‏نمایش پست‌ها با برچسب نادر نادرپور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نادر نادرپور. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۴۰۰

شکوفه‏‌ها همه چون پیله‏‌ها شکافته شد




بهار با نفس گرم بادها آمد
زمین جوانی ازو جست و آسمان از او
گلوی خشک درخت
چقدر شد از بغض دردناک بلوغ
که برگ، سر بدر آورد چون زبان از او
بنفشه، بوی سحرگاه خردسالی را
بکوچه های مه آلود بیچراغ آورد
نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید
براه خیره شد و صبح را به باغ آورد
طلای روز در آیینه های جوی چکید
چمن ز روشنی و آب، تار و پود گرفت
شکوف‌ها همه چون پیله‌ها شکافته شدند
هوا لطافت ابریشم کبود گرفت
ایا بهار، الا ای مسیح تازه نفس
که مردگان نباتی را به یمن معجزه‌ه ای
رشک زندگان کردی
نهال لاغر بیمار را شفا دادی
درخت پیر زمینگیر را جوان کردی
ایا بهار، الا ای بشیر تازه
ایا پیمبر فصل، تویی که آتش نارنج را ز شاخه سبز
به یک نسیم، برافروزی و برویانی
سپس بحکم عصایی که سرسپرده توست
شکاف در دل نیل شب فکنی
که تا قبیله خورشید را بکوچانی
مرا به وادی سرسبز خردسالی بر
مرا بخامی آغاز زندگی بسپار
ایا بهار، الا ای بشیر تازه
ایا بهار، الا ای مسیح سبز بهار
مجموعه «از آسمان تا ریسمان» نادر نادرپور

هم اكنون شما در پسين روز سال


شگفتا نخستين شب فرودين
بزاد از پسين روز اسفند ماه
حريق شفق، ققنس سال را
ز نو زاد در خرمن شامگاه
ازين شب كه بوی زمستان دراوست
نيايد بهاران نو، باورم
الا ای درختان تاريك شب
من از روح باران پريشانترم
شما لرزه های تن خويشرا
فرو میتکانید درهم هنوز
من اما ز سوز زمستان دل
نيفشرده ام ديده برهم هنوز
الا ای درختان تاريك شب
شما در نخستين دم كائنات
زمين را بزير قدم داشتيد
زمينی چو پايان شطرنج، مات
شما چون سپاهی بهنگام فتح
به هر گام، بيرق برافراشتيد
ولی چون بگوش آمد آوای ايست
همه پای خود در زمين كاشتيد
چو در پيش تقدير زانو زديد
شما را جهان دست ياری گرفت
شما چاره را در سكون يافتيد
مرا دل، ره بيقراری گرفت
شما را سكون گر دل آسوده كرد
مرا بيقراری، مرادی نداد
زمين چون مرا مست خورشيد ديد
به نامردیم بند برپا نهاد
هم اكنون شما در پسين روز سال
من اندر نخستين شب فرودين
درختيم،اما، يكی بی بهار
يكی گل برآورده از آستين
بگوييد تا صبح ارديبهشت
برآيد ز آفاق تاريك من
مگر بركشد غنچه آفتاب
سراز شاخساران باريك من.
نادر نادرپور

سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۷

بما بوز که گرفتاریم


درختِ معجزه، خشکیده است
و کیمیای زمان، آتش نبوت را
بَدَل بخون و طلا کرده است
و رنگ خون و طلا، بوی کشتزاران را
ز یادِ بدبده های ترانه خوان، برده است
و آفتاب، مسیحای روشنایی نیست
و ابرها، همه آبستن زمستانند
و جویها، همه در سیرِ بی‌تفاوت خویش
به رودخانهِ بی‌آفتاب میریزند
و کوچه‌ها، همه در رفتن مداومشان
به ناامیدی بن بستها یقین دارند

پرنده‌ها دیگر از گوشت نیستند
پرنده‌ها همه از وحشتند و از پولاد
و فضله هاشان که از آفت است و از آتش
اگر بشهر فرو ریزد
دهان به قهقههِ مرگ میگشاید شهر
و در فضایش، چتری سیاه میروید
و مادرانش، فرزند کور میزایند
و دخترانش، گیسو بخاک میریزند
و عابرانش، در نور تند میسوزند
و پوستهاشان، از دوش اسکلتهاشان
فراختر ز شنلها بزیر میافتد
و نقش سایهِ آنان بسنگ میماند


اگر بدشت فرود آید
جنین گندم دربطن خاک میگندد
و تخم میوه بدل میشود به دانهِ زهذ
و گل بیاد نمیآورد که سبزه کجاست


اگر در آب فروافتد
نژاد ماهی، راهی بخاک میجوید


سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۶

چگونه گويم درخت خشكم

كهن ديارا ديار يارا دل از تو كندم ولى ندانم
كه گر گريزم كجا گريزم و گر بمانم كجا بمانم
نه پاى رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم درخت خشكم
عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم
دراين جهنم، گل بهشتى چگونه رويد چگونه بويد
من اى بهاران، ز ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم
بحكم يزدان شكوه پيرى مرا نشايد، مرا نزيبد
چراكه پنهان بحرف شيطان سپرده‌ام دل كه نوجوانم
صداى حق را سكوت باطل درآن دل شب چنان فروكشت
كه تاقيامت دراين مصيبت گلو فشارد غم نهانم
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن ببام من نيست
كه تا پيامى بخط جانان زپاى آنان فرو ستانم
سفينه دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمى‌درخشد
دراين سياهى سپيده‌اى كو كه چشم حسرت دراو نشانم
الا خدايا گره گشايا بچاره‌جويى مرا مدد كن
بود كه برخود درى گشايم، غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سيه را، بچنگ و دندان درآورم پوست
كه صبح عريان بخون نشيند، بر آستانم در آسمانم
كهن ديارا ديار يارا بعزم رفتن دل ازتو كندم
ولى جز اينجا وطن گزيدن، نمى‌توانم نمى‌توانم
كه گر گريزم كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم
كهن ديارا كهن ديارا
ديار يارا ديار يارا
دل از تو كندم ولى ندانم
كه گر گريزم كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم

نه پاى رفتن نه تاب ماندن چگونه گويم درخت خشكم
عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانم
دراين جهنم گل بهشتى چگونه رويد چگونه بويد
من اى بهاران ز ابر نيسان چه بهره گيرم كه خود خزانم

كهن ديارا كهن ديارا
ديار يارا ديار يارا
دل از تو كندم ولى ندانم ولى ندانم
كه گر گريزم كجا گريزم و گر بمانم كجا بمانم

صداى حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فروكشت
كه تا قيامت دراين مصيبت گلو فشارد غم نهانم
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست
كه تا پيامى به خط جانان ز پاى آنان فرو ستانم
ز پاى آنان فرو ستانم

كهن ديارا كهن ديارا
ديار يارا ديار يارا
دل از تو كندم ولى ندانم
كه گر گريزم كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم

آه اى ديار دور اى سرزمين كودكى من
خورشيد سرد مغرب برمن حرام باد تا آفتاب توست در آفاق باورم
اى خاك يادگار اى لوح جاودانه ايام
اى پاك اى زلال تر از آب و آينه
من نقش خويش را همه‌جا در تو ديده‌ام
تا چشم برتو دارم در خويش ننگرم
اى خاك زرنگار اى بام لاجوردى تاريخ
فانوس ياد توست كه در خوابهاى من زير رواق غربت همواره روشن است
برق خيال توست كه گاه گريستن در بامداد ابرى من پرتو افكن است
اينجا هميشه روشنى توست رهبرم
اى زادگاه مهر اى جلوه‌گاه آتش زرتشت
شب گرچه در مقابل من ايستاده است
چشمانم از بلندى طالع به سوى توست
وز پشت قله‌هاى مه آلوده زمين
در آسمان صبح تو پيداست اخترم

اى ملك بى‌غرور اى مرز و بوم پير جوان بختى اى آشيان كهنه سيمرغ
يك روز ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد بر آسمان
مى‌بينم آفتاب ترا در برابرم

سفينه دل نشسته درگل
چراغ ساحل نمى‌درخشد
نمى‌درخشد، نمى‌درخشد

در اين سياهى سپيده‌اى كو كه چشم حسرت در او نشانم
سپده‌اى كو، سپيده‌اى كو
الا خدايا گره گشايا به چاره جويى مرا مدد كن
الا خدايا، الا خدايا
بود كه برخود درى گشايم غم درون را برون كشانم

چنان سراپا شب سيه را بچنگ و دندان در‌آورم پوست
كه صبح عريان بخون نشيند برآستانم درآسمانم

كهن ديارا كهن ديارا
ديار يارا ديار يارا
بعزم رفتن دل از تو كندم
ولى جز اينجا وطن گزيدن نمى‌توانم، نمى‌توانم
نمى‌توانم، نمى‌توانم.
زنده یاد نادر نادرپور


جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۴

که چشم مست ترا جام جان نما دانست


دلی که قدر عزیزان آشنا دانست
چگونه صحبت بیگانگان روا دانست

میان این همه با چون تویی کنار آمد
چرا که جز به تو پرداختن خطا دانست

به شام زلف تو پیوست صبح طالع خویش
که تار موی ترا رشته ی وفا دانست

دل از امید وصال فرشته رویان شست
که عشق روی ترا ایت خدا دانست

ز جام عشق تو چون باده ی نگاه کشید
سبوی میکده را خالی از صفا دانست

طمع ز قصه ی جام جهان نما ببرید
که چشم مست ترا جام جان نما دانست

بنفشه موی منا... سر ز من متاب و مرو
که قدر مشک پرکنده را صبا دانست

هر آنکه ملک جهان را به بوسه ای نفروخت
حدیث آدم و فردوس را کجا دانست

فدای نرگس شهلای نیم مست تو باد
هر آنچه عقل تهیدست ، پر بها دانست.
نادر نادرپور

سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۴

فدای همت خورشیدم


من آن درخت زمستانی، بر آستان بهارانم
که جز بطعنه نمیخندد، شکوفه بر تن عریانم
ز نوشخند سحرگاهان، خبر چگونه توانم داشت
منی که در شب بی پایان، گواه گریه بارانم
شکوه سبز بهاران را، برین کرانه نخواهم دید
که رنگ زرد خزان دارد، همی شه خاطر ویرانم
چنان ز خشم خداوندی سرای کودکیم لرزید
که خاک خفته مبدل شد، بگاهواره جنبانم
درین دیار غریب‌ ای دل، نشان ره از چه کسی پرسم؟
که همچو برگ زمین خورده، اسیر پنجه طوفانم
میان نیک و بد‌ ایام، تفاوتی نتوانم یافت
که روز من بشبم ماند، بهار من بزمستانم
نه آرزوی سفر دارد، نه اشتیاق خطر کردن
دلی که میتپد از وحشت، در اندرون پریشانم
فدای همت خورشیدم، که چون دری چه فرو بندد
نه از هراس من اندی شد، نه از سیاهی زندانم
کجاست باد سحرگاهان، که در صفای پس از باران
کند بیاد تو،‌ ای ایران، ببوی خاک تو مهمانم.
نادر نادرپور

چهارشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۹۳

برای میثا

ای گل خوشبوی من، دیدی چه خوش رفتی ز دست؟
دیدی آن یادی که با من زاده شد، بی من گریخت؟
دیدی آن تیری که من پر دادمش، بر سنگ خورد؟
دیدی آن جامی که من پر کردمش، بر خاک ریخت؟
لاله لبخند من پرپر شد و بر باد رفت
شعله امید من خاکستر نسیان گرفت
مشت میکوبد بدل، اندوه بی پایان من
یاد باد آنشب که چون بازآمدی، پایان گرفت
امشب آن آئینه ام بر سنگ حسرت کوفته
غیر تصویر تو در هر پاره ام تصویر نیست
عکس غمناک تو در جام شراب افتاده است
پیش چشمانم جز این آئینه دلگیر نیست
آسمان، تار است و در من گریه های زار زار
بی تو تنهایم، ولی تنها نمیخواهم ترا
ای امید دل، شبت آبستن خورشید باد
من چو خود، زندانی شبها نمیخواهم ترا
شاد باشی هرکجا هستی، که دور از چشم تو
نقش دلبند ترا در اشک میجویم هنوز
چشم غمگین ترا در خواب میبوسم مدام
عطر گیسوی ترا از باد میبویم هنوز.
نادر نادرپور

یک سر بلند نمایان نیست

زمین، ترنم باران را
در چشمه های کوچک، از یاد برده است
و باد
چراغ قرمز نارنج های وحشی را
در کوچه های جنگل، خاموش کرده است
از دور، تپه های پریشان، بیرحمی نهفته ایام را
فریاد میزند
و سوسمارهای طلائی
در حفره های تنگ
همچون زبان گوشتی خاک
حرف از سیاه بختی با باد میزنند
زاغان در انتظار زمستان
بر شاخه های خشک
برف قلیل قله البرز را
با چشم میجوند
در لای بوته های گون، عنکبوتها
بیبهره از لعاب تنیدن
سرگشته میدوند
زخم درختهای کهن، آشیانه
گنجشکهای شوخ جوان است
در پشتواره های حقیر مسافران
خون و غرور، قائل نان است

چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۳

در دگر زدنم آموخت


مسی به رنگ شفق بودم
زمان ، سیه شدنم آموخت
در امید زدم یک عمر
نه در گشاد و نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت

چراغ سرخ شقایق را
رفیق راه سفر کردم ،
به پیشواز سحر رفتم
سحر نیامدنم آموخت
کنون هوای سفر در سر
نشسته حلقه صفت بر در
به هیچ سوی نمی رانم
حدیث خویش نمی دانم
خوشم به عقربه ساعت
که چیره می گذرد بر من
درون آئینه ها پیری است
که خیره مینگرد در من
که خیره مینگرد در من.
نادر نادرپور

پنداشت چشمه ای است


با بالهای رنگین ، در نور صبحگاه
بر گل نشست و عکسش در شبنم اوفتاد
پنداشت چشمه ای است
سر را درون چشمه فرو برد
آنگاه ، وزن پرتو خورشید را
بر کفه ی دو بال خود احساس کرد
شاهین خشکش به تکان آمد
چشمش به روشنایی نا محرم اوفتاد
خود را به خواب زد
( گل را به گاهواره بدل کرده بود باد
از تاب گاهواره و لالایی نسیم
کم کم به خواب رفت
در لحظه میان دو خفتن
پرواز سایه ای را با لکه های نور
بر گرد گاهواره ی گل دید
ترسید
برخاست تا به نقطه ی دوری سفر کند
آوار سایه ، تند فرود آمد
نگذاشت
با بالهای رنگین ، بر کاغذی نشست
عکسش بر آن سپیدی لغزنده اوفتاد
این بار ، وزن پرتو خورشید را
بر بال خود نیافت
در سایه ی کبود دو انگشت
سنجاق ، مغز کوچک پروانه را شکافت.
نادر نادرپور

سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۳

کاهدش جان و تن و همت و هوش

با شما هستم من آی شما
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ ِ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید !
او درین دشت بزرگ
چشمه ی کوچک بی نامی بود
کز نهانخانه ی تاریک زمین
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود
با کسی راز نگفت
در مسیرش نه گیاهی نه گلی هیچ نرُست
رهروی هم به کنارش ننشست
کفتری نیز در او بال نشُست
من ندیم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ندیدم
او را
به کجا رفته نمی دانم دیری ست که نیست
از شما پرسم من آی شما

رهروان هیچ نیاسودند
خوشدل و خرم و مستانه
لذت خویش پرستانه
گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند!

در من آنکه بود نیست


دریچه باز بود
و در صفای شامگاه باغ
سلام کاج بود و خنده ستاره ها
و پرسش نسیم از درخت زنده ای
و پاسخ درخت زنده ام
و موج رقص در تن درخت
و دست عاشق نسیم و گردن درخت
و مرد، در پس دریچه ایستاده بود
میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش
در تو، آنکه بود، هست
در من، آنکه بود، نیست
چراغ، مرده بود در سرای مرد
و سایه ای نبود در قفای مرد
و دست هیچ کس به روی شانه های مرد
سکوت بود و آن صدا که گفته بود
در من آنکه بود، نیست
و در سقوط آبشار بی صدای پرده ها
دلی بمرگ خویش میگریست، میگریست.
نادر نادرپور

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۳

و آسمان همه در خواب و دار بیدار

درخت معجزه خشکیده است
و آفتاب، مسیحای روشنائی نیست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها همه در سیر بیتفاوت خویش
برودخانه بی آفتاب میریزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
با ناامیدی بن بست ها یقین دارند
و مرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید میترسد
که ریسمان، مار است و مار، رشته دار
و دار، نقطه اوجی است
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان، همه در خواب و دار، بیدار است
کسی بفکر رهائی نیست
دریچه های جهان، بسته است
و چشمها همه از روشنی هراسانند
زمین، شکوه کریمانه بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ میدارد
و آسمان، شب صاف ستارگانش را
نثار خاک دگر کرده است.
نادر نادرپور

پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۹۳

مرگ در قالب روزی دگر است


در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من پنهان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است؟
پاسخی نیست ، بیابان خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من میشنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه نزدیکتر است
آه ای سایه افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
جای پای هزاران شب را
با نقوش قدم صدها روز
بر زمین خواهی دید
وین اشارت تو را خواهد گفت
کاین وجودی که ز بانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است.
نادر نادرپور

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳

سرودی تازه برمیخاست از چنگ


تهی کن جام را‌ای ساقیِ مست
که امشب میل جام دیگرم نیست

مرا از سوز ساز و خنده‌یِ مِی
چه حاصل ؟ زانکه شوری در سرم نیست

خوش آن شب‌ها ، خوش آن شب هایِ مستی
که با او داشتم خوش داستان ها

شرابم شعله می زد در دلِ جام
در آن مِی سوخت عکسِ آسمان ها

خوش آن شب‌ها که مست از دیدن او
هوایی در دلم بیدار می شد

لبش چون جام سرخ از بوسه‌ای چند
لبالب می شد و سرشار می شد

چو از گیسوی او می آمدم یاد
سرودی تازه برمی خاست از چنگ

به دستم تارهای موی او بود
به چنگم ناله‌های این دل تنگ

نگاه خنده آمیزش در آن چشم
به لطف نوشخند صبح می ماند

مرا گاهی به شوق از دست می برد
مرا گاهی به ناز از خویش می راند

سرودم بود و شور نغمه‌ام بود
که چشمانش نوید زندگی داشت

در آن شب‌های ژرف پُر ستاره
چو چشم بخت من تابندگی داشت

کنون او رفت و شور نغمه‌ام رفت
از آن آتش به جز خاکسترم نیست

تهی کن جام را‌ای ساقی مست
که دیگر ، میل جام دیگرم نیست.
نادر نادرپور

یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۲

شدت گریه چنان بود که خندیدیم


گرچه دیدیم که شب یکسره تاریک است
مرد می گفت که آن معجزه نزدیک است
پس دگر باره به سویی که نشان داد نظر کردیم
ناگهان برق در آن نقطه ی موعود حریق افروخت
گوشه ای از شب تاریک در آن آتش خونین سوخت
پیری از شعله برون آمد
از کلاهی که شباهت بر عرقچین لئیمان کلیمی داشت
مویی افشانده بر اطراف سرش چون کاه
در قبایی که تعلق به غلامان قدیمی داشت
پیکر فربه او کوتاه
دیده ی سرخ برافروخته اش گریان
پای لنگش چو همان بادیه پیمای کهن عریان
پنجه ی سوخته اش غرقه به خون آمد
در افق یک دم چون صبح نخستین ماند
پس از آن روی عزیمت به قفا گرداند
همه خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیم
شدت گریه چنان بود که خندیدم.

نادر نادرپور

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۹۲

آورده باد تازه نفس از دور بوی بنفشه های بیابان را


کوبیده برف زیر لگدهایش
بوی بنفش های بهاران را
در زیر برف ، خاک تب آلوده
در دل نهفته حسرت باران را
در گوش کرده پنبه ی برف امشب
شهری که جاودانه پر از حرف است
چشمان پاک جوی پر از آب است
مژگان سبز کاج پر از برف است
گاهی غبار برف فرو ریزد
چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها
بر خشکسال سینه ی من بارد
این اشک گرم چون نم باران ها
من در کنار اینه می گریم
چشم درشت اینه بیدار است
از پشت اشک ، عکس تو می لرزد
در قاب کهنه ای که به دیوار است
لب های سرد اینه می بوسد
خال سیاه زیر لبانت را
من در زلال اینه می بینم
بغضی که بسته راه دهانت را
نور نگاه گرم تو می تابد
از چشم روشنی زده ی تصویر
می خواهمش ز قاب برون آرم
دیر است ، ای امید گریزان ، دیر
دیگر دهان اینه بلعیده ست
نقش ترا چو آب گوارایی
اما دلم چو کودک بی مادر
فریاد می کند که تو اینجایی
گویی صدای پای تو نزدیک است
پیموده سنگفرش خیابان را
آورده باد تازه نفس از دور
بوی بنفشه های بیابان را.
نادر نادرپور

سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

به خامی خود شاد بوده ایم


نادر نادرپور



تصاویر در آئینه ها نعره میکشند
ما را از چارچوب طلایی رها کنید
ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم
دیوارهای کور کهن ناله میکنند
ما را چرا بخاک اسارت نشانده اید
ما خشت ها بخامی خود شاد بوده ایم
تک تک ستارگان همه با چشمهای باز
دامان باد را به تضرع گرفته اند
کای باد ما ز روز ازل این نبوده ایم
ما اشکهایی از پی فریاد بوده ایم
غافل که باد نیز عنان شکیب خویش
دیریست کز نهیب غم از دست داده است
گوید که ما بگوش جهان باد بوده ایم
من باد نیستم
اما همیشه تشنه فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه بیداد بوده ام
نقشی درون آئینه سرد نیستم
زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم
اینان به ناله، آتش درد نهفته را
خاموش میکنند و فراموش میکنند
اما من آن ستاره دورم که آبها
خونابه های چشم مرا نوش میکنند.
نادر نادرپور

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۹۲

در سایه سنگین ابری جاودانه


شهر عبور آسمان از رودخانه.



در سرزمین غربت من
در گوشه ای از خاک بی خورشید مغرب
در سایه سنگین ابری جاودانه
در کشوری از مویه باران غم آلود
و ز بانگ ناقوس کلیسا شادمانه
در پایتختی سالخورد از چشم تاریخ
اما جوان در دیده پیر زمانه
در شهر دودی رنگ پلها و شفقها
شهر عبور آسمان از رودخانه
هر شامگاهان
سیل عظیم رهگذاران موج میزد
سیلی که میرفت از کران تا بیکرانه
من خوب میدیدم که پیش از مردن روز
پیر و جوان مانند مورانی شتابان
با توشه هایی از هراس و حسرت خویش
سرگشته میرفتند سوی آشیانه
گویی که میبردند نومیدانه بر دوش
بار صلیبی را که چشم کس نمیدید
از دار فانی تا دیار بی نشانه
من خیره بر آن کار دشوار
با سایه ای چون خود سبکبار
راهی ببیرون میگشودم زان میانه
آنگاه میرفتم به استقبال مهتاب
با اشتیاقی عاشقانه
یکشب سرانجام
وقتی که باران کوچه را بدرود میگفت
وقتی که رنگ آسمان تغییر میکرد
وقتی که سیب سرخ خورشید
از شاخه میافتاد و قانون زمین را
در آن بهشت نیلگون تفسیر میکرد
وقتی که توپ کوچک ماهوتی ماه
در لحظه بالا پریدن از درختان
در لابلای شاخساران گیر میکرد
من در اتاق تیره خویش
از دور میدیدم که بر سیمای دیوار
رقاصه سیمابگون ساعت من
سر زمان را بیزبان تعبیر میکرد
او با شمردنهای موزون
با جنبش گهواره آسای خود از مشرق بمغرب
در لحظه افتادن خورشید از گردون به هامون
یا در تب و تاب صعود ماه از هامون بگردون
گویی صلیبی در فضا تصویر میکرد
آه این صلیب ناهویدا
تمثیل پایان جهان بود
تمثیلی از اندیشه مرگ
در خاطر پیر و جوان بود
من ناگهان از خویش پرسیدم که ای مرد
آیا درین خاک مسیحایی که هستی
هرگز صلیبی را بدوش خود کشیدی؟
ور پاسخت آری است ایا زیر آن بار
دیگر چه نقشی در خیالت آفریدی؟
نفس گناه آلود من در پاسخم گفت
من همچنان با گوی ماه و قرص خورشید
مانند آن رقاصه ساعت شب و روز
سرگرم بازی های خویشم
اما سرانجام آن صلیب ناهویدا
سنگین بدوشم مینشیند
آنگاه می بینم که من عیسای خویشم.
نادر نادرپور

جمعه، دی ۲۷، ۱۳۹۲

بوی بنفشه های بیابان


کوبیده برف زیر لگدهایش
بوی بنفش های بهاران را
در زیر برف ، خاک تب آلوده
در دل نهفته حسرت باران را
در گوش کرده پنبه ی برف امشب
شهری که جاودانه پر از حرف است
چشمان پاک جوی پر از آب است
مژگان سبز کاج پر از برف است
گاهی غبار برف فرو ریزد
چون اشک من ز شاخه ی مژگان ها
بر خشکسال سینه ی من بارد
این اشک گرم چون نم باران ها
من در کنار اینه می گریم
چشم درشت اینه بیدار است
از پشت اشک ، عکس تو می لرزد
در قاب کهنه ای که به دیوار است
لب های سرد اینه می بوسد
خال سیاه زیر لبانت را
من در زلال اینه می بینم
بغضی که بسته راه دهانت را
نور نگاه گرم تو می تابد
از چشم روشنی زده ی تصویر
می خواهمش ز قاب برون آرم
دیر است ، ای امید گریزان ، دیر
دیگر دهان اینه بلعیده ست
نقش ترا چو آب گوارایی
اما دلم چو کودک بی مادر
فریاد می کند که تو اینجایی
گویی صدای پای تو نزدیک است
پیموده سنگفرش خیابان را
آورده باد تازه نفس از دور
بوی بنفشه های بیابان را.
نادر نادرپور