شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۳

ماه میتابید و شب آرام و زیبا بود



شست باران بهاران هرچه هرجا بود
یکشب پاک اهورائی
بود و پیدا بود
بر بلندی همگنان خاموش
گرد هم بودند
لیک پنداری
هر کسی با خویش تنها بود
ماه میتابید و شب آرام و زیبا بود
جمله آفاق جهان پیدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا
جاودانی بیکران تا بیکرانه جاودان پیدا
اینک این پرسنده میپرسد
پرسنده، من شنیدستم
تا جهان باقیست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو، مزدک،‌ چه میدانی؟
آنسوی این مرز ناپیدا
چیست ؟
وانکه زانسو چند و چون دانسته باشد کیست؟
مزدک، من جز اینجائی که میبینم نمیدانم
پرسنده، یا جز اینجائی که میدانی نمیبینی
مزدک، من نمیدانم چه آنجا یا کجا آنجاست
بودا، از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن میرفت
زرتشت، آه ، مزدک ! کاش میدیدی
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا، اهورا نیز
بودا، پهندشت نیروانا نیز
پرسنده، پس خدا آنجاست؟
هان؟
شاید خدا آنجاست
بین دانستن
و ندانستن
تا جهان باقیست مرزی هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست.
مهدی اخوان ثالث


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر