عصر تنگی بود
و مرا با خویشتن گوئی
خوش خوشك آهنگ جنگی بود
من نمیدانم كدامین بیست
به نهانگاه كدامین بیشه افسون
در كنار بركه جادو، پرم در آتش افكنده است
لیك میدانم دلم چون پیر مرغی كور و سرگردان
از ملال و وحشت و اندوه آكنده است
خوابگرد قصه های شوم و وحشتناك را مانم
قصه هائی با هزاران كوچه باغ حسرت و هیهات
پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات
سوی بس پس كوچه ها رانده
كاروان روز و شب كوچیده، من مانده
با غرور تشنه مجروح
با تواضع های نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خاك را مانم
در شب قطبی
این سحر گم كرده بی كوكب قطبی
در شب جاوید
زی شبستان غریب من
نقبی از زندان بكشتنگاه
برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
از خزان جاودان بیشه خورشید
مهدی اخوان ثالث
و مرا با خویشتن گوئی
خوش خوشك آهنگ جنگی بود
من نمیدانم كدامین بیست
به نهانگاه كدامین بیشه افسون
در كنار بركه جادو، پرم در آتش افكنده است
لیك میدانم دلم چون پیر مرغی كور و سرگردان
از ملال و وحشت و اندوه آكنده است
خوابگرد قصه های شوم و وحشتناك را مانم
قصه هائی با هزاران كوچه باغ حسرت و هیهات
پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات
سوی بس پس كوچه ها رانده
كاروان روز و شب كوچیده، من مانده
با غرور تشنه مجروح
با تواضع های نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خاك را مانم
در شب قطبی
این سحر گم كرده بی كوكب قطبی
در شب جاوید
زی شبستان غریب من
نقبی از زندان بكشتنگاه
برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
از خزان جاودان بیشه خورشید
مهدی اخوان ثالث
همچو دیوی سهمگین در خواب
پیکرش نیمی بسایه، نیم در مهتاب
درکنار برکه آرام
اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ
کز تنش لختی بساحل خفته و لختی دگر در آب
سوی دیگر بیشه انبوه
همچو روح عرصه شترنگ
در همان لحظه شکست سخت، چون پیروزی دشوار
لحظه ژرف نجیب دلکش بغرنج
سوی دیگر آسمان باز
واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک در پرواز
گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش میخواند
با صدایی چون بلور آبی روشن
غوکخای دیگر از اینسوی و آنسو در جوابش گرم میخواندند
با صداهائی چو آوار پلی ز آهن
خرد می گشت آن بلوری شمش
زیر آن آوار
باز خامش بود
پهنه ی سیمابگون برکه ی هموار
عصر بود و آفتاب زرد کجتابی
برکه بود و بیشه بود و آسمان باز
برکه چون عهدی که با انکار
در نهان چشمی آبی خفته باشد، بود
بیشه چون نقشی
کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد، بود
آسمان خموش
همچو پیغامی که کس نشنفته باشد، بود
من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته
در نجیب پر شکوه آسمان پرواز میکردم
تکیه داده بر ستبر صخره ساحل
با بلورین دشت صیقل خورده آرام
راز میکردم
میفشاندم گاه بیقصدی
در صفای برکه مشتی ریگ خاک آلود
و زلال ساده آئینه وارش را
با کدورت یار میکردم
و بدین اندیشه لختی میسپردم دل
که زلالی چیست پس، گر نیست تنهائی؟
باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار میکردم
بیشه کم کم در کنار برکه میخوابید
و آفتاب زرد و نارنجی
جون ترنجی پیر و پژمرده
از خال شاخ و برگ ابر میتابید
عصر تنگی بود
و مرا با خویشتن گویی
خوش خوشک آهنگ جنگی بود
من نمیدانم کدامین بیست
به نهانگاه کدامین بیشه افسون
در کنار برکه جادو، پرم در آتش افکنده است
لیک میدانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان
از ملال و و حشت و اندوه کنده است
خوابگرد قصه های شوم وحشتناک را مانم
قصه هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات
پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات
سوی بس پس کوچه ها رانده
کاروان روز و شب کوچیده، من مانده
با غرور تشنه مجروح
با تواضعهای نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم
روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری
میسپارم زیر پای لحظه های پست
لحظه های مست یا هشیار
از دریغ و از دروغ انبوه
وز تهی سرشار
و شبان را همچو چنگی سکه های از رواج افتاده و تیره
میکنم پرتاب
پشت کوه مستی و اشک و فراموشی
جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین
غرقه در سردی و خاموشی
خوابگد قصه های بی سرانجام
قصه هائی با فضای تیره و غمگین
و هوای گند و گرد آلود
کوچه ها بن بست
راهها مسدود
در شب قطبی
این سحر گم کرده بی کوکب قطبی
در شب جاوید
زی شبستان غریب من
نقبی از زندان بکشتنگاه
برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
از خزان جاودان بیشه خورشید.
مهدی اخوان ثالث
پیکرش نیمی بسایه، نیم در مهتاب
درکنار برکه آرام
اوفتاده صخره ای پوشیده از گلسنگ
کز تنش لختی بساحل خفته و لختی دگر در آب
سوی دیگر بیشه انبوه
همچو روح عرصه شترنگ
در همان لحظه شکست سخت، چون پیروزی دشوار
لحظه ژرف نجیب دلکش بغرنج
سوی دیگر آسمان باز
واندر آن مرغان آرام سکوتی پاک در پرواز
گاه عاشق وار غوک نوجوان در دوردست برکه خوش میخواند
با صدایی چون بلور آبی روشن
غوکخای دیگر از اینسوی و آنسو در جوابش گرم میخواندند
با صداهائی چو آوار پلی ز آهن
خرد می گشت آن بلوری شمش
زیر آن آوار
باز خامش بود
پهنه ی سیمابگون برکه ی هموار
عصر بود و آفتاب زرد کجتابی
برکه بود و بیشه بود و آسمان باز
برکه چون عهدی که با انکار
در نهان چشمی آبی خفته باشد، بود
بیشه چون نقشی
کاندران نقاش مرگ مادرش را گفته باشد، بود
آسمان خموش
همچو پیغامی که کس نشنفته باشد، بود
من چو پیغامی به بال مرغک پیغامبر بسته
در نجیب پر شکوه آسمان پرواز میکردم
تکیه داده بر ستبر صخره ساحل
با بلورین دشت صیقل خورده آرام
راز میکردم
میفشاندم گاه بیقصدی
در صفای برکه مشتی ریگ خاک آلود
و زلال ساده آئینه وارش را
با کدورت یار میکردم
و بدین اندیشه لختی میسپردم دل
که زلالی چیست پس، گر نیست تنهائی؟
باز با مشتی دگر تنهاییش را همچنان بیمار میکردم
بیشه کم کم در کنار برکه میخوابید
و آفتاب زرد و نارنجی
جون ترنجی پیر و پژمرده
از خال شاخ و برگ ابر میتابید
عصر تنگی بود
و مرا با خویشتن گویی
خوش خوشک آهنگ جنگی بود
من نمیدانم کدامین بیست
به نهانگاه کدامین بیشه افسون
در کنار برکه جادو، پرم در آتش افکنده است
لیک میدانم دلم چون پیر مرغی کور و سرگردان
از ملال و و حشت و اندوه کنده است
خوابگرد قصه های شوم وحشتناک را مانم
قصه هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات
پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات
سوی بس پس کوچه ها رانده
کاروان روز و شب کوچیده، من مانده
با غرور تشنه مجروح
با تواضعهای نادلخواه
نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم
روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری
میسپارم زیر پای لحظه های پست
لحظه های مست یا هشیار
از دریغ و از دروغ انبوه
وز تهی سرشار
و شبان را همچو چنگی سکه های از رواج افتاده و تیره
میکنم پرتاب
پشت کوه مستی و اشک و فراموشی
جاودان مستور در گلسنگهای نفرت و نفرین
غرقه در سردی و خاموشی
خوابگد قصه های بی سرانجام
قصه هائی با فضای تیره و غمگین
و هوای گند و گرد آلود
کوچه ها بن بست
راهها مسدود
در شب قطبی
این سحر گم کرده بی کوکب قطبی
در شب جاوید
زی شبستان غریب من
نقبی از زندان بکشتنگاه
برگ زردی هم نیارد باد ولگردی
از خزان جاودان بیشه خورشید.
مهدی اخوان ثالث
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر