جمعه، شهریور ۲۱، ۱۳۹۳

قصه من و تو


سیاوش کسرائی



نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید از خود راند
که من بعد از چه طولانی زمانی
یافتم عشق و ترا با هم
ترا من دوست میدارم
اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام اینرا
ترا من دوست میدارم و با تو زندگی زیباست
و بی تو زندگانی
بگذریم از این سخن، بیجاست
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود
اگر بهار میدانست
برایم غنچه سرخ گلی را می شکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت، اما نمی دانست
گمان می کرد، روز آخر دیدار ما آن روز بهار است
و شاید من خودم هم این چنین بودم
پذیرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون دیدگانت پراحساس
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا
غروری سهمگین و وحشت آور بود
که از چشم تو می بارید
اثری از شهرام ناظری



و من با خویشتن گفتم
چگونه این غرور شرمگین‌ را بوسه باید داد؟
که سیمای غرورم سهمگین تر از غرورت بود
ترا من دوست می دارم
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من
تمام داستان این بود
ترا من دوست میدارم
توهم آیا مرا؟
اما
سئوالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود
سكوتی سخت وحشتزا
که من خود را در آن بازیچه دست تو میدیدم
ولی جرأت بخود دادم
و یکبار دگر آرامتر اما
زمام سرنوشتم را بدست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خویشتن گفتم
ترا من دوست میدارم، تو هم، آیا؟
ولی اینبار
تنت با حالتی مبهم، بجای تو سخن میگفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود
ترا من دوست میدارم
بدستت دست لرزانم گره میخورد
خدا، خندان، به بند سرنوشتم، سرنوشتت را گره میزد
و او سرهای ما را سوی هم میبرد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای تو میانداخت
صدای عقل میگفت، ایندو را از هم جدا سازید
صدای تن ولی میگفت، لبها را بهم دوزید
و ما عمدا صدای عقل را از گوش میراندیم
و بعد از آن هم آغوشی
خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد، عشق
و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم، نفسهایت
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است
همان سهمی که بی او جسممان مرده است
و دیگر سرنوشت روح نامعلوم
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمیدانیم
همان سهمی که بی او
عشق آیا سرد می گردد؟
و من اندیشه کردم
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود
و من، آری، نفسهای ترا در سینه میدادم
و این سهم بزرگی بود
ولی با آن امیدی که مرا با تو نگه میداشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود و من باور نمیکردم
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا
و آیا هیچ رؤیا بود؟
و یا عین حقیقت بود و من رؤیاش می دیدم؟
بهر تقدیر شیرین بود، بهر صورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چیدم
تمام خوشه هایش را
و با انگشتهایم خوب افشردم
تمام دانه هایش را
و در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هایش را
و زیبا بود
و بی اندازه زیبا بود
خواب روح بیدارم
و احساس جدیدی بود
این در خواب بیداری
و این آغاز خوب داستان شادمانی بود
و این سرفصل شیرین جوانی بود
چه فصل بینظیری بود
نفسها اضطراب انگیز
بدنها سرد و شهوتناک
هوای بوسه ها شرجی
زمین بوسه ها سوزان
و ما از یكدگر سرشار
چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه میدادیم
که لذت ترس را میکشت
و بوسه های تو بر صدها جهنّم باز میارزید
و وقتی رنگ زیبای گناهان را به تن دادیم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها
زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
ترا من ناگهان باید درون خویش می دیدم
و هرگز هم نفهمیدم
کدامین روز باعث شد؟
ترا در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی
برای خویش بردارم؟
کدامین نیمه شب دست دعایم را
خدا پراستجابت بر زمین آورد؟
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟
ولی امروز میدانم
که من تا آخرین مقدار ممکن با تو میباشم
که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو میباشم
و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم
ترا من دوست میدارم
و در پاسخ به این تردید
و درحالیکه لبها بیصدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد
آری، دوستت میدارم
و من با جنبش شهوانی خون در رگم، آنروز
پیام بوسه ها را درک میکردم
و آیا دوست میدارم
همین احساس را در خویش میگنجاند؟
یقینا پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو در دوست دارم، بود
و خواهم داشت، شاید بیشتر، شاید
که تا امروز
کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد
و شاید، بی تو نتوان بود، شاید، بهترین باشد
و اینک در فرود شعر، دلتنگم برایت، جمله ای زیباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه میبینم ترا، آرام در رفتن
دلم اما برای دیدنت تنگ است
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
و پیش از تو، سکوت خانه سنگین بود
کدامین شعر من گویاترین شعر است
برای بیصدا بودن ؟
کدامین شعر من وقتی
سکوت و انزوایم را بیآغازم
ترا آرام خواهد کرد؟
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی ترا، هرگز
و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
و گاهی از خودم پرسیده ام
آیا ترا هم مرگ خواهد برد؟
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟
و اما خوب میدانم
که بی پاسخترین پرسش و بی پرسش ترین پاسخ
برای آدمی مرگ است
و روزی میرسد آن لحظه آخر
یکی از ما دو خواهد مرد
و ما بی هم چگونه میشود، هرگز
و اینگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترین گشتم
و رستاخیز بعد از مرگ روز دیگری در هستی عشق است
و این فرصت که بعد از مرگ
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
به آن ایمان و این اقرار میارزید
و با این دید محشر روز زیباییست
و با این وعده دوزخ بهترین ماواست
و تصنیف بلند عشق تو امروز
در اوج خویش میرقصید
و من تصنیف ساز عشق تو امروز
ترا در اوج تو دیدم
و پرسیدم که شادی چیست غیر از این
که تصنیف بلند عشق را در اوج خود بینی؟
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم
نه با اندوه باید ماند نه غم را باید از خود راند.
سیاوش کسرایی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر