یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۲

هوشنگ شاه و یا زرتشت مقدس


هوشنگ پادشاه پیشدادی ایران، نخستین کسی‌ که با عدل و داد حکومت کرد



براساس تاریخ باستان ایران، هوشنگ شاه( نوه کیومرث است. کیومرث از نظر دیگر ادیان همان آدم است. یعنی‌ اولین آدمی‌ که بر روی زمین قرار می‌گیرد و پسری دارد بنام سیامک که بدست یکی از دئوها کشته میشود. و هوشنگ پسر سیامک و نوه کیومرث (آدم) میباشد. هوشنگ اول انسان بود که ستارهگان و اجرام کیهان را شناخت و به مردم معرفی کرد. اولین انسان بود که پزشکی میدانست و بیماریهای مردم را درمان میکرد. اولین انسان بود که شهرها را با قنات های شگفت انگیز ساخت و بنا های سنگی بلند بپا کرد. اولین انسان بود که آتش را کشف کرد و آنرا بمیان مردم آورد. و نخستین کسی‌ بود که از معدن ها آهن و فلزات درآورد و مردم را بساخت ابزار فلزی آموزش داد. و به مردم روزگار خود آموخت که یزدان یکتا را بشناسند. و آئین انسانیت را بجا آورند. وی را پیامبر راستین خدا میدانند و کتاب خرد جاودان و یا اوستا را اولین کتاب آسمانی ثبت کرده اند. او شهرهای بسیاری ساخت که مشهورترین آنها یکی‌ بابل واقع در جنوب ایران بزرگ بنا شده بود و دیگری شوش. مدت پادشاهی او را پنج سد سال ثبت کرده اند. گفته‌اند که وی اول کس بود که آتش را ساخت و در ملک خویش آهن درآورد و برای صنعت از آن ابزار ساخت و آب به خانه برد و مردم را به کشت و زرع و درو و اشتغال به کار ترغیب کرد و بفرمود تا حیوانات درنده را اهلی سازند. و از پشم و تار گیاهان چامه و فرش کنند و گاومیش را اهلی کنند و از شیر آن بنوشند. و شهر ری را بساخت و ری نخستین شهر بود که پس از شهر اقامت گاه کیومرث که در دماوند تبرستان ( مازندران) بود بنیان شد. پارسیان گویند که او هوشنگ پادشاه زاده شد و فضیلت پیشه بود و به تدبیر امور رعیت واقف بود. و از جانب اهورامزدا به پیامبری برگزیده شد. گویند که وی اول کس بود که احکام و حدود نهاد و لقب از آن گرفت و پیشداد نامیده شد. یعنی‌ نخستین کسی‌ که با عدل و داد حکومت کرد، که پیش در پارسی‌ به معنی‌ اول است و داد به معنی‌ عدل و گویند که وی به تمامی دنیا از جمله هند و مصر رفت و آن سرزمینها را بنا گذاشت و چون کار وی راست شد و پادشاهی بدو رسید تاج بر سر نهاد و و برای یزدان پاک ختبه خواند و گفت که پادشاهی را از جدّ خویش به ارث برده است. گفته اند که وی دئوها و سپاه وی را در هم شکست و از آمیزش با مردم منع شان کرد و مکتوبی بر سپری سپید نوشت و از آنها پیمان گرفت که معترض هیچ انسانی‌ نشوند. گروهی مانده و به او خدمت کردند و گروه دیگر از بیم وی به بیابان‌ها و کوه‌ها و دره‌ها گریختند. او اولین پادشاه همه دنیاست.
از جانسپاری کیومرث شاه تا تولد هوشنگ شاه و پادشاهی‌ وی دویست و بیست و سه سال بود و گفته‌اند آنگروه از دئوها که در خدمت او بودند، وی را بغایت دوست داشتند.



هوشنگ شاه در شاهنامه
وی در شاهنامه، پسر سیامک و نوهٔ کیومرث است که انتقام قتل سیامک را از دئوها میگیرد و پس از کیومرث به پادشاهی جهان میرسد. همچنین، یافتن آتش و برپایی جشن سده را در شاهنامه و اسطوره‌های ایرانی به هوشنگ شاه نسبت می‌دهند.
هوشنگ شاه، اختر شناس کبیر، ریاضیدان بی بدیل، پزشکی بزرگ بود و مردم زمان خود را با آبیاری و صنعت و جداکردن آهن و سنگ و ساختن ابزار و آلات آهنی آشنا ساخت و به ایشان کشت و ذرع آموخت. در شاهنامه، طبخ خوراک، پختن نان و گله‌داری از جمله آموزه‌های او برای مردم بشمار می‌رود.
براساس داستانهای شاهنامه ای که در دسترس ماست، هوشنگ شاه نوه کیومرث اولین پادشاه جهان بود. سیامک پدر هوشنگ شاه به خاطر دژمنی دئوها با کیومرث در جنگ با پسر رهبر دئوها کشته شد. یکسال پس از جانسپاری سیامک، کیومرث که خود هزار سال شده بود، هوشنگ شاه را که یادگار سیامک و برایش عزیز بود را به جنگ با دئوها فرستاد.
همه موجودات از انسان‌ها گرفته تا پریان و حیوانات دیگر دور هوشنگ جمع شدند. حتی حیوانات هم هر کدام سپاهی تشکیل دادند و هوشنگ فرمانده همه آنها شد. رهبر دئوها با شنیدن خبر آمدن سپاه هوشنگ و سپاهی از انسان‌ها و جانوران، آسمان را پر از خاک کرد، آنچنانکه توفان خاک همه جا را فراگرفت. سپس دئوها به سپاه هوشنگ شاه حمله کردند. هوشنگ شاه و سپاهش با دئوها درگیر شدند. ناگهان هوشنگ شاه چشمش به رهبر دئوها افتاد. خود را به او رساند و دست و پایش را گرفت و او را بالای سرش برد و سپس بر زمین کوبید و بزنجیر کشید.
پس از اسیر گشتن رهبر دئوها، کیومرث با خیالی آسوده از دنیارفت و هوشنگ شاه جای او را گرفت. هوشنگ پادشاهی عادل بود. او آتش را کشف کرد و آنرا در زندگی‌ آدم‌ها وارد ساخت. اولین کسی بود که آهن را شناخت و آن را از سنگ استخراج کرد. از آهن ابزاری مثل تبر و اره و تیشه درست کرد. همچنین هوشنگ به مردم کشاورزی آموخت.
جشن سده از هوشنگ به یادگار مانده. یک روز هوشنگ در کوه ماری دراز و سیاه با دو چشم سرخ دید که از دهانش دود خارج می‌شد. به سمت او سنگی را پرت کرد. سنگ خرد شد و نوری به وجود آمد. به این ترتیب با این که مار کشته نشد ولی آتش کشف شد. هوشنگ از خدا بخاطر این که آتش را هدیه داده بود تشکر کرد. همان شب کوهی از آتش درست کردند و جشن گرفتند و سده نام آن جشن است.
همچنین او بمردم آموخت تا حیوانات سودمند مانند گاو و خر و گوسفند و بز و مرغ و خروس را به شکل جفت جفت نگاهداری کرده و آنها را پرورش دهند. هوشنگ شاه پنج سد سال بر دنیا حکومت کرد و پس از او تهمورث دئوبند پادشاه شد.
حکیم علیقدر ایران فردوسی‌ حماسه سرا در راه خلق اثری بزرگ قدم می گذاشت. سرودن حماسه را با کیومرث آغاز کرد. خلق انسان اولیه، خود حماسه ای بزرگ بود. کیومرث پا بزمین گذاشت. فردوسی نخستین بیت را سرود. بنام خداوند جان و خرد.
کیومرث بر بلندای قله ایستاده بود و سرزمین ایران را از نظر می گذراند. باد می وزید و چامه کیومرث را تاب میداد. کیومرث، این زنده میرا، شاه ایران و گیتی‌ بود. رعیت او حیوانات بودند که سخنشان را میفهمید. کیومرث کدخدای جهان اولیه بود. تخت شاهی اش تکیه سنگ تراش خورده و بی زینتی بود و ردای شاهی اش پلنگینه پوشی ناچیز. کیومرث رو بسوی خانه اش برگرداند. خانه اش در دل کوه بود. صدای گریه ای شنید. سیامک، پور پاک کیومرث بود که میگریست. کیومرث بسمت او دوید و وارد خانه شد. سیامک را در آغوش گرفت. دلش بی تاب بود و از کینه دئوها بیمناک. سیامک را محکم بخود فشرد. نباید یک لحظه از او غافل میشد. خورشید غروب میکرد و کیومرث در حالیکه سیامک را در آغوش داشت، بفکر فرو رفت.
غروب یک روز تابستانی بود. غروب های زیادی از پس هم آمده بود و رفته بود تا سیامک، پور کیومرث، قد کشیده و بلند بالا شود. سیامک بسمت بیشه میرفت. میخواست ازچشمه کمی آب بردارد. خم شد. دست در آب کرد. لرزشی بر سطح آب افتاد. سیامک خود را در آب دید. لرزش آب ایستاد. سیامک دقت کرد. چهره زیبایی در پشت سرش بود. برگشت. از دیدن یک غریبه، در جهان ساکت ابتدایی، هیجان زده شد. ولی از تماشای صورت زیبای امشاسپند زبان بدهان گرفت و هیچ نگفت. سروش( سپند مینو) به سیامک لبخند زد. او امشاسپند فرمانبرداری بود که از خانه اش در بلندترین جای دماوند بدیدار سیامک آمده بود تا او را از نیرنگ دئوها آگاه کند. چهره سروش در نظر سیامک آشنا مینمود. نیازی بمعرفی نبود. سروش گفت: سیامک! از نیرنگ دئوها بپرهیز! تو پور پاک کیومرث هستی. فرمانروای آینده جهانی. جنگ با دئوهای پلید بس خطرناک و وهم انگیز است. نیرنگی در انتظار توست. نیرنگی در انتظار توست. نیرنگی در انتظار توست. ازنیرنگ بر حذر باش.
صدای سروش کم و کمتر می شد. امشاسپند میرفت. سیامک ماند و دلی پر از اندیشه نبرد با دئوها. در آن روزگار، رستمی نبود تا از تیره شاهان محافظت کند. سیامک باید دست بکار میشد. افسوس و دریغ که خفتان و زره ای برای مبارزه نداشت. افسوس که ابزار آلات جنگی ساخته نشده بود. این جهان ابتدایی هیچ چیز برای مقابله با دئو به سیامک نمیداد. مگر پلنگینه پوشی و چوب دست گرز مانندی. تن برف گون سیامک را چه چیز در مقابل چنگال تیز دئوها پناه میداد؟ هیچ چیز!
سیامک به نبرد دئو اهریمنی شتافت. و شتابان بگردن دئو پرید و ضربه کوبید. دئو پلید، این افریت نابکار، همچون شبی تاریک تن سیمگون سیامک را فشرد. سیامک درد میکشید. توان مقابله نداشت. کیومرث بر بلندی ایستاده بود که صدای شکستن استخوانهای سیامک بگوش کیومرث رسید. دئو، سیامک را رها کرد. پور کیومرث به زمین افتاد. دئو سیاه به پایکوبی مشغول شد. زمین زیر پایش میلرزید. باز ایستاد. نشست و به چنگال تیز، پهلوی سیامک را درید و جگر او را بیرون کشید. کیومرث تاب و تحمل نیاورد. سست شد. زانو زد. دست بر زمین گذاشت. گریست. آداب عزاداری نمی دانست. اولین عزادار جهان، او بود.
(های! ای هوشنگ. تویی پسر پاک سیامک و نوه کیومرث. بشتاب و بر دئو سیاه حمله ببر که این فرمان اهوراست.) باز هم سروش بود که ندا میداد. هوشنگ میبایست فریاد انتقام سر دهد. کیومرث سالخورده به تختگاهش نشسته بود. دلش میلرزید. به پایین دستِ دشت نگاه کرد. سپاه هوشنگ در حرکت بود. سپاهی متشکل از پری و پلنگ و شیر و درندگان و گرگ و ببر دلیر. هوشنگ به کیومرث و رنج او می اندیشید. دئو سیاه از دور پدیدار شد. هوشنگ از دیدن آن کوه سهمگین بیم به دل راه نداد. درفش به یک دست گرفته بود و گرز بدستی دیگر. فنون جنگی را از کیومرث آموخته بود. نبرد آغاز شد. هوشنگ کمرگاه دئو را بچنگ گرفت. عطر جان هوشنگ در مشام دئو پیچید و بوی عفونت دئو مشام هوشنگ را آزرد. هوشنگ به پدرش سیامک فکر کرد. با نهایت قدرت فریادی کشید. صدا در گوش دئو سیاه طنین انداخت. هوشنگ تمام نیرو را در بازو جمع کرد و دئو را بخاک افکند. بر سینه دئو نشست و او را بزنجیر کشید.
هوا روشن می شد. خنکای باد صبحدم نشاط آور بود. کیومرث، هوشنگ را در بر گرفت و به آغوش فشرد. دئو پلید در میان دشت نالان و خیزان افتاده بود و زجه میزد. هوشنگ جهان را از پلشتی دئوها رهاند. کیومرث لبخند زد. گونه هوشنگ را بوسید. سرش را روی دسته سنگی تخت پادشاهی اش گذاشت و به خواب ابدی رفت.
منبع: ایران شکوه از یاد رفته

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر