فریدون مشیری

ای همه گلهای از سرما کبود
خنده هاتان را که از لبها ربود
مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت
باغ هرگز اینچنین تنها نبود
تاجهای نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد بر سینه تان
صبح میخندد خود آرایی کنید
اشکهای یخ زده آئینه تان
رنگ عطر آویزتان برباد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگهاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد
روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم مینمود
اینزمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
اینزمان دور از ملامتهای ماه
چشم میبندم که جویم خواب را
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
اینزمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را مینواخت
آفتاب عشق شورانگیز من
اینزمان خاموش و خالی مانده است
سینه از آرزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ریود
زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود.
فریدون مشیری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر