شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۳

کو گشت در ظلم اژدها


ای توتی ایسا نفس، وی بلبل شیرین نوا
هین زهره را کالیوه کن، زان نغمه‌های جانفزا

دعوی خوبی کن بیا، تا سد عدو و آشنا
با چهرهٔ چون زعفران، با چشم تر آید گوا

غم جمله را نالان کند، تا مرد و زن افغان کند
که داد ده ما را ز غم، کو گشت در ظلم اژدها

غم را بدرانی شکم، با دورباش زیر و بم
تا غلغل افتد در عدم، از عدل تو‌ای خوش صدا

ساقی تو ما را یاد کن، سد خیک را پرباد کن
ارواح را فرهاد کن، در عشق آن شیرین لقا

چون تو سرافیل دلی، زنده کن آب و گلی
در دم ز راه مقبلی، در گوش ما نفخهٔ خدا

ما همچو خرمن ریخته، گندم بکاه آمیخته
هین از نسیم باد جان، که را ز گندم کن جدا (کاه را از گندم جدا کن)

تا غم بسوی غم رود، خرم سوی خرم رود
تا گل بسوی گل رود، تا دل برآید بر سما

این دانه‌های نازنین، محبوس مانده در زمین
در گوش یک باران خوش، موقوف یک باد صبا

تا کار جان چون زر شود، با دلبران هم بر شود
پا بود اکنون سر شود، که بود اکنون کهربا

خاموش کن آخر دمی، دستور بودی گفتمی
سری که نفکندست کس، در گوش اخوان صفا.
مولانا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر