شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۳

چرا گه طاعت و گاهی گناه است


سؤال نخست:
نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر؟
کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است ؟
پاسخ:
درون سینه آدم چه نور است
چه نور است اینکه غیب او حضور است
من او را ثابت سیار دیدم
من او را نور دیدم نار دیدم
گهی نارش ز برهان و دلیل است
گهی نورش ز جان گابرئیل است
چه نوری جان فروزی سینه تابی
نیرزد با شعاعش آفتابی
بخاک آلوده و پاک از مکان است
به بند روز و شب پاک از زمان است
شمار روزگارش از نفس نیست
چنین جوینده و یابنده کس نیست
گهی وامانده و ساحل مقامش
گهی دریای بی‌پایان بجامش
همین دریا همین چوب کلیم است
که از وی سینه دریا دو نیم است



غزالی مرغزارش آسمانی
خورد آبی ز جوی کهکشانی
زمین و آسمان او را مقامی
میان کاروان تنها خرامی
ز احوالش جهان ظلمت و نور
صدای صور و مرگ و جنت و حور
ازو ابلیس و آدم را نمودی
ازو ابلیس و آدم را گشودی
نگه از جلوه او ناشکیب است
تجلی‌های او یزدان فریب است
بچشمی خلوت خود را به بیند
بچشمی جلوت خود را به بیند
اگر یک چشم بر بندد گناهی است
اگر با هر دو بیند شرط راهی است
ز جوی خویش بحری آفریند
گهر گردد به قعر خود نشیند
هماندم صورت دیگر پذیرد
شود غواص و خود را باز گیرد
درو هنگامه‌های بیخروش است
درو رنگ و صدا بیچشم و گوش است
درون شیشه او روزگار است
ولی بر ما بتدریج آشکار است
حیات از وی براندازد کمندی
شود صیاد هر پست و بلندی
ازو خود را به بند خود در آرد
گلوی ما سوا را هم فشارد
دو آلم میشود روزی شکارش
فتد اندر کمند تابدارش
اگر این هر دو آلم را بگیری
همه آفاق میرد تو نه میری
منه پا در بیابان طلب سست
نخستین گیر آن آلم که در تست
اگر زیری ز خود گیری زبر شو
خدا خواهی بخود نزدیک تر شو
به تسخیر خود افتادی اگر طاق
ترا آسان شود تسخیر آفاق
خنک روزی که گیری این جهان را
شکافی سینه نه آسمان را
گذارد ماه پیش تو سجودی
برو پیچی کمند از موج دودی
درین دیر کهن آزاد باشی
بتان را بر مراد خود تراشی
بکف بردن جهان چار سو را
مقام نور و صوت و رنگ و بو را
فزونش کم کم او بیش کردن
دگرگون بر مراد خویش کردن
برنج و راحت او دل نه بستن
طلسم نه سپهر او شکستن
فرو رفتن چو پیکان در ضمیرش
ندادن گندم خود با شعیرش
شکوه خسروی این است این است
همین ملک است کو توام بدین است.
اقبال لاهوری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر