پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۹۴

برون رو از خود و آنگه درون میکده آی


سبوکشان که بظلمات عشق خضر رهند
ز جوی آب بقا هم بچابکی بجهند

جلا و جوهر این بوالعجب گدایان بین
که جلوه گاه جلال و جمال پادشهند

برون رو از خود و آنگه درون میکده آی
که خرقه ها همه اینجا برهن باده نهند

کلاه بفکن و بر خاک نه سر نخوت
که مهر و ماه بر این در سران بی کلهند

چه چاره ده مه برج شرف بخانه ماست
که از شعاع و شفق رشگ ماه چاردهند

چه فر بخت بلندی است با مه و خورشید
که پاسبان در این بلند بارگهند

تو شهریار دراین هفتخوان تهمتن باش
که دیو نفس حرون است و راهبان نرهند.

شهریار


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر