‏نمایش پست‌ها با برچسب علی صالحی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب علی صالحی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۳

هوا همیشه آفتابی نیست


برای من
دوست داشتن
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر.

علی صالحی

جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۹۳

پناه بر تو ای فراموشی


به هر که گفت
تعبير زندگی شکل صبور همين شقايق است
شک خواهم کرد
از هر که گفت بيا برای بيداریِ دريا دعا کنيم
پرهيز خواهم کرد،
يا پا به پای زائری که بگويد بلای ستاره دور،
شب از خواب اين زاويه به روز خواهد رسيد،
همسفر نخواهم شد
پناه بر تو ای فهم فراموشی!
حالا بيا برای رسيدن به آرامش
نزديکترين نامهای کسان خويش را بياد آوريم! 

علی صالحی

سه‌شنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۹۳

فقط رویاهایمان


ما را میگردند
میگویند همراه خود چه دارید؟
ما فقط
رویاهایمان را با خود آورده‌ایم
پنهان نمی‌كنیم
چمدان‌های ما سنگین است
اما فقط
رویاهایمان را با خود آورده‌ایم.
 علی صالحی

سه‌شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۳

ترا و دریا را میشناسم


می‌روی ، برمی‌گردی ، قدم می‌زنی
ما نشسته‌ایم
ما ساکت و خاموش نگاهت می‌کنیم
انگار بوی کبریت و کبوتر سوخته می‌آید
می‌گویی یک نفر اینجا
این گل سرخ را بوییده است
یک نفر اینجا بوی بوسه می‌دهد
یکی از میان شما خوابِ ستاره دیده است
ما می‌ترسیم
خاموشیم
نگاهت می‌کنیم
فقط یکی از میان ما آهسته می‌پرسد
سردت نیست؟
بفرما کنارِ سنگچینِ روشن رویا
همه‌ی ما اهلِ همین حوالیِ غمگینیم
نگرانِ آسمانِ اخم‌کرده‌ی بی‌کبوتر نباش
فردا حتما باران خواهد آمد
می‌روی ، برمی‌گردی ، قدم می‌زنی
می‌گویی آب در اجاقِ روشن بریزیم
آب در اجاقِ روشن می‌ریزیم
می‌گویی دیدنِ روشنایی خوب نیست
شنیدنِ رویا بد است
و باران به خاطر شماست که نمی‌بارد
ما می‌ترسیم
خاموشیم
نگاهت می‌کنیم
و دیگر کسی از میانِ ما
به سنگچینِ روشنِ رویا نمی‌اندیشد
به کبوتر و کبریت
به ارغوان و آئینه نمی‌اندیشد
برمی‌خیزیم ، می‌رویم ، برمی‌گردیم
و باز بعد از هزار سالِ تمام
ترا و دریا را می‌شناسیم
برایت بوسه و باران آورده‌ایم
نترس عزیزم ، نترس.
علی صالحی

فقط بخواب گل سرخ اشاره کنید


حقیقت این است که من هرگز
در زندگی
سد راه کسی نبوده ، نیستم ، نخواهم بود
من میدانم
دیر یا زود به ریرا خواهم پیوست
چشم براه من نباشید
با اینحال
یقین دارم که بعد از مرگ
دوباره باز خواهم گشت
وصیت واژه‌های خود را
برای شما باز خواهم خواند
من این راه را هزاران بار
با باد رفته و با باران باز آمده ام
مسیری که به منزل سپیده دم می رسد
و شسته تر از شبنم فروردین است
برای ملاقات با محرمانه‌ترین ترانه‌های من
نیازی بجستجوی هیچ جانبی از این جهان خسته نیست
کافی است
فقط بخواب گل سرخ اشاره کنید
به رد پای پرنده
به بلوغ باد
به بوی باران
حتما به رگه‌های روشنی از اردیبهشت خواهید رسید
تا ابد
تا ابد
هر شهابی که از سینه آسمان میگذرد
باردار شعری است
که من یادم رفته است شکارش کنم.
علی صالحی

شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۳

راه خانه ام کجاست


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم
بی‌راه و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رویا
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری ترا ، ری‌را
دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام آقایان
چرا می‌پرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیده‌اید
شما کیستید
از کجا آمده‌اید
کی از راه رسیده‌اید
چرا بی‌چراغ سخن می‌گوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم می‌کنید؟
من که کاری نکرده‌ام
فقط از میان تمام نامها
نمی‌دانم از چه «ری‌را» را فراموش نکرده‌ام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چیزی از جُرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد؟
من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام بانو
شما ، بانوْ که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته ندیدید
می‌گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گریه شنیده است
چه حوصله‌ئی ری‌را
بگو رهایم کنند ،‌ بگو راه خانه‌ام را به یاد خواهم آورد
می‌خواهم به جایی دور خیره شوم
می‌خواهم سیگاری بگیرانم
می‌خواهم یک‌لحظه به این لحظه بیندیشم
آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز ؟
علی صالحی

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۳

زنده باد امید


در ازدحام این همه ظلمت بی عصا
چراغ را هم از من گرفته اند
اما من
دیوار به دیوار
از لمس معطر ماه
به سایه روشن خانه باز خواهم گشت
پس زنده باد امید
در تکلم کورباش کلمات
چشم های خسته مرا از من گرفته اند
اما من
اشاره به اشاره
از حیرت بی باور شب
به تشخیص روشن روز خواهم رسید
پس زنده باد امید
در تحمل بی تاب تشنگی
میل به طعم باران را از من گرفته اند
اما من
شبنم به شبنم
از دعای عجیب آب
به کشف بی پایان دریا رسیده ام
پس زنده باد امید
در چه کنم های بی رفتن سفر
صبوری سندباد را از من گرفته اند
اما من
گرداب به گرداب
از شوق رسیدن به کرانه موعود
توفان های هزار هیولا را طی خواهم کرد
پس زنده باد امید
چراغ ها ، چشم ها ، کلمات
باران و کرانه را از من گرفته اند
همه چیز
همه چیز را از من گرفته اند
حتی نومیدی را
پس زنده باد امید.
علی صالحی 

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۳

کمر بقتل کرامت آدمی بستند

جایی‌ که داستان سیاوش در آن هر روز تکرار میشود!




در من هزار کبوتر سَر بُریده
پنهان است،
در من هزار زیتون زارِ شعله ور
زنهار!
او که باد می کارد
تنها توفانِ تشنه درو خواهد کرد
با تو ام!
تو گُنده تر از دهانِ خود
شِکَر خورده ای
که خوابِ ویرانیِ سرزمین مرا می بینی!
مگر ما
قَداره بندِ بی دلیلِ بغدادیم
که از یکی بادِ شُرطه
به گورگاهِ اَلمُعتَصم بگریزم؟
مگر ما
دستاربندِ قلعۀ قندهاریم
که به کَرنایِ هر کباده کشی
کمر به قتلِ کرامتِ آدمی ببندیم؟
یاوه مگو دیکتاتور!
اینجا ایران است
نبین اگر گاهی گرسنه می خوابیم
نبین اگر گاهی
یکی به زندان وُ دیگری درماندۀ زندگی ست
امتحان کنید!
ما دوباره بر خواهیم خاست،
ما دل و دستِ خستۀ خویش را
در خونِ سیاوش خَضاب بسته ایم
امتحان کنید!
او که باد می کارد
تنها توفانِ تشنه درو خواهد کرد.
با اینهمه
زنهار!
ما
کبوترزادگانِ زیتون پَرَست
قرن هاست
کینۀ خود را
به هفت آبِ زمزم وُ
جنگ را
به رویایِ زندگی شُسته ایم.
مجبورمان نکنید!
ما
صلح می خواهیم...
علی صالحی

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

شاید ما نباشیم


کم نیستند شادی‌ها
حتی اگر بزرگ نباشند
آنقدر دست نیافتنی نیستند
که تو عمری‌ست
کز کرده‌ای گوشه جهان
و بر آسمان چوب خط می‌كشی به انتظار
حبس ابد هم حتی ، پایان دارد
پایانی بزرگ و طولانی
چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه‌هاییم
و به عبورشان می‌خندیم
چه آسان لحظه‌ها را به کام هم تلخ می‌کنیم
و چه ارزان می‌فروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر می‌شود
و نمی‌دانیم که فردا می‌آید
شاید ما نباشیم.

علی صالحی

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۳

ما هم یاد میگیریم


چقدر خوب است
که ما هم یاد گرفته‌ایم
گاه برای ناآشناترین اهل هر کجا حتی
خواب نور و سلام و بوسه می‌بینیم
گاه به یک جاهایی می‌رویم
یک دره‌های دوری از پسین و ستاره
از آواز نور و سایه‌روشن ریگ
و می‌نشینیم لب آب
لب آب را می‌بوسیم
ریحان می‌چینیم
ترانه می‌خوانیم
و بی‌اعتنا به فهم فاصله
دهان به دهان دورترین رویاها
بوی خوش روشناییِ روز را می‌شنویم
باید حرف بزنیم
گفت و گو کنیم
زندگی را دوست بداریم
و بی‌ترس و انتظار
اندکی عاشقی کنیم.
علی صالحی

شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۳

آسمان هزار اردیبهشت هم تحمل نخواهد کرد


از پشت این پرده
خیابان
جور دیگری است
درها
پنجره ها
درخت ها
دیوارها
و حتی قمری تنبل شهری

هم می دانند
من سال‌هاست چشم به راه کسی
سرم به کار کلمات خودم گرم است
تو را به اسم آب
تو را به روح روشن دریا
به دیدنم بیا
مقابلم بنشین
بگذار آفتاب از کنار چشم‌های کهن‌سال من
بگذرد
من به یک نفر از فهم اعتماد محتاجم
من از اینهمه نگفتن بی‌تو خسته‌ام
خرابم
ویرانم
واژه برایم بیاور بی‌انصاف
چه تند می‌زند این نبض بی‌قرار
باید برای عبور از اینهمه بیهودگی
بهانه بیاورم
بحث دیگری هم هست
یک شب
یک نفر شبیه تو
از چشمه انار
برایم پیاله آبی آورد
گفت
تشنگی‌های تو را
آسمان هزار اردیبهشت هم
تحمل نخواهد کرد
او به جای تو امده بود
اما من از اتفاق آرام آب فهمیدم
ماه
سفیر کلمات سپیده دم است
دارد صبح می شود
دیدار آسان کوچه
دیدار آسان آدمی
و درها
پنجره ها
درخت ها
دیوارها
هی تکرار چشم به راه کی
تا کی ؟
علی صالحی

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۳

مثل دریا به ادامه خویش


اول یک جمله بگویم
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگها را هم می‌بوسم
کلمه‌ها را
کتاب‌ها را
آدم‌ها را
دارم دیوانه می‌شوم از حلول
از میل حلول در هر چه هست در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه
و هی فکر می‌کنم
مخصوصا به تو فکر می‌کنم
آنقدر فکر می‌کنم
که یادم می‌رود به چه فکر می‌کنم
به تو فکر می‌کنم
مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید
به تو فکر می‌کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح و مثل واژه به شعر
به تو فکر می‌کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت
به تو فکر می‌کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و مثل زندان به زندگی
به تو فکر می‌کنم
مثل برهنگی به لمس و تن به شست و شو
به تو فکر می‌کنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه و پسین به پروانه
به تو فکر می‌کنم
مثل آسمان به ستاره و ستاره به شب
به تو فکر می‌کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف
همین
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف آخر بود
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش.
علی صالحی

پنجشنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۳

تا آخر دنیا خواهم آمد


خسته‌ام
می‌آیی همسفرم شوی؟
گفتگویی میان راه بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن می‌گوئیم
توی راه خواب‌هامان را برای بابونه‌های دره‌ئی دور تعریف می‌کنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده‌های دور از آدمی، می‌خندیم
بعد هم به راهی می‌رویم
که سهم ترانه و تبسم است
مشکلی پیش نمی‌آید
کاری به کار ما ندارند
نه کرم شب‌تاب و نه کژدم زرد
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی بر آن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم
تا کبوتران کوهی از دامنه رویاها به لانه برگردند
غروب است
با آن که می‌ترسم
با آن که سخت مضطربم
باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.
علی صالحی

چهارشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۳

بیخود این آئینه را روبروی خاطره مگیر


بیا برویم روبه‌روی باد شمال
آن سوی پرچین گریه‌ها
سر پناهی خیس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته‌ام
بیا برویم
آنسوی هر چه حرف و حدیث امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است
میتوانیم بدون تکلم خاطره‌ای حتی کامل شویم
میتوانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می‌زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده‌ای از غربت گریه را بیاد آورم
من خودم هستم
بیخود این آئینه را روبروی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم.
 علی صالحی

وعید یعنی همیشه همین امروز


قبول نیست ریرا
بیا قدم‌هامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه بی‌جفت آب‌ها را ببوسد
برود تا پشت بال پروانه
هی خواب خدا و سینه‌ریز و ستاره ببیند
قبول نیست ری‌را !
بیا بی‌خبر به خواب هفت سالگی برگردیم
غصه‌هامان گوشه گنجه بی‌کلید
مشق‌هامان نوشته
تقویم تمام مدارس در باد
و عید یعنی همیشه همین امروز
نه دوش و نه فردا.
علی‌ صالحی‌

سه‌شنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۳

همه چیز درست خواهد شد


آرام باش
حوصله کن
آبهای زودگذر
هیچ فصلی را نخواهند دید
از ریگهای ته جویبار شنیده‌ام
مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران
بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها بتکرار اسم تو
بسنده خواهم کرد
حالا آرام باش
همه چیز درست خواهد شد.
علی صالحی

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۹۲

کجا بوده‌ای اینهمه سال و ماه


سر به هوا
کودکانِ کامل اردیبهشت
راه غریب گریه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
صدایم به سایه‌سارِ درّه نمی‌رسید
تو آن سوتر از ردیف صنوبران
پای پرچینِ پسینی شکسته شاید
کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق می‌زدی،
زنان کوچه می‌گویند
به گمانم تُرا در صفِ‌ صحبت آرزویی دور دیده‌اند،
حالا همه‌ی همسایه‌ها می‌دانند
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ‌ التماس
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامه‌ی سالِ آخرت
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره می‌گردم
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دست‌داده‌ام ری‌را
هنوز که هنوز است
از گنجه‌ی قدیمی خانه
بوی عَناب و اسپند و دیوان خطیِ‌ شاعری خوش
از خواب شیراز می‌آید.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردی‌بهشت بیایی
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود
نه مگر وعده‌ی ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پرده‌پوش
پس چرا کلیدِ خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم
هی تو
تو از عطر آلاله، بیقرار!
تو این رسم رویا و گریه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموخته‌ای؟
کجا بوده‌ای این همه سال و ماه
چه می‌کرده‌ای که هیچ خط و خبری حتی
از خوابِ دریا هم نبود، ها
ببین!
خانه هنوز همان خانه است
هیچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقره‌ای
کتابخانه‌ی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دریا می‌دهد هنوز.
غریب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب می‌شناسَمَت ری‌ر
من بارها
تُرا بارها در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ‌ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایه‌سارِ مه‌آلود آسمان
چه احترام غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا، ری‌را!
تمامِ این سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا می‌گرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ دریاهای جنوب را من گریسته‌ام.
راهِ دورِ تهران آیا
همیشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ری‌را،
خواهیم رفت.
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می‌روی
همیشه این منم که میمانم.
علی صالحی (ری را)

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۲

باد میآید


گاه یاد همان چند ستاره‌ دور که می‌افتم
دور از چشم تاریکی

می‌آیم نزدیک شما
کمی دلم آرام بگیرد
خیالم آسوده شود

جای بعضی زخمها را فراموش کنم
اما هنوز نگفته 

ها!
باد می‌آید
با اینحال تو خودت قضاوت کن
من هنوز هم
بدترین آدمها را دوست میدارم.
علی صالحی

جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۲

هیچ آرزوئی از ازل نبوده است


به این جایم رسیده
از قول و قاعده بیزارم
از نام و از نوشتن بیزارم
از ترس دلهره دانایی
بیزارم از چه رفته به باد و
از چه خواهد شد این همه که خواب
هی سیب رسیده
طعم ناتمام به یک بارگی

مرا طواف همان ملائکم بس بود
سجده ی نور و سکوت ستاره ام بس بود
این چه رنج و راز بی آغازی ست
که هی نرفته باز
دامن دریا را به تحفه ی تشنه اش تر کنم ؟

مرا به خانه ی خودم
به خواب همان هزاره ی رویا ریز اینه برگردانید
به طعم ناتمام و نه برکت بوسه
تنها باد است که از فراز خاکستر ما می گذرد
بگذارید به خانه ام برگردم
مرا جز آن آرامش تا ابد عجیب
دیگر هیچ آرزویی از ازل نبوده است .
علی صالحی

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۹۲

تمام تقصیر ما عبور از پلی بود


شنیده‌ام تمام پل‌های پشتِ سر ستاره را
در خواب خسته‌ترین مسافران خراب کرده‌اند
یعنی که هیچ نرگسی در این برکه تاریک نمی‌روید
یعنی که هیچ پرستویی به سایه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آید
یعنی که ما تنها می‌مانیم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتیاق بمیریم
یعنی که ما تنها می‌مانیم
تا به یاد آوریم که از توجیه تبسم خویش ترسیده‌ایم
شما شاهد من باشید
تمام تقصیر ما
عبور از پشته پلی بود
که نمی‌دانستیم آن سوی ساحلش دریا نیست
آن سوی ساحلش باد می‌آید و
آدمی از آواز آدمی
خبر بحیرت رویا نمی‌برد.
علی صالحی