با شما هستم من آی شما
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ ِ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید !
او درین دشت بزرگ
چشمه ی کوچک بی نامی بود
کز نهانخانه ی تاریک زمین
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود
با کسی راز نگفت
در مسیرش نه گیاهی نه گلی هیچ نرُست
رهروی هم به کنارش ننشست
کفتری نیز در او بال نشُست
من ندیم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ندیدم
او را
به کجا رفته نمی دانم دیری ست که نیست
از شما پرسم من آی شما
رهروان هیچ نیاسودند
خوشدل و خرم و مستانه
لذت خویش پرستانه
گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند!
با شما هستم من آی شما
سبزه های تر چون طوطیِ شاد
بوته های گل چون طاوس مست
که بر این دامنه تان دستی کِشت !
نقشتان شیرین بست
چو بهشتی به زمین یا چو زمینی به بهشت
او بر آن تپه ی دور
پای آن کوه کمر بسته ز ابر
دم آن غار غریب
بوته ی وحشی تنهایی بود
کز شبستان غم آلود زمین
در غروبی خونین
به جهان چشم گشود
نه به او رهگذری کرد سلام
نه نسیمی به سویش برد پیام
نه بر او ابری یک قطره فشاند
نه بر او مرغی یک نغمه سرود
من ندیم شب و روزش بودم
صبح یک روز نبود او به کجا رفته ندانم
به کجا
از شما پرسم من آی شما
طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند
نگهی بی غم و بیگانه
طوطیان سرخوش و مستانه
سر به نزدیک هم آوردند
با شما هستم من آی شما
اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ
شب که آید چو هزاران گله گرگ
چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید
واندر آهنگ بی آزرم نگهتان تک و توک
سکه هایی همه قلب و سیه اما به زر اندوده
ز احساس و شرف
حیله بازانه نگه داشته اندوخته اید
او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوری بود
کز پس پستوی تاریک سپهر
در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز
با دلی ملتهب از شعله ی مهر
به جهان چشم گشود
نه به مردابی یک ماهی پیر
هِشت بر پولکش از وی تصویر
نه بر او چشمی یک بوسه پراند
نه نگاهی به سویش راه کشید
نه به انگشت کس او را بنمود
تا شبی رفت و ندانم به کجا
از شما پرسم من آی شما
گرگها خیره نگه کردند
همصدا زوزه برآوردند
ما ندیدیم ندیدیمش
نام هرگز نشنیدیمش
نیمشب بود و هوا ساکت و سرد
تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود
تازه زندان من از پرتو پر الهامش
کز پس پنجره ای میله نشان میتابید
سایه روشن شده بود
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود
ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی
با سرانگشت مرا داد نشان
کاین همان است همان گمشده بی سامان
که درین دخمه ی غمگین سیاه
کاهدش جان و تن و همت و هوش
می شود سرد و خموش.
مهدی اخوان ثالث فراموش
چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید
با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور
مست و مستانه هماهنگ ِ سکوت
به زمین و به زمان می نگرید !
او درین دشت بزرگ
چشمه ی کوچک بی نامی بود
کز نهانخانه ی تاریک زمین
در سحرگاه شبی سرد و سیاه
به جهان چشم گشود
با کسی راز نگفت
در مسیرش نه گیاهی نه گلی هیچ نرُست
رهروی هم به کنارش ننشست
کفتری نیز در او بال نشُست
من ندیم شب و روزش بودم
صبح یک روز که برخاستم از خواب ندیدم
او را
به کجا رفته نمی دانم دیری ست که نیست
از شما پرسم من آی شما
رهروان هیچ نیاسودند
خوشدل و خرم و مستانه
لذت خویش پرستانه
گرم سیر و سفر و زمزمه شان بودند!
با شما هستم من آی شما
سبزه های تر چون طوطیِ شاد
بوته های گل چون طاوس مست
که بر این دامنه تان دستی کِشت !
نقشتان شیرین بست
چو بهشتی به زمین یا چو زمینی به بهشت
او بر آن تپه ی دور
پای آن کوه کمر بسته ز ابر
دم آن غار غریب
بوته ی وحشی تنهایی بود
کز شبستان غم آلود زمین
در غروبی خونین
به جهان چشم گشود
نه به او رهگذری کرد سلام
نه نسیمی به سویش برد پیام
نه بر او ابری یک قطره فشاند
نه بر او مرغی یک نغمه سرود
من ندیم شب و روزش بودم
صبح یک روز نبود او به کجا رفته ندانم
به کجا
از شما پرسم من آی شما
طاوسان فارغ و خاموش نگه کردند
نگهی بی غم و بیگانه
طوطیان سرخوش و مستانه
سر به نزدیک هم آوردند
با شما هستم من آی شما
اخترانی که درین خلوت صحرای بزرگ
شب که آید چو هزاران گله گرگ
چشم بر لاشه ی رنجور زمین دوخته اید
واندر آهنگ بی آزرم نگهتان تک و توک
سکه هایی همه قلب و سیه اما به زر اندوده
ز احساس و شرف
حیله بازانه نگه داشته اندوخته اید
او در آن ساحل مغموم افق
اختر کوچک مهجوری بود
کز پس پستوی تاریک سپهر
در دل نیمشبی خلوت و اسرار آمیز
با دلی ملتهب از شعله ی مهر
به جهان چشم گشود
نه به مردابی یک ماهی پیر
هِشت بر پولکش از وی تصویر
نه بر او چشمی یک بوسه پراند
نه نگاهی به سویش راه کشید
نه به انگشت کس او را بنمود
تا شبی رفت و ندانم به کجا
از شما پرسم من آی شما
گرگها خیره نگه کردند
همصدا زوزه برآوردند
ما ندیدیم ندیدیمش
نام هرگز نشنیدیمش
نیمشب بود و هوا ساکت و سرد
تازه ماه از پس کهسار برون آمده بود
تازه زندان من از پرتو پر الهامش
کز پس پنجره ای میله نشان میتابید
سایه روشن شده بود
و آن پرستو که چنان گمشده ای داشت هنوز
همچنان در طلبش غمزده بود
ماه او را دم آن پنجره آورد و به وی
با سرانگشت مرا داد نشان
کاین همان است همان گمشده بی سامان
که درین دخمه ی غمگین سیاه
کاهدش جان و تن و همت و هوش
می شود سرد و خموش.
مهدی اخوان ثالث فراموش

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر