نمایش پستها با برچسب علی صالحی. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب علی صالحی. نمایش همه پستها
شنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۳
راه خانه ام کجاست
من راه خانهام را گم کردهام ریرا
میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بیدلیلِ راه جسته بودیم
بیراه و بیشمال
بیراه و بیجنوب
بیراه و بیرویا
من راه خانهام را گم کردهام
اسامی آسان کسانم را
نامم را ، دریا و رنگ روسری ترا ، ریرا
دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند
من راه خانهام را گم کردهام آقایان
چرا میپرسید از پروانه و خیزران چه خبر
چه ربطی میان پروانه و خیزران دیدهاید
شما کیستید
از کجا آمدهاید
کی از راه رسیدهاید
چرا بیچراغ سخن میگوئید
این همه علامت سوال برای چیست
مگر من آشنای شمایم
که به آن سوی کوچه دعوتم میکنید؟
من که کاری نکردهام
فقط از میان تمام نامها
نمیدانم از چه «ریرا» را فراموش نکردهام
آیا قناعت به سهم ستاره از نشانیِ راه
چیزی از جُرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد؟
من راهِ خانهام را گم کردهام بانو
شما ، بانوْ که آشنای همهی آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب نیلبکی شکسته ندیدید
میگویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده ، از سنگ ، ناله و
از ستاره، هقهقِ گریه شنیده است
چه حوصلهئی ریرا
بگو رهایم کنند ، بگو راه خانهام را به یاد خواهم آورد
میخواهم به جایی دور خیره شوم
میخواهم سیگاری بگیرانم
میخواهم یکلحظه به این لحظه بیندیشم
آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زندهام هنوز ؟
علی صالحی
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۹۳
کمر بقتل کرامت آدمی بستند
جایی که داستان سیاوش در آن هر روز تکرار میشود!

در من هزار کبوتر سَر بُریده
پنهان است،
در من هزار زیتون زارِ شعله ور
زنهار!
او که باد می کارد
تنها توفانِ تشنه درو خواهد کرد
با تو ام!
تو گُنده تر از دهانِ خود
شِکَر خورده ای
که خوابِ ویرانیِ سرزمین مرا می بینی!
مگر ما
قَداره بندِ بی دلیلِ بغدادیم
که از یکی بادِ شُرطه
به گورگاهِ اَلمُعتَصم بگریزم؟
مگر ما
دستاربندِ قلعۀ قندهاریم
که به کَرنایِ هر کباده کشی
کمر به قتلِ کرامتِ آدمی ببندیم؟
یاوه مگو دیکتاتور!
اینجا ایران است
نبین اگر گاهی گرسنه می خوابیم
نبین اگر گاهی
یکی به زندان وُ دیگری درماندۀ زندگی ست
امتحان کنید!
ما دوباره بر خواهیم خاست،
ما دل و دستِ خستۀ خویش را
در خونِ سیاوش خَضاب بسته ایم
امتحان کنید!
او که باد می کارد
تنها توفانِ تشنه درو خواهد کرد.
با اینهمه
زنهار!
ما
کبوترزادگانِ زیتون پَرَست
قرن هاست
کینۀ خود را
به هفت آبِ زمزم وُ
جنگ را
به رویایِ زندگی شُسته ایم.
مجبورمان نکنید!
ما
صلح می خواهیم...
علی صالحی

در من هزار کبوتر سَر بُریده
پنهان است،
در من هزار زیتون زارِ شعله ور
زنهار!
او که باد می کارد
تنها توفانِ تشنه درو خواهد کرد
با تو ام!
تو گُنده تر از دهانِ خود
شِکَر خورده ای
که خوابِ ویرانیِ سرزمین مرا می بینی!
مگر ما
قَداره بندِ بی دلیلِ بغدادیم
که از یکی بادِ شُرطه
به گورگاهِ اَلمُعتَصم بگریزم؟
مگر ما
دستاربندِ قلعۀ قندهاریم
که به کَرنایِ هر کباده کشی
کمر به قتلِ کرامتِ آدمی ببندیم؟
یاوه مگو دیکتاتور!
اینجا ایران است
نبین اگر گاهی گرسنه می خوابیم
نبین اگر گاهی
یکی به زندان وُ دیگری درماندۀ زندگی ست
امتحان کنید!
ما دوباره بر خواهیم خاست،
ما دل و دستِ خستۀ خویش را
در خونِ سیاوش خَضاب بسته ایم
امتحان کنید!
او که باد می کارد
تنها توفانِ تشنه درو خواهد کرد.
با اینهمه
زنهار!
ما
کبوترزادگانِ زیتون پَرَست
قرن هاست
کینۀ خود را
به هفت آبِ زمزم وُ
جنگ را
به رویایِ زندگی شُسته ایم.
مجبورمان نکنید!
ما
صلح می خواهیم...
علی صالحی
جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۲
هیچ آرزویی از ازل نبوده است

به این جایم رسیده
از قول و قاعده بیزارم
از نام و از نوشتن بیزارم
از ترس دلهره دانایی
بیزارم از چه رفته به باد و
از چه خواهد شد این همه که خواب
هی سیب رسیده
طعم ناتمام به یک بارگی
مرا طواف همان ملائکم بس بود
سجده ی نور و سکوت ستاره ام بس بود
این چه رنج و راز بی آغازی ست
که هی نرفته باز
دامن دریا را به تحفه ی تشنه اش تر کنم ؟
مرا به خانه ی خودم
به خواب همان هزاره ی رویا ریز اینه برگردانید
به طعم ناتمام و نه برکت بوسه
تنها باد است که از فراز خاکستر ما می گذرد
بگذارید به خانه ام برگردم
مرا جز آن آرامش تا ابد عجیب
دیگر هیچ آرزویی از ازل نبوده است .
علی صالحی
دوشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۹۲
دریا تکه کلام منست
لابهلای همین سکوت

نبین اینهمه آرام میآیند و
سر بزیر بخانه برمیگردند
بخدا وقتی که وقتش رسید
بیا و نگاه کن
نیازی به احتیاط نام تو از پرسیدن باران نیست
سیل ستاره میآید
اینجا معلوم است از هر مادری که بپرسی
فرق میان ماه و شبِ معمولیِ گریهها را میفهمد
نیازی به جستجویِ نامِ تو از دریا نیست
دریا تکیه کلام من است
همه اهلِ این روزهای خسته میدانند
ما چیزی برای پوشیدن از این و آنِ برهنه نداریم
هرچه هست
همین است که بودهایم
هستیم، خواهیم بود
ما لابهلای همین سکوت
پدرِ این پُرگویانِ دروغگو را درآوردهایم
ما گاهی وقتها کلمه کَم میآوریم
اما رویای دورِ بدریا رفتگان، بدادمان میرسد
درست مثلِ همین آلانِ عاشقانه تو
که تو باید یکجایی
همین نزدیکیهای آب و آینه باشی
ورنه باد
اینهمه عطرِ دریا را بعدالت
میانِ ماه و من و این ترانه ساده
تقسیم نمیکرد، نکرده است، نخواهد کرد.
علی صالحی

نبین اینهمه آرام میآیند و
سر بزیر بخانه برمیگردند
بخدا وقتی که وقتش رسید
بیا و نگاه کن
نیازی به احتیاط نام تو از پرسیدن باران نیست
سیل ستاره میآید
اینجا معلوم است از هر مادری که بپرسی
فرق میان ماه و شبِ معمولیِ گریهها را میفهمد
نیازی به جستجویِ نامِ تو از دریا نیست
دریا تکیه کلام من است
همه اهلِ این روزهای خسته میدانند
ما چیزی برای پوشیدن از این و آنِ برهنه نداریم
هرچه هست
همین است که بودهایم
هستیم، خواهیم بود
ما لابهلای همین سکوت
پدرِ این پُرگویانِ دروغگو را درآوردهایم
ما گاهی وقتها کلمه کَم میآوریم
اما رویای دورِ بدریا رفتگان، بدادمان میرسد
درست مثلِ همین آلانِ عاشقانه تو
که تو باید یکجایی
همین نزدیکیهای آب و آینه باشی
ورنه باد
اینهمه عطرِ دریا را بعدالت
میانِ ماه و من و این ترانه ساده
تقسیم نمیکرد، نکرده است، نخواهد کرد.
علی صالحی
شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۲
پنهانترین راز باران تو بودی
جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۲
نان و ستاره و نفت..... علی صالحی, چکامه سرای پارسی
۱۳۳۴/۱/۱ - تولد - روستای مَرغاب، ايذه بختياری، خوزستان.
فرزند سوم خانوادهای چهاردهنفره. پدر: کشاورز، شاعر و شاهنامهخوان. مادر: خانهدار ۱۳۴۰ - شيوع بيماری حصبه در ولايت، مرگومير کودکان، درگذشت برادر کوچکتر (عبدالله) بر اثر بيماری حصبه
کوچ دائمی خانواده به مسجد سليمان و نجات علی از بيماری حصبه. ۱۳۴۱ - ورود به دبستان سعدی در مسجد سليمان ۱۳۴۳ - تاسيس روزنامه ديواری "ناقوس" در دبستان (ماهانه) و درج اولين زمزمههای کودکانه در همين روزنامه.
تصادف شديد با اتومبيل، قطع اميد پزشکان از بازگشت صالحی به زندگی.
صالحی از سال اول دبستان، کار و نانآوری را در کنار تحصيلات تجربه میکند: شاگرد پادو، آبيخ فروشی، تدريس خصوصی همکلاسیهای خود، خرازی فروشی، شاگرد بنايی و فعلگی. ۱۳۴۷ - ورود به دورهی اول دبيرستان - دبيرستان ۲۵ شهريور مسجدسليمان
ادامهی کار تهيه و تنظيم روزنامهی ديواری "ناقوس" در دبيرستان تا دو سال، اما سرانجام به علت درج شعرهای معارض با شرايط، روزنامه ديواری تعطيل میشود. ۱۳۵۰ - معرفی شعر صالحی در راديوهای استان خوزستان (آبادان و اهواز) و حمايت مهدی اخوان ثالث از شعر صالحی. چاپ اشعار ايشان در مجلهی بومی شرکت نفت، به اهتمام ابوالقاسم حالت.
ادامهی مشاغل گوناگون و سخت در ياری رساندن مالی به خانواده. ۱۳۵۱ - شرکت در اولين شب شعر مسجد سليمان در کنار شاعران پيشکوست و دبيران شاعر اهل جنوب و استقبال مردم از شعر صالحی.
پارهای از شعر "شبان" که سال ۱۳۵۰ سروده شد و سال ۱۳۵۱ در شب شعر خوانده شد:
شب،
شرجی،
نان و ستاره و نفت،
حتما
شبانی که شبان آمد
شبان هم رفت.
فرزند سوم خانوادهای چهاردهنفره. پدر: کشاورز، شاعر و شاهنامهخوان. مادر: خانهدار ۱۳۴۰ - شيوع بيماری حصبه در ولايت، مرگومير کودکان، درگذشت برادر کوچکتر (عبدالله) بر اثر بيماری حصبه
کوچ دائمی خانواده به مسجد سليمان و نجات علی از بيماری حصبه. ۱۳۴۱ - ورود به دبستان سعدی در مسجد سليمان ۱۳۴۳ - تاسيس روزنامه ديواری "ناقوس" در دبستان (ماهانه) و درج اولين زمزمههای کودکانه در همين روزنامه.
تصادف شديد با اتومبيل، قطع اميد پزشکان از بازگشت صالحی به زندگی.
صالحی از سال اول دبستان، کار و نانآوری را در کنار تحصيلات تجربه میکند: شاگرد پادو، آبيخ فروشی، تدريس خصوصی همکلاسیهای خود، خرازی فروشی، شاگرد بنايی و فعلگی. ۱۳۴۷ - ورود به دورهی اول دبيرستان - دبيرستان ۲۵ شهريور مسجدسليمان
ادامهی کار تهيه و تنظيم روزنامهی ديواری "ناقوس" در دبيرستان تا دو سال، اما سرانجام به علت درج شعرهای معارض با شرايط، روزنامه ديواری تعطيل میشود. ۱۳۵۰ - معرفی شعر صالحی در راديوهای استان خوزستان (آبادان و اهواز) و حمايت مهدی اخوان ثالث از شعر صالحی. چاپ اشعار ايشان در مجلهی بومی شرکت نفت، به اهتمام ابوالقاسم حالت.
ادامهی مشاغل گوناگون و سخت در ياری رساندن مالی به خانواده. ۱۳۵۱ - شرکت در اولين شب شعر مسجد سليمان در کنار شاعران پيشکوست و دبيران شاعر اهل جنوب و استقبال مردم از شعر صالحی.
پارهای از شعر "شبان" که سال ۱۳۵۰ سروده شد و سال ۱۳۵۱ در شب شعر خوانده شد:
شب،
شرجی،
نان و ستاره و نفت،
حتما
شبانی که شبان آمد
شبان هم رفت.
پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۲
من سخن بحقیقت سروده ام
بیاد هم میهنان بوشهری که دیگر در بین ما نیستند
من باورِ گرسنگانِ زمینم
عاشقِ زشتترین دخترانِ خوبی که دیدهام
من سخن به نیکی سرودهام
که مرا میسرایند
من سخن به حقیقت سرودهام
که دوستم میدارند
سخن اصلا به عشق، به عدالت
بواژه چرکینِ بغضکردهی آزادی
بله برادران،
من اصلا به نام همین کلمهی نابینا بود
که کلمات را فهمیدم
مردمان را دوست
عشق را دوست
عدالت را دوست
من به راستیِ گفتارِ خویش ایمان دارم.
و اگر خوب، روشن و بیمنظور بنگرید
سایههای بسیار مرا میبینید
درخت، آینه، لبخند، علف، آسمان
اَمر به واژه میکنم، سنگپارهها تکان میخورند
جبرئیلِ من، مادینهی اهل همین حدود
وَحیِ روشنِ هزار فردا
تنهاییِ ترا ای آدمی، چه بزرگ
یگانگی ترا ای زن، چه بزرگ
چه آرامشی
چه رویایی
حالا بخواب دوستِ عزیزِ من
ما به بیداریِ باران
باز به جانب آسمان باز خواهیم گشت
آنجا شاعری زیبا
بر خوابِ نور
از تو سخن خواهد گفت
ما از اندوه و از عزا گریزانیم
ما نفرت نداریم
کینه یعنی چه؟
این دستهای ما
این لغتنامهی اندامِ آینه
ما برهنهایم
لبریز واژه از نور
از انار، از قند و بوسه و هَوَس
لمسِ تو زیباست به این کتابِ مقدس
هی دهنده دانا، زنِ بزرگ
تو کیستی
که بودی
چه کردی
چرا چراغ آوردی،
من نمیخواستم بینا شوم
هی دختر، زنِ کاملِ دخترانِ زمین
خواهدِ خوابهای دورِ من
آوردنِ اسمِ اعظمِ تو حتی دشوار است.
سید علی صالحی

