنجان، نقش بسته است، می‌بینی صفحۀ تلویزیون را راه‌راه‌های عمودیِ رنگی پوشانده‌اند و صدای صوتی ممتد در خانه پیچیده است، می‌بینی چند ساعتِ پیش، صفحۀ ۲۶ «عقاید یک دلقک» بوده‌ای، و هنوز صفحۀ ۲۶ «عقاید یک دلقک» هستی. بعد فکر می‌کنی باید از «چشم‌هایش» می‌نوشتی، تا نویسنده‌ای «بزرگ» شوی و مردم از تماشای رنج‌هایت لذت ببرند، درست مثلِ دلقکِ غمگینی که تنها برای خنداندن آمده است، حتی اگر قطره‌های درشتِ اشک، گریمِ خنده‌اش را شُرّه داده باشند.
می‌دانی دوست من!؟
من فکر می‌کنم شاعران و نویسندگان هیچ‌کاره‌اند، هیچ‌کاره!
این خاطرات‌اند که می‌آیند، می‌مانند، می‌نویسند، می‌خندانند، می‌گریانند و درست تا پیش از آنکه کسی ملافه را تا چشم‌هایمان بالا بکشد، دور و برمان پرسه می‌زنند.
لیلا کرد بچه

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۲

یادم نبود پاییز فصلی است که تمام درختان خواب آنرا دیده اند


فراموش می شوم
راحت تر از ردپایی بر برف
که زیر برفی تازه دفن می شود
راحت تر از خاطره ی عطر گیجی در هوا
که با رهگذری تازه از کنارت رد می شود
و راحت تر از آنکه فکر کنی
فراموش می شوم

و چقدر دروغ گفتن در پاییز راحت است !
وقتی یادت نمی آید
کدام یکشنبه عاشق ترین زن دنیا بودم
و کدام یکشنبه پیراهنت آنقدر آبی بود
یادت نمی آید

و سال هاست کنار همین شعر ایستاده ام
و هی به ساعتی نگاه می کنم که عقربه هایش
درست روی شش از کار افتاده اند
( یادم نبود
پاییز فصلی است
که تمام درختان خواب آن را دیده اند )

اینجا کجاست ،
کدام روزِ کدام سال است ،
من کی ام ؟
من حتی نام خودم را فراموش کرده ام
می ترسم یکی بیاید و
با اولین اسمی که صدا می زند لیلا شوم
می ترسم
پیراهن آبی پوشیده باشد
و یادش نباشد دیگر
« چنانکه افتد و دانی » برای من دیر است
و آنوقت
با عریانی پیرم چه خواهی کرد ؟
اگر فراموش کرده باشی قرارهایمان را

فراموش کرده ایم .

 لیلا کردبچه





دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۲

نگاه کن ! تنها تو نیستی که تنهائی

بارها گفته ام این شهر بهار ندارد
باغ ندارد
بهار نارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود؟
لیلا کرد بچه

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۹۲

تصاویر شاعرانه


مهمان بیچراغ نمی خوآهی؟



لعنت بر شما
اگر دردهایم را روی کاغذ کشیده باشم و
از تصاویر شاعرانه اش لذت برده باشید!
لیلا کردبچه

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۹۲

فکری برای شکوفه‌های بهار بعد خواهم کرد

بگو بشاخه‌هایم تاب ببندند
شعری برای کودکیم خواهم خواند
بگو بمیوه‌هایم سنگ بزنند
فکری برای شکوفه‌های بهار بعد خواهم کرد
بگو
اصلاً بگو بر تنم یادگاری بنویسند
چاره‌ای نیست!
در خاطراتشان شریک خواهم شد
چکار کنم؟
بخدا که سخت است
سایه‌ام را از زمین بردارم و لای شاخه‌هایم پنهان کنم
و برگ‌هایم را
دانه‌دانه از سطحِ شهر بردارم
چکار کنم؟
چکار کنم که از برگ‌هایم واژه میچکد،
و دردِ شاخه‌هایم را هربار
با تصاویری شاعرانه بصورت آسمان پنجه می‌کشم؟
چکار کنم؟
چکار کنم که میوه‌هایم از جنس حرفند،
و هربار تبری بجانم می‌افتد
تمام سرشاخه‌هایم
برای نوشتن شعری تازه قلم می‌شوند؟
«کلاغمرگی» لیلا کردبچه

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۲

هر دستی میتواند تفنگی را پر کند

مشت‌هایت را که بسینه‌ آسمان کوبیدی
اعتمادم از تمام دیوارها سلب شد
آنقدر که فکر کردم بعدازین
دیگر هیچکس پشت هیچ دیواری پنهان نخواهد شد
اما هوا که گرم باشد
احتمالاً دیوارها سایه‌ خنکی دارند
مشتها
بهتر ازهمه میدانستند
هردستی میتواند تفنگی را پر کند
ماشه‌ای را بکشد
و هر انگشتی میتواند اشاره‌ محسوسی باشد
بهرکه کنار دیوار ایستاده است
هرچه باشد مشتها
هم‌جنسهای خودشان را که بهتر از ما میشناسند!
همین است
که دیگر تعجب نمیکنم
اگر انگشت‌هایت بند کفشهای ترا
در پاگرد خانه‌ات که میبندند
در زندان باز کنند
یا مشتهایت آنرا که دیروز کشته‌اند
امروز با «زنده باد» جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر بدستهای توهم اعتماد ندارم
بهیچکس و هیچ چیز اعتماد ندارم
آنقدرکه فکر میکنم هرکه ایستاده است
لابد پایی برای دویدن ندارد
یا آنکه می‌دود
پاهایشرا
حتماً از پای جوخه‌ اعدام دزدیده است.
لیلا کردبچه

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۲

دخترانی که رودخانه‌ها را کوزه کوزه بخانه میبرند

من پروینم
دختر ساسان
با نطفه‌ای دیرینه‌تر از «کَشَف‌رود» در زهدانم
و گیسوانی که بر شانه‌های بیگانه نخواهند ریخت
گاهی دامنم را
بر پله‌های تخت جمشید می‌کشانم و
آوازهای بومی سَر می‌دهم
برای مردان سرزمینم که با تفنگ می‌خوابند
و پشت پلک‌هایشان آرامش زنانی‌ست
با چین دامن‌هایی که به لهجه‌های محلی می‌رقصند
و دخترانی که رودخانه‌ها را
کوزه کوزه بخانه می‌بَرند
گاهی تنهایی‌ام را
با نقشینۀ غارهایت قسمت می‌کنم
بی‌آنکه ردّم را در هیچ کتیبه‌ای بیابند
و سال‌های دور ببینی
دختری که دریاهایت را
در خالی صدف‌هایش ریختی
در انتظار خروس‌های لال نمی‌مانَد؛
صبح را
از پشت دروازه‌های مشرق بیرون می‌کِشد و
شبانه، لالایی‌هایت را
از تمام سیم‌های خاردار جهان عبور می‌دهد
گاهی
یادش می‌افتد چقدر درد دارد
و چشم‌های بی‌گدارش به آب‌های آزاد می‌زنند
ننگِ عهدنامه‌ها را
درست در لحظه‌ای که زنانِ حرمسرا
گیسهای همرا میکشند
بخواب مادرم
شب از نیمه گذشته‌ است
و پاسبانها «مرزهای پرگهر» را
سوت میزنند.
لیلا کردبچه
«کَشَف‌رود» نام قدیمی‌ترین زیستگاهِ شناخته‌شده بشر در دنیاست که درایران قرار دارد و متعلق به هشت‌هزار سالِ پیش است.

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۱

کمر واژه هایم را خواهد شکست

یکروز سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور میکند
واژه ها برایت دست تکان میدهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت بتو نزدیک میشوند
و فکر میکنی
چرا نبض این شعر برای تو آنقدر تند میزند؟
نگاهم میکنی
و چشم هایت چقدر خسته اند
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند
نگاه میکنی بمن
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشناییها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سالها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست بعصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست
نگاه میکنی بخودت
که پس از سالها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای
و لرزش لب هایش را انکار میکنی
میان سطرهایش راه میروی
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار میکنی
واژه ها
دوباره برایت دست تکان میدهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور میشوند
و این شعر
برای همیشه حافظه اش را ازدست میدهد.
لیلا کردبچه