جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۹۴

شمعم رخ یار است و شرابم لب دلدار


من باز ره خانهٔ خمار گرفتم
ترک ورع و زهد بیکبار گرفتم

سجاده و تسبیح بیک سوی فکندم
بر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم

کارم همه با جام می و شاهد و شمع است
ترک دل و دین بهر چنین کار گرفتم

شمعم رخ یار است و شرابم لب دلدار
پیمانه همان لب که بهنجار گرفتم

چشم خوش ساقی دل و دین برد زدستم
وین فایده زان نرگس بیمار گرفتم

پیوسته چنین می زده و مست و خرابم
تا عادت چشم خوش خونخوار گرفتم

شیرین لب ساقی چو می و نقل فرو ریخت
بس کام کز آن لعل شکربار گرفتم

چون مست شدم خواستم از پای درآمد
حالی سر زلف بت عیار گرفتم

آویختم اندر سر آن زلف پریشان
این شیفتگی بین که دم مار گرفتم

گفتی: کم سودای سر زلف بتان گیر
چندین چه نصیحت کنی؟ انگار گرفتم

با توبه و تقوی تو ره خلد برین گیر
من با می و معشوقه ره نار گرفتم

در نار چو رنگ رخ دلدار بدیدم
آتش همه باغ و گل و گلزار گرفتم

بگرفت بدندان فلک انگشت تعجب
چون من بدو انگشت لب یار گرفتم

دور از لب و دندان عراقی لب دلدار
هم باز بدست خوش دلدار گرفتم.

عراقی