چهارشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۳

یک سر بلند نمایان نیست

زمین، ترنم باران را
در چشمه های کوچک، از یاد برده است
و باد
چراغ قرمز نارنج های وحشی را
در کوچه های جنگل، خاموش کرده است
از دور، تپه های پریشان، بیرحمی نهفته ایام را
فریاد میزند
و سوسمارهای طلائی
در حفره های تنگ
همچون زبان گوشتی خاک
حرف از سیاه بختی با باد میزنند
زاغان در انتظار زمستان
بر شاخه های خشک
برف قلیل قله البرز را
با چشم میجوند
در لای بوته های گون، عنکبوتها
بیبهره از لعاب تنیدن
سرگشته میدوند
زخم درختهای کهن، آشیانه
گنجشکهای شوخ جوان است
در پشتواره های حقیر مسافران
خون و غرور، قائل نان است


در شهر
درها و طاق ها
مانند قد مردان کوتاه است
از پشت هیچ پنجره، دیگر
یک قامت کشیده
یا یک سر بلند، نمایان نیست
داغ نیاز، پینه مهر نماز را
از جبهه گشاده زاهد زدوده است
بر شیشه ها، تلنگر وحشت
رؤیای کودکان را آشفته میکند
و گاهگاه، باران
نقش و نگار بیرمق خون را
از زیر ناودانها، میشوید
مردان، دلهای مرده شان را
در شیشه های کوچک الکل نهاده اند
و دختران، صفای عطوفت را
در جعبه های پودر
دیگر، کسی رفیق کسی نیست
این یک، زبان آن یک را
از یاد برده است
انبوه واژه های مهاجر
بیرخصت عبور
از درزها بمطبعه ها روی میکنند
و بغض
این لقمه درشت گلوگیر
چاه گرسنگی را پر کرده است
و نان خشک را
با آب چشم، تر کرده است
نیروی کودکی
در کوچه های تنگ شرارت
از صبح تا غروب، دویده
بر بام، در کمین کبوتر نشستهاست
چشم چراغها را با سنگ بسته است
خورشید و ماه بادکنکهای سرخ و زرد
در آسمان خالی، پرواز میکنند
و روزها و شبها این سکه های قلب
در دستهای چرکین، سائیده میشوند
دیگر، صدای خنده گلها
الهام بخش پنجره ها نیست
آواز،‌ کار حنجره ها نیست
سیگار درمیان دو انگشت
از دیرباز، جای قلم را گرفته است
و دود اعتیاد
دلها و خانه ها را تاریک کرده است
شوهر
پنهان ز چشم زن
در آرزوی بردن بازی
تکخال قلب خود را میبازد
و، زن
نقاش خانگی
پیوسته نقش خود را در قاب آئینه
تکرار میکند
گلهای کاغذی
و میوه های ساختگی را
در ظرفها و گلدانها جای میدهد
او، عاشق طبیعت بیجان است
در شهر و در بیابان
فرمانروای مطلق، شیتان است
در زیر آفتاب صدائی نیست
غیر از صدای، زنجره هائی که باد را
با آن زبان الکن دشنام میدهند
در سینه ها، صدای رسائی نیست
غیر از صدای رهگذرانی که گاهگاه
تصنیف کهنه ای را در کوچه های شهر
با این دو بیت ناقص، آغاز میکنند
آه ای امید غایب
ایا زمیان آمدنت نیست؟
سنگ بزرگ عصیان دردستهای توست
آیا علامت زدنت نیست؟
نادر نادرپور
>

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر