چهارشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۹۳

در دگر زدنم آموخت


مسی به رنگ شفق بودم
زمان ، سیه شدنم آموخت
در امید زدم یک عمر
نه در گشاد و نه پاسخ داد
در دگر زدنم آموخت

چراغ سرخ شقایق را
رفیق راه سفر کردم ،
به پیشواز سحر رفتم
سحر نیامدنم آموخت
کنون هوای سفر در سر
نشسته حلقه صفت بر در
به هیچ سوی نمی رانم
حدیث خویش نمی دانم
خوشم به عقربه ساعت
که چیره می گذرد بر من
درون آئینه ها پیری است
که خیره مینگرد در من
که خیره مینگرد در من.
نادر نادرپور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر