‏نمایش پست‌ها با برچسب انوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انوری. نمایش همه پست‌ها

شنبه، اسفند ۲۱، ۱۴۰۰

چون چرخ پر ستاره کند باغ را بهار



دی بامداد عيد که بر صدر روزگار
هر روز عيد باد به تاييد کردگار
بر عادت از وثاق بصحرا برون شدم
با يک دو آشنا هم از ابناء روزگار
در سر خمار باده و بر لب نشاط می
در جان هوای صاحب و در دل وفای يار
اسبی چنانکه دانی زير از ميانه زير
وز کاهلی که بود نه سک سک نه راهوار
در خفت و خيز مانده همه راه عيدگاه
من گاه زو پياده و گاهی برو سوار
نه از غبار خاسته بيرون شدی بزور
نه از زمين خسته برانگيختی غبار
راضی نشد بدان که پياده شوم ازو
از فرط ضعف خواست که بر من شود سوار
گه طعنه ای ازين که رکابش دراز کن
گه بذله ای از آن که عنانش فرو گذار
من واله و خجل به تحير فرو شده
چشمی سوی يمينم و گوشی سوی يسار
تا طعنه که ميدهدم باز طيرگی
تا بذله که مي کندم باز شرمسار

شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۹۹

هر بامداد بر تو چو عيدی خجسته باد


ای عيد دين و دولت عيدت خجسته باد
ايامت از حوادث ايام رسته باد
گلزار باغ چرخ که پژمردگيش نيست
در انتظار مجلس تو دسته دسته باد
بازار مصر جامع ملک از مکان تو
تا باره نهم ز جهان رسته رسته باد
الا ز شست عزم تو تير قدر قضا
بر هر نشانه ای که زند باز جسته باد
گر نشو بيخ امن بود جز به باغ تو
از شاخهاش در تبر فتنه دسته باد
ور آبروی ملک رود جز بجوی تو
زاب فساد کل ورق کون شسته باد
در هيچکار بی تو فلک را مباد خوض
پس گر بود نخست رضای تو جسته باد
کيوان موافقان ترا گر جگر خورد
نسرين چرخ را جگر جدی مسته باد
ور مشتری جوی ز هوای تو کم کند
يکباره مرغزار فلک خوشه رسته باد
مريخ اگر بخون حسود تو تشنه نيست
زنگار خورده خنجر و جوشن گسسته باد
ور در شود بر وزن بدخواهت آفتاب
گرد کسوف گرد جمالش نشسته باد
ور زهره جز ببزم تو خنياگری کند
جاويد دف دريده و بربط شکسته باد
ور نامه ای دهد نه به پروانه تو تير
شغلش فرو گشاده و دستش ببسته باد
ماه ار نخواهد آنکه وبد نعل مرکبت
از ناخن محاق ابد چهره خسته باد
واندر هرآنچه رای تو کرد اقتضای آن
تقدير جز بعين رضا ننگرسته باد
تا رسم تهنيت بود اندر جهان بعيد
هر بامداد بر تو چو عيدی خجسته باد
بادام وار چشم حسود تو آژده
وز ناله بازمانده دهان همچو پسته باد.
انوری 


اجراى زیبای سورنای نوروز ۱۳۹۷ - Norouz 1397

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۹۸

روزگارت روز و شب نوروز باد



خسروا روزت همه نوروز باد
وز طرب شبهای عمرت روز باد
افسر پيروز شاهی بر سرت
آفتاب آسمان افروز باد
چون قضای گنبد فيروزگون
همتت بر کارها پيروز باد
پيش قدرت پشت و روی آفتاب
همچو اشکال هلالی کوز باد
شير گردون پيش شير رايتت
سخره چون آهوی دست آموز باد
بيلکی کز شست ميمونت رود
چون اجل جوشن گسل دلدوز باد
آتشی کز نعل يک رانت جهد
چون شهاب چرخ شيطان سوز باد
يوزبانان ترا وقت شکار
جام شاهان کاسهای يوز باد
خصم را در گنبد گردان قرار
همچو بر گنبد قرار گوز باد
تا شب و روز جهان آينده اند
روزگارت روز و شب نوروز باد.
انوری
Salar Aghili, Mehr Iran

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۸

ز دستبوس خداوند روزگار جداست

مخوانش سخن که محض سخاست




که زیر گنبد خضرا چنان توان بودن
که اقتضای قضاهای گندب خضراست
چو در ولایت طبعیم ازو گریزی نیست
که بر طباع و موالید والی والاست
کسی چه داند کین گوژپشت مینارنگ
چگونه مولع آزار مردم داناست
نه هیچ عقل بر اشکال دور او واقف
نه هیچ دیده بر اسرار حکم او بیناست
چه جنبشست که بی اولست و بی‌آخر
چه گردشست که بی‌مقطع است و بی‌مبداست
مرا زگردش اینچرخ آن شکایت نیست
که شرح آن بهمه عمر ممکنست و رواست
زمانه را اگر این یک جفاست بسیارست
بجای من چه کز این صدهزار گونه جفاست
چو عزم خدمت آن بارگاه دید مرا
که صحن و سقفش بیغاره زمین و سماست
چو دید کز پی تشریف نعمت و جاهم
چو بندگان ویم قصد حضرت اعلاست
بدست حادثه بندی نهاد بر پایم
که همچو حادثه گاهی نهان و گه پیداست
سبک بصورت و چونان گران بقوت طبع
که پشت طاقتم از بار او همیشه دوتاست
نظر بحیله ز اعضا جدا نمی‌کندش
کراست بند بر اعضا که آنهم از اعضاست
عصاست پایم و در شرط آفرینش خلق
شنیده‌ای که کسیرا بجای پای عصاست
اگر چه دل هدف تیر محنتست و غمست
وگرچه تن سپر تیغ آفتست و بلاست
ز روزگار خوشست اینهمه جزآنکه لبم
ز دستبوس خداوند روزگار جداست
خدایگان وزیران مشرق و مغرب
که در وزارت صاحب شریعت وزراست

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۶

در پیش نور رویش گردون بدست حسرت



خه‌خه بنام ایزد آن روی کیست یارب (۱)
آن سحر چشم و آن رخ آن زلف و خال و آن لب
در وصف حسن آن لب ناهید چنگ مطرب
بر چرخ حسن آن رخ خورشید برج کوکب
مسرور عیش او را این عیش عادتی غم
بیمار هجر او را این مرگ صورتی تب
نقشی نگاشت خطش از مشک سوده بر گل
دامن فکند زلفش بر روز روشن از شب
دامیست چین زلفش عقل اندرو معلق
جزعیست چشم شوخش سحر اندرو مرکب
گه مشک می‌فشاند بر مه ز گرد کوکب
گه ماه می‌نگارد در ره ز نعل مرکب
در پیش نور رویش گردون بدست حسرت
بربست روی خود را بشکست نیش عقرب
بردارد ار بخواهد زلف و رخش به یکره
ترتیب کفر وایمان آیین کیش و مذهب
در من یزید وصلش جانی جوی نیرزد
ای انوری چه لافی چندین ز قلب و قالب.

انوری


جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۳

نهانم آشکارست



ز عشق تو نهانم آشکارست
ز وصل تو نصیبم انتظارست

ز باغ وصل تو گل کی توان چید
که آنجا گفتگوی از بهر خارست

ولی در پای تو گشتم بدان بوی
که عهدت همچو عشقم پایدارست

دلم رفت و ز تو کاری نیامد
مرا با این فضولی خود چه کارست

چو گویم بوسه‌ای گویی که فردا
کرا فردای گیتی در شمارست

به بند روزگارم چند بندی
سخن خود بیشتر در روزگارست

به عهدم دست می‌گیری ولیکن
که می‌گوید که پایت استوارست

ترا با انوری زین گونه دستان
نه یکبار و دوبارست و سه بارست.

انوری