سه‌شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۳

عمری گرفته خو


دور از گزند و تیررس رعد و برق و باد
وز معبر قوافل ایام رهگذر
با میوه همیشگیش، سبزی مدام
ناژوی سالخورد فرو هشته بال و پر
او در جوار خویش
دیده ست بارها
بس مرغهای مختلف الوان نشسته اند
بر بیدهای وحشی و اهلی چنارها
پر جست و خیز و بیهودهگو توتی بهار
اندیشناک قمری تابستان
اندوهگین قناری پاییز
خاموش و خسته زاغ زمستان
اما، او
با میوه همیشگیش، سبزی مدام
عمری گرفته خو
گفتمش برف، گفت، بر این بام سبزفام
چون مرغ آرزوی تو لختی نشست و رفت
گفتم تگرگ، چتر بسردی تکاند و گفت
چندی چو اشک شوق تو،امید بست و رفت.
مهدی اخوان ثالث

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر