شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۹۵

که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است


رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است
نشان قافله سالار عاشقان این است

مبین بچشم حقارت بخون دیده ما
که آبروی صراحی به اشک خونین است

ز آشنایی ما عمر ها گذشت و هنوز
بدیده منت آن جلوه نخستین است

نداد بوسه و این با که می توان گفتن؟
که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است

بروشنان چه بری شکوه از سیاهی بخت
که اختر فلکی نیز چون تو مسکین است

بغیر خون جگر نیست بی نصیبان را
زمانه را چه گنه چوننصیب ما این است

رهی ز لاله و گل نشکفد بهار مرا
بهار من گل روی امیر و گلچین است.

رهی معیری







 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر