‏نمایش پست‌ها با برچسب عماد خراسانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عماد خراسانی. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۴۰۴

راه میخانه نداند همه کس


راه پنهانی‌ میخانه نداند همه کس، جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر


کاریکاتور ناصر دین شاه قاجار و شهریاری که برای اداره یونان گمارده بود در مجله پوک

دلم آشفتۀ آن مایۀ ناز است هنوز
مرغ پر سوخته در پنجۀ باز است هنوز
جان بلب آمد و لب، بر لب جانان نرسید
دل بجان آمد و او، بر سر ناز است هنوز
گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانۀ عشق
یار، عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز
خار گردیدم و بر آتش من، آب نزد
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز
همه خفتند بغیر از من و پروانه و شمع
قصۀ ما دوسه دیوانه، دراز است هنوز
گرچه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت
درب این خانه، به امید تو باز است هنوز
این چه سوداست عمادا، که تو در سر داری
این چه سوزیست که در پردۀ ساز است هنوز؟
عماد خراسانی

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۴

نه عجب پیش تو صاحب نظران خاک درند


تو گـل ناز منی گر همه خار جگرند
باش با من که همه رهگذران میگذرند

کیستی، چیستی ای پادشه کشور حسن
پادشاهان همه گویند که بیداد گرند

ای شـه حسن که درویشی و درویش نواز
نه عجب پیش تو صاحب نظران خاک درند

همـــــه دارنـد سر و زلفی و بالا و بری
لیک برخــــــی چو تو آرام دل و تاج سرند

همـــه خوبنـد ولی خوبتر از خوب تویی
کاش با چــــشم من ای ماه به رویت نگرند

نه خطا شـد که ز روی تو و خوی خوش تو
همچنان گنج ، نکوتر که خسان بیخـبرند

دست های گـنه آلوده ی ما را بگــــذار
در چمن زار تو چـــــون آهوی وحشی بچرند

چند گویی که چنین باش و چنان خود دانی
چون تو نازک بدنان جامه ی تقوا بدرند.

عماد خراسانی


سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۴

چون لاله تا به خاك نيفتد پياله ام


كردم به دست خويش تبه روزگار خويش
در حيرتم به جان عزيزان ز كار خويش

آتش زدم به خرمن پروانه و چو شمع
مي سوزم از شكنجه شبهاي تار خويش

آن صيد تير خورده از باغ رفته ام
كز خون نوشته ام به چمن يادگار خويش

آن باغبان سر به بیابان نهاده ام
کِش باغ مانده خاطره از لاله زارخویش

آن ابر سركشم كه به يك لحظه خيره گي
باريده ام تگرگ به باغ و بهار خويش

گِريم گهي به خنده ديوانه وار خود
خندم گهي به گريه بي اختيار خويش

زنجیر در خور است دگر گردن مرا
عاقل کجا ز دست نهد زلف یار خویش

خاکسترم کنید و ببادم دهید که انک
ننگ آیدم ، بعشق قسم از غبار خویش

چون لاله تا به خاك نيفتد پياله ام
فارغ نمي شوم ز دل داغدار خويش

چون شمع اشك مي شودش جمله تن" عماد"
از بس كه گريه كرد بر احوال زار خويش.

عماد خراسانی

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۴

هرچه بینم همه از چشم تو بینم‌ای عشق


از تو‌ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو‌ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری‌ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده‌ام را به حبیبم دادی

بوسه‌ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو‌ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم‌ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم‌ای عشق

گرچه‌ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته‌ای بیمارم
گرچه زان زلف گره‌ها زده‌ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم‌ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد‌ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد‌ای عشق.

عماد خراسانی


یکشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

سر خوش آن جمع که سر در سر سودا کردند


فصل عشق آمد و فکر می و مینا کردند
خلق،اسباب طرب باز مهیّا کردند

جز من و این دل دیوانه ی بی صبر و قرار
همه با همنفسی روی به صحرا کردند

مطربان دست فشاندند و دل از کف بردند
پای کوبان همه جا غلغله بر پا کردند

دوستان گرم گرفتند و نشستند به عیش
گره از کار خود و زلف بتان وا کردند

باغ و بستان مرا نیز به صحرا بردند
این همه ظلم و ستم با منِ تنها کردند

پرتو مهر سعادت نرسد بر رخشان
که مرا دور از آن روی دلارا کردند

گر به من بود نمی بردمش از خانه برون
بی تماشاست جز او هر چه تماشا کردند

من در این گوشه به عکسی خوش و کوته نظران
با بهشت رخ اون باغ تمنا کردند

خرّم آن قوم که از عشق پریشان گشتند
سر خوش آن جمع که سر در سر سودا کردند

این چه درد است عمادا که به کس نتوان گفت
ای بسا درد که گفتند و مداوا کردند.

عماد خراسانی


شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۳

خیز ای دل چمن امروز تمـاشــــــــا دارد..... نوروز پیروز


نو بهار امد و شد موسم شیدایـی ما
مــا و جام می مـا و سـر سودایـــی مـا

در چنین فصل که شوید رخ گل ابر بهـار
ســاقــی از بــاده بـشو دفتر دانایی مــــــــا

خیز ای دل چمن امروز تمـاشــــــــا دارد
که به گلگشت شد آن سرو تماشایی مــا

نرود از سر زلف تو به جایی که نـدیــــــد
خوشتر از زلف تو جایی دل هر جایی مــــا

اندر این شهر بتی نیست به زیبایی تــو
غم ندارم که کسی نیست به رسوایی ما

ای که با اهل هوس انجمنی ساخـته ای
رحمت آور بـه وفـــاداری و تنهایـــی مـــا

دگر از گوشه ی چشمی نکند یاد عمــاد
که ندارد مه ما شک به شکـیـبـایـی مــــا.

عماد خراسانی



پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۳

از عالم چه می خواهم ؟


سرم بر سینه ی یار است ، از عالم چه می خواهم ؟
به چنگم زلف دلدار است ، از عالم چه می خواهم ؟
تو را میخواستم ، افتاده ای چون گل ببالینم
فراغم از گل و خار است ، از عالم چه می خواهم ؟
تو بودی آنکه من میخواستم روزی مرا خواهد
دگر کی با کسم کار است ، از عالم چه می خواهم ؟
مرا پیمانه عمری بود خالی از می عشرت
کنون این جام سرشار است ، از عالم چه می خواهم ؟
بیا بر چشم بیخوابم نشین ، گل گوی و گل بشنو
تو یارم شو ، خدا یار است ، از عالم چه می خواهم ؟
اگر نالیده بودم حالیا از بخت می بالم
وز آنم شکر بسیار است ، از عالم چه می خواهم ؟
دلم رنجور حرمان بود و جانم خسته ی هجران
طبیب اکنون پرستار است ، از عالم چه می خواهم ؟
نمیکردم گمان روزی شود بیدار بخت من
کنون این خفته بیدار است ، از عالم چه می خواهم ؟
مرا طبعی است چون دریا و دریائی است گوهر زا
چه باک از سهل و دشوار است ، از عالم چه می خواهم ؟
نگارم می نویسد ، مستم و تب کرده شوقم
سرم بر سینه ی یار است ، از عالم چه می خواهم ؟


عماد خراسانی

دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۳

باز هم با ما بیا، میخانه ها را جستجو کن


تَرک آن بدخو مکن ایدل به بدخوئیش خو کن
هرکه گوید ترک او کن بشنو از من ترک او کن

آرزو دارد که هرشب با رقیبان می بنوشد
ایدل از بیچارگی بخت رقیبان آرزو کن

یا به بلبل مژده ده ای گل که یکرنگی و یکدل
یا اگر با خار یاری عشوه کم در کار او کن

تا نگوید شیخ نبود باده خواران را بهشتی
ای بهشتی رو دمی با ما بسوی باغ رو کن

کن نماز عشقبازان گر حضور قلب خواهی
سجده هم گر میکنی در پای سروی مشک مو کن

یا به یک گل دل مده گل در چمن بسیار باشد
یا دگر چون ما قیاس آبرو با آب جو کن

بی ریا خواهی مجو اندر مساجد یا منابر
باز هم با ما بیا، میخانه ها را جستجو کن

گفتگوئی نیست کز عشق تو مجنون شد عمادت
ای پری یک لحظه با دیوانهء خود گفتگو کن.

عماد خراسانی



یکشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۹۳

دل به دل راهی اگر داشت نکو بود


مست گشتم که شود دل نفسی غافل از او
غافل از اینکه شود باده بلای دل از او

سوزش دلکش پروانه و افسانهءتار
پرکند باز علی رغم دلم محفل از او

او دمی نیست به یاد من و در این دل زار
حسرتی مانده که یک لحظه شوم غافل از او

به سفر رفتم و گفتم برم از یاد او را
مهر بر مهر بیفزود بهر منزل از او

ناله از غفلت یار است نه از سوختنم
برق از او آتش از او خرمن از او حاصل از او

تا وصالی نبود رنج فراق اینهمه نیست
آه از وصل که شد کار دلم مشکل از او

نبود حسرت فردوس که در دل ما را
مُهر مِهری است که هر داغ شود باطل از او

دل به دل راهی اگر داشت نکو بود عماد
تا بداند که چه هنگامه بود در دل از او.

عماد خراسانی

غم نیست كسی را كه خدا داشته باشد


هر كس كه دلی چون دل ما داشته باشد
از دست غم آرام كجا داشته باشد

رنجور پریشی كه بجان دشمن خویش است
دیگر ز كه امید دواداشته باشد؟

گر مهر به مریخ خورد ماه به ناهید
غم نیست كسی را كه خدا داشته باشد

تا هرخس و خاری نكند دعوی مستی
خوشتر كه ره عشق بلا داشته باشد

ما بنده رخسار نگوئیم و لیكن
قربان جمالی كه صفا داشته باشد

غم نیست دلم گر زجهان هیچ ندارد
تنها اگر‌ ای ماه تو را داشته باشد

زندان جهان بهر عماد است چو فردوس
گر صحبت ارباب وفا داشته باشد.

عماد خراسانی



شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۳

چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را


ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را

ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمه حیوان را

مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را

صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه
ترسم که دهی از دست آن زلف پریشان را

دلبسته این دامی، مرغابی این دریا
کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را

در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد
کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را

گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را

کی نام ترا می برد دل روز ازل ای عشق
در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را

در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
می برد ز یادم کاش شبهای گلستان را

تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را

تا رفت ز کف جانان دشمن شده ام با جان
بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را

دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را

ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من
هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را

در بزم وصال دوست از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را.

عماد خراسانی


پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۳

ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی


آزاد بودم من گرفتارم تو کردی
مفتون مهرویان عیارم تو کردی

من اهل بودم رند و میخوارم تو کردی
با می فروشان اینچنین یارم تو کردی

ای دل بلا‌ ای دل بلا‌ ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

از مایی اخر خصم جان ما چرایی
دیوانه جان اخر چه‌ ای کار کجایی

روزم سیه حالم تبه کردی تو کردی
ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی

بس در سر زلف بتان جا کردی ای دل
ما را ميان خلق رسوا کردی ای دل

غافل مرا از فکر فردا کردی ای دل
تا از کجا ما را تو پيدا کردی ای دل

ای دل بلا‌ ای دل بلا‌ ای دل بلایی
ای دل سزاواری که دائم مبتلایی

تا چند می سوزی دلا خود را و ما را
ما هیچ رحمی کن بخود آخر خدارا

تاچند خواهی عشق درد بی‌دوا را
تاکی بجان باید خریدن این بها را

مجنون شوی دیوانه‌ام کردی تو کردی
از خود مرا بیگانه‌ام کردی تو کردی

آخر دلا تاکی غم بیهوده خوردن
ما را به این میخانه آن میخانه بردن

روزم سیه حالم تبه کردی تو کردی
ای دل بسوزی هر گنه کردی تو کردی.

عماد خراسانی



del bala moein

یکشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۹۳

راز نهان فاش می کند



چندی است تند، می گذریم از کنار هم
ظاهر خموش و سرد و نهان بیقرار هم
رخسار خود بسیلی می سرخ کرده ایم
چون لاله ایم هردو بدل داغدار هم
او را غرور حسن و مرا طبع سربلند
دیری است واگذاشته در انتظار هم
چشم منو تو راز نهان فاش میکند
تا کی نهان کنیم غم آشکار هم
ای کاش آن کسان که بهشت آرزو کنند
عاشق شوند و با مه خود گفتگو کنند.

عماد خراسانی

جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۳

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم


یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم.




دوستت دارم و دانم كه تویی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده‌ام دوست ندانم
غمم این است كه چون ماه نو انگشت نمایی
ورنه غم نیست كه در عشق تو رسوای جهانم
دم به دم حلقه ی این دام شود تنگتر و من
دست و پایی نزنم خود ز كمندت نرهانم
سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را
یاد باد آنهمه آزادگی و تاب و توانم
كه ترا دید كه در حسرت دیدار دگر نیست ؟
آری آنجا كه عیان است چه حاجت به بیانم
مرغكان چمنی راست بهاری و خزانی
منكه در دام اسیرم چه بهارم چه خزانم
گریه از مردم هشیار خلایق نپسندند
شده‌ام مست كه تا قطره ی اشكی بفشانم
ترسم اندر بر اغیار برم نام عزیزت
چه كنم بی‌تو چه سازم شده‌ای ورد زبانم.
عماد خراسانی

دوشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۱

میتوان کرد بهر لحظه تماشای دگر


من بمیخانه ام امشب، تو برو جای دگر



گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر
مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانه‌ام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر بجز عشق توام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر
نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر
تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به ‌کسی چشم تماشای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان ترب زای دگر
گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
میتوان کرد هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به ‌زیبای دگر
می‌ فروشان همه دانند عمادا که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر
عماد خراسانی