حوصله کن
صبح که باران آمد
همه ما
زیرِ فواره گل سرخ
نماز خواهیم خواند
این حرفها از تو بعید است سید علی
ابداً، تو فکر میکنی من بیخبر مانده ام
که بر این مردم خسته چه میرود؟
من با یک عده عجیب
سَرِ دعوا دارم آقا
لگام بر دهانِ زنبق و ستاره میزنند
به من می گویند تو نامحرمِ حضورِ عیش و
انتظارِ علاقه ای
خدایا
نیزارهای خزانی، بشکر نشسته اند
اما من پیشِ پایِ خود را خوب نمیبینم
نمیدانم این تاریکی تا کجای جهان ادامه دارد
واقعاً مشکل است
بمن بگوئید، چراغ روشن است یا چاهِ شبِ بلند؟
شما
یعنی همین عده عجیب
چطور عصای کور و لقمه ی گرسنه را ربوده
باز بوقت نماز، گریه میکنید؟
بی پدر!
توقعِ من از هر ترانه
بیش از این تکلم ساده نیست،
بگذارید زندگی کنم.
در تاریکی، تیرم کرده اید
که از کمانِ کشیده شما بترسم!؟
میترسم
اما نه از مرگ
بلکه از برادرانی
که فرقِ میانِ گاو و
هفت سُنبله گندم را نمیفهمند
باری بقولِ قدیم
باری، چه کور و چه بینا،
اسفندیار به انزوا
بِه که کمانِ کشیده بشکند بوقتِ تیر
شوخی کردم
ماهِ مجروح را از این برکه مُرده
نجاتی نیست
به سیمرغ بگو، تو هَم!؟
علی صالحی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر