پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۳

از آلم چه میخواهم



سرم بر سینه یار است از آلم چه میخواهم؟
بچنگم زلف دلدار است از آلم چه میخواهم؟
ترا میخواستم افتاده ای چون گل ببالینم
فراغم از گل و خار است از آلم چه میخواهم؟
تو بودی آنکه من میخواستم روزی مرا خواهد
دگر کی با کسم کار است از آلم چه میخواهم؟
مرا پیمانه عمری بود خالی از می عشرت
کنون این جام سرشار است از آلم چه میخواهم؟
بیا بر چشم بیخوابم نشین گل گوی و گل بشنو
تو یارم شو خدا یار است از آلم چه میخواهم؟
اگر نالیده بودم حالیا از بخت میبالم
وز آنم شکر بسیار است از آلم چه میخواهم؟
دلم رنجور حرمان بود و جانم خسته هجران
طبیب اکنون پرستار است از آلم چه میخواهم؟
نمیکردم گمان روزی شود بیدار بخت من
کنون این خفته بیدار است از آلم چه میخواهم؟
مرا طبعی است چون دریا و دریائی است گهر زا
چه باک از سهل و دشوار است از آلم چه میخواهم؟
نگارم مینویسد مستم و تب کرده شوقم
سرم بر سینه ی یار است از آلم چه میخواهم؟
عماد خراسانی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر