سه‌شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۹۳

در من آنکه بود نیست


دریچه باز بود
و در صفای شامگاه باغ
سلام کاج بود و خنده ستاره ها
و پرسش نسیم از درخت زنده ای
و پاسخ درخت زنده ام
و موج رقص در تن درخت
و دست عاشق نسیم و گردن درخت
و مرد، در پس دریچه ایستاده بود
میان پرسشی ز خویش و پاسخی به خویش
در تو، آنکه بود، هست
در من، آنکه بود، نیست
چراغ، مرده بود در سرای مرد
و سایه ای نبود در قفای مرد
و دست هیچ کس به روی شانه های مرد
سکوت بود و آن صدا که گفته بود
در من آنکه بود، نیست
و در سقوط آبشار بی صدای پرده ها
دلی بمرگ خویش میگریست، میگریست.
نادر نادرپور

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر