‏نمایش پست‌ها با برچسب اقبال لاهوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اقبال لاهوری. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۳

چرا گه طاعت و گاهی گناه است


سؤال نخست:
نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر؟
کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است ؟
پاسخ:
درون سینه آدم چه نور است
چه نور است اینکه غیب او حضور است
من او را ثابت سیار دیدم
من او را نور دیدم نار دیدم
گهی نارش ز برهان و دلیل است
گهی نورش ز جان گابرئیل است
چه نوری جان فروزی سینه تابی
نیرزد با شعاعش آفتابی
بخاک آلوده و پاک از مکان است
به بند روز و شب پاک از زمان است
شمار روزگارش از نفس نیست
چنین جوینده و یابنده کس نیست
گهی وامانده و ساحل مقامش
گهی دریای بی‌پایان بجامش
همین دریا همین چوب کلیم است
که از وی سینه دریا دو نیم است


جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۳

سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت


رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت
سخن از تاب و تب شعله به خس نتوان گفت
تو مرا ذوق بیان دادی و گفتی که بگوی
هست در سینه من آنچه به کس نتوان گفت
از نهانخانه دل خوش غزلی می خیزد
سر شاخی همه گویم به قفس نتوان گفت
شوق اگر زنده ی جاوید نباشد عجب است
که حدیث تو در این یک دو نفس نتوان گفت.
اقبال لاهوری

در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است


زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است
شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است
حکمت و فلسفه را همت مردی باید
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست
از همین خاک جهان دگری ساختن است.
اقبال لاهوری