پنجشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۲

تا چشمه خورشید راهی نیست

در عطر گرم آفتاب دشتهای شرق
آنجا که میروید برای آدمی گندم
این دانه زرین برای زیست
این هسته نیرو برای بودن مردم
گویند
میروید گلی مسموم
خشخاش
بندی او گردد هر آنکس بویدش یکبار
فرجام از هستی شود بیزار
درمان هر دردیست
درمان برای مرگ
درمان برای زیست
خود نیز باشد درد بیدرمان
این هر دو گل خود را فدا کند تا انسان گیرد سر و سامان
این هدیه از یزدان
و آن تحفه از شیتان 
در عطر گرم آفتاب دشتهای شرق
آنجا که میروید گل احساس شعر ما
بس شاعران خود را فدا کردند
تا انسان
شوید ملال درد از دامان
چونان گل گندم
خود را فدا کردند تا انسان رها گردد
تا چرخهای زندگی گردد
از سر گرانبهای آدمها
آسوده افکار خدا گردد
ز آنروزها و شامها و روزگاران
شبها گذشت روزها گم گشت
تا روز ما آمد
دیگر از این تاریک بی بنیاد
از کشتگاه کور
بر چشمه خورشید راهی نیست
ز آن خوشه های زندگی پرورد
در دستهای باد
جز پر کاهی نیست
طاعون بجای نور از خورشید میبارد
ما را گناهی نیست
بر چشمه خورشید راهی نیست
هر کشتکار کشته کاری خوب میداند
جز خواب و بیهوشی خاموشی
ما را پناهی نیست.
نصرت رحمانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر