داستان شیر و خرگوش۸
حال آن کو قول دشمن را شنود
بین جزای آن که شد یار حسود
١- مجازات آنکه به گفته دشمن گوش کند و آنکه یار و یاور حسودان باشد، چیزی بجز عذاب نیست.
دشمن ار چه دوستانه گویدت
دام دان گر چه ز دانه گویدت
٢- دشمن، حتی اکر در چامه دوست پند دهد، و مانند یک دوست سخن گوید، بدان و آگاه باش كه زیر کاسه اش نیم کاسه ای است و ثمری بجز تلخی نخواهد داشت. و تو آنرا دام بدان هر چند که برای تو از دانه حرف بزند.
گر تو را قندی دهد، آن زهر دان
گر بتو لطفی کند، آن قهر دان
دشمن در پشت هر عملی كه انجام میدهد و یا هر حرفی كه میزند، هدف شومی را پنهان ساخته است، در نتیجه حتی لطفش را رد کن و حتی شیرینی از دستش نگیر.
چون قضا آید، نبینی غیر پوست
دشمنان را باز نشناسی ز دوست
چراكه وقتی به پایان و عاقبت كار برسی، تازه خواهی فهمید كه حیله و فریب دشمن از سخنان نرم و بظاهر خیرخواهی اش جه بوده. و آنزمان است كه درخواهی یافت كه او دوست نبوده و درواقع دشمن تو بوده است. قضا در اینجا بمعنی سرانجام و پایان است.
آب خوش را صورت آتش مده
اندر آتش صورت آبی منه
با دوست پنداشتن دشمن، روزگار خوشت را مانند جهنم سوزان مكن و حال خود را از آب گوارا به آتش سوزان برنگردان. صورت آبی احتمالا كنایه از صورتی است كه از خشم كبود و آبی شده، پس در آتش جهنمی كه برای خودت ساختی، خشمگین منشین.
از شراب قهر، چون مستی دهی
نیست ها را صورت هستی دهی
از شراب قهر، یعنی از شراب دشمن، وقتی مست و از خودبیخود شوی، وقتی فریب دشمن را بخوری، درنتیجه غیرممکن را به ممکن تبدیل خواهی ساخت. دیوارهای قلعه ات که هر نوع نفوذ به قلعه را غیرممکن میکنند، با گول خوردن صاحب قلعه، از غیرممکن به ممکن درخواهند آمد. و مستی از شراب دشمن، چیز را برعكس نشان خواهد داد، و آنچه واقعیت ندارد را حقیقی میپنداری. مانند شیر كه به حرف دشمنش گوش داد و به اعتماد كرد. درنتیجه از پلیدی نیست به هست تبدیل میگردد. گاهی آدمی میداند، دشمنش كیست، و با اینحال مانند شیر گول میخورد، چراكه در خیال خود ترجیح میدهدكه دشمن را دوست بداند و به حرفش گوش میدهد.
چیست مستی بند چشم از دید چشم
تا نماند سنگ گوهر، پشم یشم
و منظور از مستی چیست؟ مستی یعنی همان كه در بیت پیشین گفته شد، یك نوع خود فریبی بی دلیل كه آدمی دانسته مرتكب میشود. چرا؟ یك دلیلش میتواند این باشد كه گاهی آدما درونا از جنگیدن خسته میشوند، و همه چیز از جمله خرد را رها میسازند و چشم بر روی حقیقت میبندد و این درست جائی است كه آدمی بیشترین ضربه ها را میخورد، چرا كه خود در بیچاره گی كه دچار شده، سهیم بوده، و سنگ را گهر دیده و پشم را یشم.
چیست مستی، هس ها مبدل شدن
چوب گز، اندر نظر صندل شدن
همچنین مستی یعنی نگاه كنی ولی نبینی، گوش بدی ولی نشنوی، و اینكه چرا آدمی، و یا مثلا شیر داستان با اینكه خردمند بود، ولی گول جبریون را خورد و در آخر هم در تله آنها افتاد، و دچار اینچنین مستی شد، دلایل زیادی دارد. مثلا عشق یكنوع مستی است. نفرت نوع دیگر مستی است، خشم، انتقام، كینه توزی و تمامی آن احساساتی كه برای جان و تن آدمی مضر و بیماری زاست، و موجب دگرگون شدن گیرنده های شش گانه اش(بقولی هواس پنج گانه)میشود، و آنها را مبدل میكند، مستی است. و نتیجه این مستی آنست كه آدمی توانا به انجام كردار نیك و خردمندانه نیست. و آنچنان بیخبر است كه هیزم را بجای چوب مرغوب صندل میگیرد.
چون نمائی مستی، ای تو خورده دوغ؟
پیش من لاف میزنی، آنهم دروغ؟
و این مستی، مستی شراب نیست، مستی دوغ است. و نیا بگو كه مست شراب بودم و یك ختائی مرتكب شدم، این ختائی كه تو مرتكب شدی بخاطر بیراه رفتن احساساتت و مبدل شدن آنها است. با دوغ مست كردی. یك مثل پارسی میفرماید، اگر ماست نخوری، یك چیزی میشوی. و این برمیگردد به سستی اعصاب، پس از خوردن ماست و دوغ. و رخوت و خوابزدگی پشت آن. احتمالا بخاطر مواد سازنده ماست است كه بر روی اعصاب تاثیر میگذارد.
داستان آدم و فهمیدن موجودات:
چون كه آدم را سراپردت زدند
پیش او خلقان بخدمت استادند
هنگامی که خداوند آدم را آفرید، دیگر مخلوقات در مقابل او زانو زده و در خدمت او ایستادند. آدم یك واژه پارسی است و ریشه در زبان كهن ایرانی دارد. ولی مانند اكثر واژهگان پارسی، به تمامی زبانهای دنیا راه یافته و مستقیم و غیر مستقیم با همان تلفظ پارسی و به همان معنای پارسی مورد استفاده قرار میگیرد. آدم از تركیب آ+ دم ساخته شده است و در پارسی آ به معنی انسان و یا نخستین است و دم بمعنای خون و یا دم الهی. و درنتیجه آدم بمعنای نخستین خون و یا نخستین مخلوقی كه از او نسل آدم از آن میآید، میباشد. و او کسی نیست بجز حضرت زرتشت. و چون این نخستین خون پاك و مطهر بود، مثل معروف آدم باش، یعنی پاك و رو راست و درست باش از اینجا میآید. و البته دیگر مثلها كه در آن از آدم و آدمیت، سخن رفته است.
همزبان و محرم خود یافتند
پیش او یک یک بجان بشتافتند
تمامی مخلوقات او را پادشاه و از خود خواندند و آمادگی خود را برای خدمت به او اعلام كردند.
جمله خلقان ترک کرده چیک چیک
پیش آدم گشته هم راز و شریك
همه مخلوقات سكوت كرده و آنچه در درونشان بود را با زبان بی زبانی، یعنی از طریق امواج فكری، برای آدم بیان داشتند. چیك چیك یعنی سر و صدا.
همزبانی خویشی و پیوندی است
دوست با نامحرمان چون بندی است
وقتی همه از یك جنس باشند، یعنی همه دلهایشان پاك باشد، یك خویشی و پیوند و هم خانوادهگی بینشان برقرار میشود. و زبان همدیگر را میفهمند. درحالیكه مردم با كسانیكه هم جنسشان نیستند معذب و در جمعشان ناراحتند و احساس خوبی ندارند.
ای بسا هندو و شوخ همزبان
ای بسا دو شوخ چون بیگانگان
شوخ بمعنای گستاخ و بی پروا در سخن گفتن، و هندو بمعنای نجیب و محتاط در سخن گفتن است.(هندیها به صبر، ادب، حیا و شرافتمندی معروف بودند تا جائیکه در مقابل دشمنانشان هم پلیدی بكار نمیبردند. هنوز هم با وجود قاطی شدن با پلیدترین موجودات دنیا، كه از خباثت و پلشتی و پلیدی، از شیطان عبور كردند، همچنان هندیها فرهنگ صبوری و احترام به موجودات دیگر را تا حد زیادی حفظ كرده اند. در اكثر نقاط هندوستان مانند روزگار كهن، همه حیوانات از موش گرفته تا شغال، در كنار آدمها، دوشادوش و دارای حقوق یكسان، در صلح و صفا زندگی میكنند. و مولانا از واژه هندی به معنای نجیب و شریف و شوخ بمعنای بیحیا و نانجیب، بعنوان دو تضاد، استفاده كرده و آنها را كنار هم قرار داده است. و میگوید این دو تضاد اگر هم جنس باشند، یعنی هر دو دلهای بی كینه ای داشته باشند، با هم كنار آمده و همدیگر را میفهمند. ولی دو فرد گستاخ، با اینكه هر دو گستاخند ولی اگر هم جنس نباشند، احتمال اینكه با هم دوست و نزدیك شوند، كم است. در اكثر نسخه های پارسی، بجای واژه شوخ، كلمه ترك را آورده اند. و آنرا به قبایل تورگ نسبت داده اند. كه اشتباه است. چون مثلا اگر در مصرع نخست بجای شوخ بنویسیم ترك و بخوانیم ای بسا هندو و ترك هم زبان! پرسش میشود كه چگونه زبان هندی و تورگی را میتوان هم زبان خواند!؟ سپس میگویند كه این تفسیر دارد به شرح اینكه، این هم زبانی بمعنای فهمیدن زبان همدیگر از طریق درك متقابل، بدون رد و بدل كردن سخن است. و همدلی نامیده میشود. كه این هم اشتباه است،، چرا كه هیچگاه دو فرد از دو فرهنگ كاملا متفاوت، بدون سخن گفتن با یكدیگر، درك متقابل نخواهند داشت. و غیر منطقی است. و مولانا سخن غیر منطقی نگفته و نمیگوید. چراكه سكوت معنا دار بین دو هم فرهنگ رخ میدهد كه از زیر و بم هم اطلاع دارند و نه اینكه یكی را از جابلسا بیاوریم و دیگری را از جابلقا! و انتظار درك متقابل بین آنان داشته باشیم. همانگونه كه در بیت بالاتر مولانا میفرماید، همزبانی، خویشی و پیوندی است. یعنی زبان مشترك ایجاد پیوند میكند و هم خانواده و هم فرهنگ بودن، بین آدما خویشی را موجب میگردد. و دو همزبان، در اینجا دو هندو زبان، كه یكی نجیب و افتاده حال است و دیگری شرور و بی حیا، و ایندو متضاد، ولی از یك زبان و فرهنگ و خانواده، هستند و میتوانند در سكوت، با هم گفتگوی كرده و درك متقابل داشته باشند، با وجود تفاوت فاحشی كه بینشان برقرار است. و دو شوخ بیحیا، هرچند همزبانند ولی مشگل به توافق برسند و بیگانگی كنار بگذارند.
پس زبان محرمی خود دیگر است
همدلی از همزبانی خوشتر است
پس نتیجه می گیریم که نزدیكی و فهم و دركی كه بین دو تن رخ میدهد، از طریق زبان نیست، بلكه از طریق نزدیكی ارواح آنان به یكدیگر است. همانگونه كه آدم با حیوانات دیگر ارتباط روحی برقرار كرد و آنان را فهمید. و ارواح دو تن وقتی از یك جنس باشند، بهم پیوند میخورند. دل پاك، به دل پاك جذب میشود، و شیاطین هم به یكدیگر تمایل دارند.
غیر نطق و غیر ایما و سجل
سد هزاران ترجمان خیزد ز دل
بی گفت و شنود و اشاره و نوشتار، میشود هزاران سخن رد و بدل كرد. اگر و فقط اگر آدمی همجنس خود را بیابد.
جمله خلقان هر یکی اسرار خود
از هنر وز دانش و از کار خود
همه مخلوقات از طریق امواج فكری با آدم تبادل سخن كردند و خود را معرفی ساختند. و از اسرار خویش و هنر و دانش و کار خود او را آگاه ساختند.
با تفاخر یک بیک وا مینمود
از برای عرضه خود را میستود
مخلوقات با افتخار از جنبه های مثبت و نیك درونی خود و توانای كه داشتند با آدم سخن میگفتند.
از تکبر نی و از هستی خویش
بهر آن ، تا ره دهد او را به پیش
و البته این خودنمائی از روی غرور بیجا و برای فخر فروشی نبود، بلكه هر حیوانی برای اینكه خود را به آدم نزدیكتر كند و نام بهتری بگیرد، به خود ستائی میپرداخت
چون بباید برده را از خاژه ای
عرضه دارد از هنر دیباچه ای
و این طبیعی است كه هر كسی برای نزدیك شدن به معشوق و عزیز خود، به خود شیرینی و خودنمائی رو آورد. خاژه بمعنی آقا و سرور است و معرب آن خواجه است. واژه پارسی و مرکب «دیباچه» «دیبا + چه» بمعنی خالعتی است زربافت با تار و پود حریر که از طرف پادشاهان پارس به هنرمندان میدادند. خلعت و جامه شاهی. و دراینجا میگوید هنگامی که برده ای به آقای خود علاقه داشته باشد، از هنرمندی بجائی میرسد که برای آقای خود دیباچه میدوزد.
چونکه دارد از خریداریش ننگ
خود کند بیمار و شل و کر و لنگ
و البته عكس این قضیه هم صادق است، و مردم از كسانی كه خوششان نیاید، زحمت خودشیرینی بخود راه نمیدهند که هیچ، بلکه خود را به بیماری و شلی و کر و کوری هم میزنند تا بلکه یکجورائی از شر خاژه نفرت انگیز و ستمکار رهائی یابند.
نوبت هدهد رسید و پیشه اش
و آن بیان صنعت و اندیشه اش
بالاخره نوبت به هدهد رسید تا از خود و توانائیهایش سخن بگوید.
گفت ای شه، یک هنر کان کهترست
باز گویم، گفت کوته بهتر است
هدهد به آدم گفت، شاها، اگر اجازه دهی از یكی از كمترین هنرهایم را مختصر و مفید برایت بازگو خواهم كرد.
گفت، برگو تا کدام است آن هنر
گفت، من آنگه که باشم اوج بر
بنگرم از اوج با چشم یقین
من ببینم آب در قعر زمین
آدم گفت، بگو ببینم که آن کدامین هنر است. هدهد گفت، من از اوج آسمان میتوانم بدون ختا، آب را در اعماق زمین ببینم
تا كجایست و چه عمق است و چه رنگ
از چه میجوشد، ز خاکی یا ز سنگ
و نه تنها آب را میتوانم ببینم بلكه از چگونگی كیفیت و كمیت آن هم میتوانم آگاه شوم. می توانم جای آن آب را ببینم و ژرفای آن را بیابم و رنگش را پیدا کنم و بدانم که سرچشمه اش کجاست. از خاک می زهد یا از سنگ.
ای شها از بهر لشکرگاه خود
در سفر میدار این آگاه خرد
هدهد به آدم گفت، مرا از برای لشکرگاه و نیازی که همراهانت به آب دارند، در سفر هایت نگاهدار.
پس بدو گفت شاه، ما را شو رفیق
در بیابانهای بی آب و شقیق
پس شاه مخلوقات به هدهد گفت، بیا و رفیق ما باش و در بیابانهای بی آب و علف و از خشكی چند شق شده، همراه ما شو.
همره ما باشی و هم پیشوا
تا كنی تو آب پیدا بهر ما
همراه ما باش تا در صورت نیاز جایگاه آب را نشانمان دهی و ما را در بیابان رهبری كنی.
باش همراه من اندر روز و شب
تا نبیند از عطش لشگر تعب
روز و شب در كنار من باش تا لشگر را از تشنگی و سختی درامان باشد و سختی نبیند.
بعد از آن هدهد بدو همراه بود
زانكه از آب نهان آگاه بود
از آن پس هدهد یكی از نزدیكان آدم گشت، چراكه میتوانست، جای آب را پیدا كند.
تنه(طعنه) زدن زاغ در دعوی هدهد:
زاغ چون بشنود آمد از حسد
با شهنشه گفت، كاو كژ گفت و بد
كلاغ به محبوبیت هدهد در نزد آدم رشك و حسد برد و برای خراب كردن هدهد به آدم گفت كه هدهد به او دروغ گفته است.
از ادب نبود به پیش شه مُقال
خاصه خود لاف دروغین و محال
واژه مقال در پارسی به معنی اخلاق و صفات نیك درونی است. این واژه از زبان پارسی به اكثر زبانهای دیگر دنیا راه یافته و با همین معنا مورد استفاده قرار میگیرد. در انگلیسی به مقال, مورال (Moral ) میگویند كه معنی اخلاق میدهد. چراكه انگلیسی زبانها ناتوان از تلفظ چندین حرف الفبا مانند ق، خ، هستند. زاغ گفت، در نزد شاهِ اخلاق، چون تو، سخن بدروغ گفتن، مغایر ادب و نیكی است. بویژه که حرف آدمی، ادعای محض و بی اساس باشد.
گر مر او را این نظر بودی مقام
چون ندیدی زیر مشتی خاک، دام؟
زاغ گفت اگر هدهد دارای چنین توانائی مهمی است که میتواند آب را در عمق زمین ببیند، پس چگونه است كه در زیر مشتی خاك، دام صیاد را ندیده و در دام می افتد؟
چون گرفتار آمدی در دام، او؟
چون شدی اندر قفس ناکام، او؟
چگونه است كه هدهد که مدعی چنین بینائی ژرفی است، بدام صیاد افتاده و در قفس زندانی و ناكام میگردد.
پس شهنشه گفت، ای هدهد رواست
کز تو در اول قدح این دُرد خاست؟
آدم با گلایه به هدهد گفت، ای هدهد! آیا شایسته و روا است که اولین قدح تو از بن خم و ناخالص باشد؟
در ساخت شراب و چگونگی نگهداری و مراسم نوشیدن و آداب استفاده از شراب و خم آن، ایرانیان بعنوان خالقان شراب، سرآمد جهان بوده و این هدیه گرانبها را به تمامی گیتی سخاوتمندانه ارزانی داشتند. ایرانیان بعنوان نخستین بنیانگذاران سیستم پادشاهی هم در تاریخ ثبت شدند و البته اكثر اختراعات و اكتشافات امروزی هم توسط ایرانیان صورت پذیرفته ولی ساخت شراب و ساخت سیستم پادشاهی، دو تیر جنگی در چشمان حریص و هرز دژمنان ایران و ایرانی بود كه در اولین اقدام پس از فتنه سال پنجاه و هفت(سال ١٣٥٧ شمسی، ١٩٧٩ میلادی) هر دو را از ایرانیان گرفتند. بهرحال در ساخت شراب، اولین قدحی كه از روی خم شراب برداشته میشود، خالصترین و بدلیل بالاترین میزان الكلی كه دارد، گیراترین قدح آن خم شراب محسوب شده و در گذشته این قدح ویژه و خاص، بزرگ خانواده و فامیل و شهر و كشور بود. و در عوض وقتی خم شراب خالی میشد، در بن خم، رسوباتی بجا میماند كه به آن دُرد شراب میگفتند كه خاصیت داروئی داشت و توسط دوره گردان(دُردی كشان) به مردم تنگ دست فروخته میشد. در اینجا شاه به هدهد تنه میزند و میگوید، اول خم و پیمانه دُرد؟ یعنی اول دوستی و نارو و دروغ؟
جواب گفتن هدهد، طعنه زاغ را:
گفت، ای شه! بر من عور گدای
قول دژمن مشنو از بهر خدای
هدهد گفت، شاها، برای خدا، حرف دژمن من بینوا را نپذیر.
گر به بطلان است دعوی كردنم
نك نهادم، سر ببر از گردنم
هدهد گفت، اگر دروغ گفته و ادعای باطل و گزاف كرده باشم، بفرما نوك زمین میگذارم، سرم را ببر از گردنم. در برخی از تفاسیر مثنوی نك به معنی مخفف اینك آورده شده كه بنظر درست نمیاد. و معنی مخفف نوك هدهد را میدهد.
زاغ كاو حکم خدا را منکر است
گر هزاران عقل دارد، کافر است
زاغ که منکر خلقت و رمز و رموز خداست، هرچقدر هم كه ادعای خداشناسی و عقل و شعور كند، باز هم بیخرد است.
كافر به كسی میگویند كه منكر راستی و حقیقت است و بر اساس ذات خود، همه چیز را منفی، دروغ و باطل میبیند و نسبت به همه چیز شك و تردید دارد. دربین مردم كوچه و بازار، كافر تنها به كسی گفته میشود كه منكر خدا باشد كه این اشتباه است. بطور كلی به آدم منفی كافر گفته میشود.
من ببینم دام را اندر هوا
گر نپوشد چشم عقلم را هوا
هدهد گفت، من دام را از دور هم میتوانم ببینم اگر براساس خلقتم اسیر شكم و هوا و هوس نبودم. هوا در مصرع نخست به معنای آسمان و در مصرع دوم بمعنای نیازهای جسمانی مانند گرسنگی است.
چون هوا آید، شود دانش بخواب
مه سیه گردد، بگیرد آفتاب
وقتی که پای گرسنگی و خواهشهای جسمانی در میان باشد، خرد آدمی نقصان گرفته و تا حد زیادی فراموش میشود. و علم و عقل دچار غفلت خواهد شد. درست مانند خورشید و ماه گرفتگی و یا خسوف و كسوف كه زمین و ماه مانع از رسیدن نور خوررشید به زمین میشوند. و زمین سیاه و تیره میگردد.
از هوا این تعبیه کی نادر است
از هوا دان، كاو هوا را منکر است
و این یك اصل آفرینش است كه مغز برای جسم و زنده ماندن، یعنی برای هوا و نیازمندیهای جسم، هر نوع خرد و منطقی را زیر پا میگذارد، و فقط به نجات آدمی می اندیشد. و این یكی از اسرار بقا است. و این راز فقط ویژه آدمی نیست، بلكه در مورد همه موجودات صدق میكند. یعنی مغز اینگونه ساخته شده و تنها یك كار دارد، نگاهداری بدن از هر نوع بلا.
گاهی دیده شده كه وقتی پای جان درمیان باشد، آهو نوزادش را از زیر پستان خود رانده و خود میگریزد. باور نداری؟ از همان آدمی كه دارای هوا است(هوا دان مثل نمكدان كه پر از نمك است، آدمی هم پر از هوا است)كه منكر این راز است بپرس كه آیا حاضر است، بخاطر انساندوستی خوراك روزانه خود را تماما به دیگران بدهد و خود چیزی نخورد.
دادگر كاو صاحب اسم بگ است
سد هزاران علم، اندر هر رگ است
بگ یعنی بزرگ و از نامهای خداوند است. خداوند خود صاحب اسم بزرگ است. و هم اوست كه دانش بزرگ را در اختیار خود دارد.
اسم هر چیزی چنان کان چیز هست
تا به پایان جان او را داد دست
خداوند ذات تمامی موجودات را میداند و براساس نهاد و درون موجودات، آنان را نامگذاری كرده است. نامی كه آنها تا پایان عمر بدان شناخته خواهند شد.
هر لقب کو داد، آن مبدل نشد
آنکه چستش خواند او کاهل نشد
و هر خصلت و ویژهگی كه خداوند به مخلوقات داده است، دگرگون و تغئیر نیافتنی است. مثلا آنكه او را تازی و تندرو و چست و چابك و چالاك خلق كرده باشد، مانند اسپ و سگ، او تا آخر عمرش با همان ویژگی زندگی خواهد كرد، و سست و تنبل مانند لاك پشت نخواهد شد.
اسم هر چیزی، بر ما ظاهرش
اسم هر چیزی، بر خالق سرش
آدما ظاهر میبینند و خدایشان درون را. مثلا وقتی ما اسم اسپ را میشنویم نقش یك اسپ در ذهنمان مینشیند، درحالیكه خداوند درون و بیرون اسپ را میبیند.
آنکه بد نزدیک ما نامش منی
پیش حق بودی تو کین دم با منی
آنكه ما او را مانی میشناسیم و از روی ظاهر تصور میكنیم یك انسان است، در واقع در نزد خدا، مانی یعنی كه او هر دم با خداست و با اوست و یا شاید آواتار و بدل اوست.
صورتی بود این منی اندر عدم
پیش حق موجود، نه بیش و نه کم
حضرت مانی كه در علم و پارسائی سرآمد مردمان بود، در نزد مردم و در دنیای ما، موجودی بود فانی، ولی در نزد خدا، برای همیشه موجود است و هستی دارد، نه یك كلمه بیشتر نه یك كلمه كمتر.
حاصل آن آمد حقیقت، نام ما
پیش حضرت کان بود انجام ما
حاصل کلام اینکه هر نامی كه او بر ما نام نهاده، حقیقت ما را تعئین می کند. وقتی ما را انسان نامگذاری كرده، درواقع نهاد و درون ما را به ما گفته است. و اگر بدون توجه به این واقیعت، نامردمی و غیر انسانی رفتار كنیم، درواقع خلقت او را زیر سئوال برده ایم. در قرآن در سوره زالو(علق) به این مطلب اشاره شده است. (١)
پاورقی
(١) ترجمه سوره زالو (علق) توسط آدمبرفی. ترجمه سوره توسط دیگران را پس از ترجمه مریم بخوانید.
ترجمه سوره زالو از آدمبرفی:
این متن را بخوان و خالق و خود را بشناس (۱) پروردگاری كه انسان را مانند زالو آفرید (۲) بخوان و بفهم كه پروردگارت چقدر سخاوتمند است (۳) او به آدمی نوشتن آموخت (۴) به آدمی رمز ها و اسرار آفرینش را یاد داد(۵) چون، انسان مانتد زالو یك لخته خون است، (۶) و تا وقتی كه مانند زالو سیر است، تصور میكند به خدا احتیاج ندارد،(۷) و نمیداند كه باز محتاج خالق و خوردن خون او میشود، (۸)باور نداری؟ ۹) فكر میكنی اگر تظاهر به پاكی كنی (۱۰) با شیادی پلیدیهایت پنهان میشوند؟ خدا در درون توست و همه چیز را میداند(۱۴) اگر از پلیدی دست برنداری، نتایجش را خواهی دید.(۱۵) و نتایج دروغ و پلیدی هایت بر صورتت نمایان خواهد شد.(۱۶) و آنكه خدای خود را ندید بگیرد و فقط خود و دیگران را ببیند.(۱۷) خدا هم او را رها می كند. (۱۸) انتخاب با توست، یا از او دور میشوی و یا با او یكی خواهی شد. (۱۹)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر