با بالهای رنگین ، در نور صبحگاه
بر گل نشست و عکسش در شبنم اوفتاد
پنداشت چشمه ای است
سر را درون چشمه فرو برد
آنگاه ، وزن پرتو خورشید را
بر کفه ی دو بال خود احساس کرد
شاهین خشکش به تکان آمد
چشمش به روشنایی نا محرم اوفتاد
خود را به خواب زد
( گل را به گاهواره بدل کرده بود باد
از تاب گاهواره و لالایی نسیم
کم کم به خواب رفت
در لحظه میان دو خفتن
پرواز سایه ای را با لکه های نور
بر گرد گاهواره ی گل دید
ترسید
برخاست تا به نقطه ی دوری سفر کند
آوار سایه ، تند فرود آمد
نگذاشت
با بالهای رنگین ، بر کاغذی نشست
عکسش بر آن سپیدی لغزنده اوفتاد
این بار ، وزن پرتو خورشید را
بر بال خود نیافت
در سایه ی کبود دو انگشت
سنجاق ، مغز کوچک پروانه را شکافت.
نادر نادرپور
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر